علی وسط روز زنگ زده اداره میگه:
ماااماان یخچال خالیه! چی بخوریم؟
میگم مادر تخم مرغ هست، کره و مربا، پنیر
بخورید دیگه
میگه سنگ پز کنیم میگم آره بعد میگه نودلیت هم سنگ پز کنیم
میگم باشه اخرش میگه من قلقلی میخوام به سجاد گفتم گوشت چرخ کرده یک بسته بزاره بیرون رفتم خونه براشون قلقلی یا ماکارونی درست کنم
کلی حرف زد و قطع کرد..
دلم ضعف رفت واسش
ظهر اومدم خونه علی گوشی را آورده بهم داده میگه مامان جون کارت داره
زنگ زدم مامانم میگم جانم کارم داری
میبینم دعوا که خجالت نمیکشی بچه ها غذا ندارن پاشید بیاین اینجا قیمه دارم
میگم مادر یعنی چی حالا یک روز حاضری بخورن مگه چی میشه؟ میگه زنگ زدم بچه ام علی میگم ناهار چی خوردین میگه یخمک بعدشم میگه مامان جون ما خونه هیچی نداریم گشته ایم
میگم خوب اون چرت گفته تو یخچال همه چیز هست هوس قلقلی کرده منظورش همون بوده
هیچی اومدم خسته نشستم به قلقلی درست کردن
قرار بود شام بپزم ناهار حاضری بخوریم ولی با این آبروریزی مجبورم بپزم تا کل فامیل را خبر نکرده و نگفته ما تو خونه هیچی نداریم