دفترچه خاطرات یک زن


زنی که کتاب میخواند...


کاری با جملات کلیشه ای ندارم

تجربه شخصی خودم را میگم

سعی کنید دخترانتون را عادت ندید به خوندن کتاب‌های احساسی

تو سرزمین ما مردها یاد نگرفتند شبیه مردهای داخل کتاب باشند

بی احساس هستند

دختری که با کتاب بزرگ شده رویاهاش خیلی شیرین تر از رویاهای دخترای دیگه است

و در واقعیت با شکست مواجه میشه چون مردهای ما احساسی نیستند..

زنی که کتاب میخونه روحش صدها برابر لطیف تر از بقیه زنهاست.

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:18 توسط اف.شین(F.sh) :

نوشته بی ربط


نصف شبی نشستم تا پلو دم بکشه و کمش کنم

همسر به خاطر معده اش نمی تونه غذای مونده بخوره

منم میترسم خواب بمونم برا همین تا ساعت ۳ منتظر می شینم پلو را میپزم و بعدشم باز منتظر میشینم تا نیم ساعت نزدیگ اذان بیدارشون میکنم

جالبه بعد از سحری پدر و پسر خیز برمیدارن تو رختخواب و باز منم که سفره را جمع میکنم و ظرف ها را میشورم و منتظر اذان می مونم تا برای نماز خواب نمیونیم

ولی بعدش بیهوش میشم و بدترین حالت بیدار شدن برای رفتن به سر کار هست

البته امسال آغاز ماه رمضون مصادف شد با سرماخوردگی شدید خودم طوری که دو روز اول روزه نتونستم بگیرم و استعلاجی بودم

دیشب با تب و لرز و سردرد تمام مدت از خواب می‌پریدم و فکر میکردم خواب موندم

یعنی خوابی که از صد تا بیداری بدتر بود نه توان بیدار موندن داشتم نه می شد بیخیال سحری بشم

گناه دارن حسین بدون سحری معده درد میشه سجاد هم طفلک خودش ضعیف هست نمیشه سحری را نخوره

ولی خدا را شکر امشب خیلی بهترم نسبت به دیشب..

دلم خیلی برا خودم میسوزه گاهی حالا چراش بماند...

فردا سجاد اردو داره میره بابل همراه تیم هندبالشون

اولین تجربه ورزشیش میشه

از طرفی چون عصر حرکت می کنند روزه هم هست

براش آجیل مغز کردم ریختم تو ظرف بهش میگم بعد افطار حتما بخور جون داشته باشی مسابقه بدی

خرما و شکلات هم گذاشتم

میگم میوه و تنقلات میگه نه

جوش آورده میگه کلا دو روز نیستم همه چی هم بهمون میدن

ولی میدونم بیاد شاکی میشه

خونه بدون یکی از افرادش واقعا سوت و کور میشه فرق نداره اون یگ نفر پسرها باشند یا باباشون.

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 3:34 توسط اف.شین(F.sh) :

و باز هم..


دوباره من و دوباره سرما و دوباره استعلاجی و دوباره قطعی صدا....

نمیدونم چرا تا سرما میخورم صدام قطع میشه

دکتر بهم یک مدل دارو داده تمام روز خواب هستم

حتی نمیتونم سرپا بمونم چشام میره

الانم شب بخیر

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:19 توسط اف.شین(F.sh) :

روز پرکار


از ساعت ۶ رفتم اداره

صبح آزمون استخدامی آموزش و پرورش بود و عصر آزمون وکالت

چقدر متقاضی برای استخدام تو آموزش و پرورش داریم

مگه چند نفر می خواستند که این همه آدم شرکت کردند حتی از کنکور تجربی هم شلوغ تر شده بود

تا همین یک ربع پیش که رسیدم خونه

همسر آشپزخونه را شسته و کلی کار من تو خونه تکونی هم جلو افتاد هم راحت شر

گاز هم شسته یخچال را خودم شسته بودم و کابینت ها هم قبلا تمیز شده بود

از آشپزخونه فقط مونده یک فریزر که باشه برا بعد از عید خاموشش کنم چون خیلی وقت نیست تمیزش کردم

اتاق پسرها تازه رنگ آمیزی شده

فرش ها شسته شده

یک کار کلی و بوفه از پذیرایی مونده و اتاق خواب خودمون

فکر کنم بتونم هفته آینده تمام کنم کارهام را.

و اما اتفاق قشنگ برا خودم خرید ۱۰ جلد کتاب بود

که واقعا دوستشون دارم ...

بعضی ها را قبلا خونده بودم و بعضی هاش را شدیدا دنبالشون بودم

هر سال یک مبلغی را پایان سال میدم برای کتاب و حال خودم عالیه با این کار.

میراثی که فکر نکنم باعث بشه وراث به جون هم بیفتند😉😔

♥ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 19:8 توسط اف.شین(F.sh) :

سهمیه


۳۰ تا سهمیه کارشناس مسئولی اومده که فقط ۲ تاش سهم واحد ما شده

اونم قسمت من و همکارای واحد من نبود

تازه مدیر میگه یکیش را به زور گرفتم برای شخص اون فردی که گرفته وگرنه اونم نمی دادند

خلاصه که همه شاکی بودند جز من و این برای خیلی ها عجیب بود چرا اعتراضی نمیکنم

آخرش به مدیرم میگم من اعتراض کنم چیزی عوض میشه؟ میگه نه

میگم گیرم عوض شود سهم من میشه؟ میگه نه

گفتم پس اونهایی اعتراض کنند که اگه سهمیه جدید اومد قرار سهمشان بشه نه منی که سابقه ام از همه کمتر...

و برای اولین بار من ساکت بودم و همه شاکی😉

♥ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 9:23 توسط اف.شین(F.sh) :

فرار از جمع


جدیدا حضور در جمع را دوست ندارم

دلم خلوت می خواد

فرق نداره اون جمع همکارا باشند

خانواده خودم باشند

خانواده همسر مخصوصا باشند

یا دوستام

وقتی تو جمع هستم ذهنم پیش شخصیت رمانی هست که تو اون مقطع زمانی میخونم

دلم میخواد زودتر بیام و کتاب را ادامه بدم

حرفها برام جذاب نیستند به جز حرف شخصیت رمان هام

فعلا دارم آقای اوه را میخونم

کتاب با مزه ای هست

ازش خوشم اومد

♥ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 22:58 توسط اف.شین(F.sh) :

سرما


به حدی ۷وا سرد شده که همسر و پسرهای گرمایی هم سردشون شده

برعکس امشب ساعت ۱۱ پکیج جواب کرد و خاموش شد

زنگ زدیم تعمیرکار گفت میام فقط یک ساعتی طول میکشه جایی هستم

گفتیم باشه بهتر از یخ زدنِ.. هنوز که نیومده منم برای اینکه گرمای داخل خونه حفظ بشه تمام درها را بستم و پشتشون پتو مسافرتی گذاشتم خودمون هم اومدیم داخل پذیرایی خوابیدیم

لباس گرم پوشیدیم اما از همین الان حس میکنم سرما داره وارد خونه میشه و خونه کم کم سرد میشه

حاضرم دو نیمه شب هم بیدار بشم به شرط اومدن تعمیرکار و گرم شدن خونه .

شانس آوردم سجاد امشب خونه نیست و رفته خونه مامان. چون اون نه لباس گرم حاضر میشه بپوشه نه میتونه تا صبح پتو رو روی خودش نگه داره اگه می بود صد در صد سرما می‌خورد

♥ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:16 توسط اف.شین(F.sh) :

بی حسی


امسال نه عید بوی عید میده نه ماه رمضون حال و هوای خودش را داره

هر سال قبل از عید خونه تکونی و خرید و کاشت سبزه و هفت سین و ...

قبل از ماه مبارک هم خرید و پر کردن فریزر و تهیه بعضی مواد برای افطار و ...

امسال نه حس اومدن عید هست و نه حس ورود به ماه مبارک..

در خسته ترینم حالت ممکن دلم میخواد فقط بخوابم .. کع قطعا تعطیلات فرصت خوبی برای این کار بود ولی ماه رمضون کلا یعنی بی‌خوابی های وحشتناک و شدید..

چرا ماه قمری و شمسی را قاطی کردید اخه😒

♥ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:29 توسط اف.شین(F.sh) :

به هم ریختگی


کلا اسفند ماه بهم ریخته ای است

میخوای خونه تکونی کنی همه چی را بهم می‌ریزی

بعد می مونی وسط کلی کار که چه طوری جمعش کنم

هر سالم میگم سال بعد کارگر میگرم و باز نمیتونم

امسال تو اداره هم این به هم ریختگی هست ...

کارمون شروع شده و سرمون شلوغ وسط کلی کار دانشجو میاد و مجبوری کارهات را نیمه بزاری و بری سراغ کار اونها

و خب به هم ریختگی به وجود میاد

بماند کلی تولد تو اسفند داریم که واقعا رو مخ هستند تو اوج کار و خرید عید و امسال کارهای ماه رمضون(پر کردن فریزر) باید هی بری دنبال کادو و لباس و مهمونی و ...

اما مطب پزشکان هم امسال برام شده قوز بالا قوز

یک روز پزشک غدد، یک روز پزشک تغذیه، یک روز روانشناس و یک روز آزمایشگاه و پزشک عمومی و پزشک اطفال و ...

ولی اینها همه یک طرف جایزه بدترین بهم ریختگی تعلق می گیره به افکار تو مغزم

که باید سر و سامون بدم به همه چی و نمیتونم

مشکلات داداش کوچیکه تمومی نداره و روزی یک بساط داریم

پریروز که رفتم پیش روانشناس ازش خواهش کردم فقط گوش بده و اصلا راهکار نده

چون خیلی پر بودم و داشتم میترکیدم

چندبار هم وسط صحبت ها بغضم ترکید ولی خب آخرش فکر نکنید سبک شدم آخرش پشیمون شدم چرا انقدر حرف زدم میگه جلسه آینده بهت راهکار میدم ولی دیگه دوست ندارم برم شایدم رفتم نمیدونم

یک بزرگواری بهم گفت حتما برو چون این همه آدم که اطرافت هستند نمیتونند این همه مشکل داشته باشند مشکل از خودته

گفتم دقیقا درست میگی

من باید یاد بگیرم هیچ آدمی بدون عیب نیست و به خاطر عیبهاشون ازشون دوری نکنم همون طور که خودم بدون عیب نیستم و همون طور که تو بدون عیب نیستی ...

♥ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 16:24 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ