دفترچه خاطرات یک زن


تداخل مطالعاتی


همزمان دارم چند تا رمان را با هم میخونم

غرور و تعصب، فیه مافیه، دونت مونت کریستو، پیام از دانیل استیل، دختری که ماه می نوشد و یک رمان هم داخل گوشی دانلود کردم به اسم صدای بی صدا با اینکه نوشتار ضعیفی داره ولی خب خودم به سبکی که دوست دارم میخونم(همراه با ویرایش ذهنی)

تازه دو تا رمان نیمه تمام از قبل هم دارم که شدیدا مشتاقم تمام کنم

چون کتاب هستند و امکانش نیست همه جا ببرم نیمه تموم موندن

پ ن: جوری تو کتابهام غرق شدم که هیچ کسی نمیتونه من رو ازشون جدا کنه حتی غریق نجات های زندگیم

♥ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:47 توسط اف.شین(F.sh) :

حال عجیب


به جرات میگم تو کل اعیاد برای من بهترین عید عید غدیرِ

امروز سعی کردم شاد باشم و شادیهام را انتقال بدم

باید به همه یاد بدیم برای شیعه عیدی عزیزتر از غدیر نیست

ولی خب با تمام تلاشم غروب حال بدی داشتم

غم سنگینی تو دلم هست که حتی عید غدیر نتونست پاکش کنه

ولی خب تمام لحظاتی که غم می اومد تو دلم می گفتم حق نداری امروز حالت بد باشه و این تلاش باعث می شد حال جالبی داشتم در اوج لبخند غمی تو دلم بود و تو اوج غم لبخندی رو لبم

ولی خب با افتخار من شیعه مرتضی علی هستم و آماده برای تجدید بیعت سالانه

هر سال تکرار میکنم شاید تو غدیر خم نبودم تا با مولا بیعت کنم ولی خدا را شکر مهر علی ریشه داره تو دلم و هر سال این بیعت را با شادمانی تمدید میکنم

عیدتون مبارک عزیزان دل🥰

♥ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:55 توسط اف.شین(F.sh) :

روز پرکار..


دو روزی هست به خاطر حال بدم مرخصی گرفتم و نرفتم سر کار

امروز صبح واقعا حالم بد بود حسین که رفت رفتم داروهام را بخورم دیدم دوست حسین سه تا مرغ خرد نشده دیشب برامون فرستاده و حسین هم گذاشته بود تو یخچال

واقعا نمیتونستم خرد کنم

به مامان زنگ زدم طفلی بعد یک ساعتی اومد

تو این یک ساعت به خاطر اثر داروهام یک کم بهتر بودم و

وقتی مامان مرغ ها را پاک کرد منم ناهار بار گذاشتم و نگهشون داشتم

داداش بزرگم و پسرش هم اومدن

از طرفی دیدم مامان بادمجون خرید و خودش با داداش رفتن دادگاه

هیچی افتادم به کار..

ساعت ۴ کمی کارام سبک شد ولی واقعا دیگه جون برام نمونده بود

بین خواب و بیداری سجاد درباره رفتن ارایشگاه ازم چیزی پرسید

یادم نمیاد چی گفت و گفتم

فقط ساعت ۶ زنگ زد و صحنه روبروم را شما هم ببینید👇👇👇

به نظرتون من چرا هنگ کردم؟

♥ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:40 توسط اف.شین(F.sh) :

افزایش قیمت در زمان...


امروز به محض اینکه طلاها را فروختیم طلا شروع کرد به بالا رفتن...

اینم شانس ماست

♥ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:43 توسط اف.شین(F.sh) :

بدون عنوان


ماشین را چند روزی میشه فروختیم

تمام سختی تردد یک طرف اینکه اخر هفته نمیتونیم بریم سرانزا واقعا کلافه کرده همسری را

هر چند که این هفته با موتور رفت ولی وقتی برگشت و چند تا قبض جریمه بابت نداشتن کلاه ایمنی و سرعت و .... دید گفت دیگه با موتور نمیرم باید هرط.ر شده یک ماشین بخریم

عمرا بشه به این زودی خرید

♥ نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 8:24 توسط اف.شین(F.sh) :

معلم های ........


کارنامه سجاد را گرفتم همه نمراتش 20 شده به جز

کارو فناوری و ریاضی که ۱۹ شده

♥ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲ ساعت 9:41 توسط اف.شین(F.sh) :

مهمون


دیروز سالگرد پدرشوهرم بود فکر کنم ششمین سالگرد بود

رفتیم سرخاک و بعدش فامیل شوهر همگی خواستند بیان خونه ما

سریع با همسر خرید کردیم و زودتر از اونها رفتیم خونه

تراس را فرش کردیم و از همگی تو تراس پذیرایی کردیم

به دلایلی مادرشوهرم موند

واقعا سخت بود نگه داری ازش که شدیدا به خاطر کمر دردش مجبور به مراعات بود

هر طوری بود سعی کردیم شرایط را طوری فراهم کنیم تا اذیت نشه

خدا را شکر‌عصر خیلی راضی بود وقتی رسوندیمش خونه

خونه بدون وسایل و امکانات بعد هر هفته همسر مهمون داره

♥ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:21 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ