دفترچه خاطرات یک زن


جمعه مزخرف


امروز جزو بدترین جمعه هایی بود که اومد و رفت

هیچ کار خاصی نکردیم فقط رفتم شرکت و برگشتیم.

پسرها فیلم دیدن ولی من اصلا حوصله نداشتم.

رفتم کیک پختم که زیاد جالب نشد بعدشم اونها به دیدن فوتبال و من واقعا علاف...

♥ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:27 توسط اف.شین(F.sh) :

فیلم


شدیدا هوس دیدن فیلم کرده بودم

به سجاد گفتم یک فیلم طنز خانوادگی خارجی دانلود کن تا ما برگردیم دورهمی ببینیم

اومدم دیدم فیلمش طنز هست خارجی هم هست ولی خانوادگی نیست تخیلی و مربوط به نوجوان بود به نام مرد آزاد

حوصله دیدنش را نداشتم حسین هم وسطش خوابید سجاد و علی ولی تا اخرش دیدن

منم گوشی را برداشتم و علفزار را دیدم میدونستم مناسب بچه ها و حتی سجاد نیست واین بهترین موقعیت بود بتونم تنهایی ببینیم

به شدت اعصاب خرد کن بود

مخصوصا آخرش که زیادی باز تموم شد...

ولی خب چیزی که بود نوشته بود بر اساس واقعیت...

واقعا وحشتناک بود اصل داستان وقتی تصور می‌کنم چنین آدم هایی اطرافمون هستند از هر دو گروه متنفر میشم

لطفا یک فیلم تو مایه های آقا و خانم اسمیت بهم معرفی کنید

خارجی باشه داستانش خانوادگی و طنز باشه

♥ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 1:53 توسط اف.شین(F.sh) :

خونه سرد


از صبح علی کسل و خسته است

سجاد رفته باشگاه اومده کلا نفس نداره و میگه سر درد دارم

حسینم که به محض رسیدن ناهار خورد و خوابید وقتی بیدارش کردم به کارهاش برسه میگه کوفته ام و نا ندارم ولی خب با این وجود رفت

الانم پسرها خوابیدن و من تک و تنها نشستم

کتاب جدیدم تو دانشگاه مونده

کاش داشتم الان میخوندم

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 18:2 توسط اف.شین(F.sh) :

خاطره یک روز کاری خلوت


امروز زیادی خلوت بود

دانشجو ها همه درگیر امتحانات هستند و زیادی سرمون خلوت شده

رفتم به چند تا همکار به شوخی میگم بریم مهمونی

و بعدش رفتیم اتاق مدیر واحد خودمون

مرد خوبیه اکثرا باهاش درد و دل میگنیم

کاری هم نتونه انجام بده حداقل گوش میده

نشستیم به حرف و خاطره و ..

یهو من تعریف کردم که علی با دختر یکی از دوستای باباش میره خانه بازی هر هفته و خیلی بهش خوش میگذره بعد یک روز به مادربزرگش گفته من ی دختری را دوست دارم میخوام باهاش ازدواج کنم

ادامه این حرف گفتم والا ما تا دبیرستان با پسرهای کوچه گل کوچیک بازی می‌کردیم و هیچ ذهنیتی از بودن دختر و پسر کنار هم نداشتیم حتی یادمه بعد عقد رفته بودم خرید یکی از همین پسرها را دیدم و گرم احوالپرسی کردم وقتی ازش دور شدیم همسر پرسید ایشون کی بودند؟ خیلی بی منظور گفتم دوستم بود و نگاه متعجب حسین که یهو زدم زیر خنده و شروع کردم به توضیح دادن ..

یکی از همکارا که ۵۰ سال دارند و هنوز ازدواج نکردند این رو که شنید گفت واقعا دوستی های ما خیلی پاک بود منم تو ۷ سالگی یک دختری همسایمون بود همیشه تو بازیها من موهاش را می کشیدم چند سال بعد از محلمون رقت برام عین خواهرام بود دلم واقعا میخواست میتونستم ببینمش

اسمش را گفت و توضیح می‌داد از خانواده اش دیدم یکی از همکارا خانم بلند شد رفت اتاقش و بعد از چند لحظه صداش زد و گوشی را داد دستش

اون خانم دوست صمیمی این همکار ما بود و بعد از یک ربع که اینها حرف زدند دیدیم بله خورش بوده

حالا اون خانم متاهل و یک پسر داره ولی به حدی ذوق کرده بود انگار خانواده اش را بعد از ۴۵ سال پیدا کرده .

برا هم عکس فرستادن احوال خانواده ها را پرسیدن شماره دادن و قرار شد همکارمون شب از خونه تماس بگیره باهاش تا خانم بتونه با مادر ایشون و خواهراش هم صحبت کنه

در این حد دوستی های ما بچه های ۵۰ و ۶۰ پاک و سالم بود و هست

............

حالا این موضوع تمام شد یکی گفت هماهنگ کنم برای شنبه به تیت پدر مرحومم براتون شیر میارم صبحانه بخورید یهو یکی گفت نمیشه شیر برنج باشه و بقیه هم در جا چسبیدن.

هیچی قرار بر این شد شنبه وسایل و مواد را دنگی بخریم برسونیم به ی همکارمون که شیربرنج هاش معرکه است زحمت پختش را بکشه و یکشنبه بیارن نوش جان کنیم

............

مدیر کل واحدمون داره میره از طرفی چون رابطه کاری من و ایشون خیلی بد بود و اصلا با هم کنار نمی اومدیم خیلی خوشحالم که داره میره

ولی خبر بد اینکه یکی بدترش داره میاد و تقریبا کل واحد افسرده شدنو

دور همی امروز خیلی روحیه همکارا را بهتر کرد

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 1:7 توسط اف.شین(F.sh) :

بحث


از یکی از اعضای شورای صنفیمون انتقاد کردم یهو دیدم یکی از همکارا شاکی شد من با فلانی دوستم نباید پشت سرش چیزی بگی

گفتم پشت سرش میگم تو روش میگم و ضمنا قبلا به خودش هم گفتم

کم کاری میکنه و کلا هیچ گام مثبتی بر نداشته

میگه فلان کار را انجام داد

میگم دستش درد نکنه 6 ماه پیش یک کار انجام داده اونم کار خاصی نبوده در ضمن ازش تشکر کردیم

میگه سرش شلوغِ فرصت نمیکنه

میگم اگه این همه سرش شلوغ که نمیتونه پیگیر حق و حقوقمون باشه انصراف بده یک نیرو فعال تر که سرش هم شلوغ نیست به جاش بره

کم کم صدامون بالا رفت و همکارای دیگه هم اومدن اتاقم

جالب این بود تمام همکارا حتی همکار مذکور حق را بهم دادند ولی توجیه همکارم این بود چون ایشون دوستم هست من اجازه نمیدم پشت سرش صحبت بشه

میگم چه ربطی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم باهاش دوستم ولی کار اداری و مسئولیت نباید مانع بشه ایشون انتقاد بشن

اگه میتونه فعال باشه ادامه بده وگرنه انصراف بده ما نماینده فعال تری انتخاب کنیم

همکارا میگن خوب خودت برو

فکر میکنند من چونه میزنم برای خودم در حالیکه حرف من این:

چه به شورای صنفی چه به نماینده های مجلس چه هر منتخبی که نماینده یک عده میشه

اگه میتونید پیگیر حق و حقوق مردمی که انتخابتون کردند باشید برید بشینید رو این صندلی ها ولی اگه رفتنتون صرفا جهت تامین منابع مادی خودتون هست مدیون یک ملت هستید نرید که به شدت حق الناس رو گردنتون هست

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 12:16 توسط اف.شین(F.sh) :

مدیر بی معرفت


مستاجر مامان دانشجو ماست

امروز اومد پیشم میگه ببخشید دوستم رفته نمره هاش را نگاه کنه سامانه ازش شماره تلفن پدر و مادرش را میخواد چیکار باید کنم؟

بعد از کلی پرس و جو دیدم واحد خودمون و دقیقا همکاری که اتاقش روبرو اتاق من هست مسئولش میشه

رفتم بهش میگم میشه برای ایشون کارشون را انجام بدی آشنا هستند

میگه نمیشه باید سند مالکیت خط را اسکن کنند

بهش میگم بیخیال ایرانسل و سند

میدونی پیرزن و پیرمرد چقدر باید دوندگی کنند ی نمره میخواد ببینه بعدشم شما شماره تلفن والدین را برای خوابگاهی ها میخواین این بچه ها اصلا خوابگاه ندارند

گفت برو پیش مدیر بگه انجام میدم اینجا بهم برخورد به هر حال همکار بودیم و می دونستم کار خاصی هم نیست که بعدا شر بشه براش

رفتم پیش مدیر هر چی میگم بابا آشنا هستند من تضمین میکنم شماره ها واقعا متعلق به والدینشون هست میگه نه قانون و باید انجام شه

میگم آخه خوابگاه ندارند که قوانین شاملشون بشه

گفت نمیشه

هیچی دیگه بیخیال شدم رفتم از سیستم خودم نمره بچه را دیدم بهش گفتم کلی تشکر رفت

گاهی خودمون قوانینی میزاریم که واقعا جز دست و پا گیری نتیجه ای نداره

تو شماره والدین را میخوای برای اطلاع رسانی که دانشجو شب نیومد خوابگاه و ...

من همکار خودم را کشتم و میگم ایشون خوابگاهی نیست شما حتی ذره ای برای من ارزش قائل نیستی حرف کارمندت را قبول کنی

واقعا برا خودم متاسف شدم با این برخوردها

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:2 توسط اف.شین(F.sh) :

کتاب جدید


با تموم شدن کتابهام دوباره رفتم سراغ دانیل استیل

این بار کتاب عشق دوباره را میخونم

تازه شروع کردم و هیچی ازش نمیدونم

ولی کلا متابهای این نویسنده تماما داستانهایی غیر تکراری و قشنگه

که اکثرا در جریان داستان شخصیت اول دو عشق را تجربه میکنه

حالا این دو عشق یا با جدایی عشق اول و شروع عشق جدید شروع میشه یا با مرگ

و همیشه عشق های دوم ناب تر و قشنگ تر از عشق اولی میشن

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ ساعت 11:22 توسط اف.شین(F.sh) :

یافتن کتاب مورد علاقم...


تو دوران دانشجویی یک کتاب خونده بودم به نام امانت عشق

اسمش کلا یادم نمی اومد ولی شدیدا دنبالش بودم

اتفاقی چند روز پیش دیدم یکی برای فروش گذاشته تصویر روی جلد یادم بود

تصمیم گرفتم بخرم دیدم میگه اهل مشهدم و باید پست کنم

با این حال قرار گذاشتم باهاش هزینه پستی با من باشه ولی برام بفرسته

اما خوب ظاهرا پشیمون شد

اما.... اسم کتاب را گیر آوردم و دانلودش کردم ..

از صبح تا حالا بیشتر از نصفش را خوندم

شاید رمان خاصی نباشه ولی برای من یاداور خاطرات خوابگاه و دانشجوییمه

و کلا کتاب بدی هم نیست

بازم اگه ساکن اهل مشهد برام بفرسته صد در صد ازش میخرم

بعدا نوشت:

بیدار موندم و بالاخره ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه کتاب را تموم کردم

الان با خیال راحت میتونم بخوابم 😊

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:38 توسط اف.شین(F.sh) :

این الرجبیون؟


امروز اول رجب مصادف با میلاد امام محمد باقر علیه السلام هست

یهویی تصمیم گرفتم امروز روزه بگیرم

حالا امروز که من روزه هستم یکی کیک جشن تولدش را اورده یکی به مناسبت شروع ماه رجب نارنج و چای میده

یکی شیرینی پخش میکنه یکی دیگه نارگیل برش زده آورده خدا میدونه تا ظهر چقدر پذیرایی بیارن

همه هم اصرار دارند بردار ببر افطار بخور

هیچی دیگه افطاری قر و قاطی چه شود

البته که اگه روزه هم نمی بودم به هیچ کدوم لب نمیزدم و همه را میبردم خونه برای پسرها

فعلا که هنوز اراده دارم برای رژیم و رعایت میکنم

14 کیلو کاهش وزن داشتم تو دو ماه که دکترم خیلی راضیه

البته بعد از مریضی فعلا استپ کردم که این روزه خودش میتونه یک شک به بدن وارد کنه و کمک کنه به ادامه این کاهش وزن

با دکتر صحبت کردم ناهار را اورد جای سحری و شام هم رفت جای افطار

حالا همکار میگه صبحانه میشه سحری شام میشه افطار

منو انداخت تو شک

باید امشب حتما ازش بپرسم

بعدا نوشت:

کیک تولد را بردم دادم همسر که اومده بود دنبالم خورد، شیرینی سهم علی شد نارگیل را دادم آبجیم و نارنج هم گذاشتم خونه مامان

و افطار خونه مامان موندم و جای همگی خالی سبزی پلو خوردم با یک فلاکس چای بدون قند البته چای اول را با خرما خوردم ولی بقیه چای ها که نزدیک به ۱۰ تایی شد را تماما بدون قند و هیچ چیز شیرینی خوردم

به یاد همگی لحظه اذان بودم انشاالله حاج هاتون روا بشه

♥ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲ ساعت 10:10 توسط اف.شین(F.sh) :

به دقت دلتنگی


ای جان جانانم مرو !!

از دیده گریانم مروووووو....

بگو مگر چه کردم

********

♥ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:59 توسط اف.شین(F.sh) :

بازگشت


بعد از ۱۰ روز برگشتم اداره

اولش بد نبود

ولی الان دوباره لرز کردم و حالم بد شده

زنگ زدم حسین بیاد دنبالم

مرخصی بگیرم برم خونه

همکارا اصرار دارند فردا هم نیا

تا شنبه خودش ۳ روز استراحت میکنی و کلی بهتر میشی

خدا کنه زودتر این ویروس از خونمون بره بیرون

سجاد هم درگیرش شده ولی خدا را شکر حالش نسب به من و علی زیاد بد نشد ولی خب بازم دو تا امتحانش افتاد تو این مریضی فردا امتحاناتش تمام شه اونم میتونه استراحت کنه

♥ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 12:51 توسط اف.شین(F.sh) :

سرفه


رفتم بخوابم سرفه امانم نداد به حالت خفگی می افتم از بس پشت سر هم و بد سرفه میکنم

بیدار شدم نشستم

البته تمام روز خواب بودم فقط برای تهیه ناهار و شامشون بیدار شدم با شستن ظرف ها.

لرز زیادی دارم ولی خدا را شکر تب ندارم

اما سینه ام خیلی چرک داره

امروز دوباره رفتم دکتر

چرک خشک کن هام را بازم عوض کرد و دوباره تاکیید کرد فعلا سر کار نرو هم به خاطر خودت هم به خاطر انتقال ویروس

بهش میگم نمیشه چرک خشک کن تزریقی بهم بدید

میگه نمیدونم چه ویروسی هست با تزریق هم بین یک هفته تا ده روز درگیری

بیا آموکسی کلاو مصرف کن تا آخرین دونه هم بخور حداقل بزار اگه طول میکشه درست و حسابی خوب بشی.

حالا موندم شنبه برم سرکار یا نرم میترسم همکارا فکر دیگه ای کنند

البته اگه حالم شبیه الان باشه که اصلا نمیتونم پا از خونه بیرون بزارم

حالت تهوع و سرفه و لرز، مگه میشه با این حال رفت .ولی اگه فردا خوب بشم شاید شنبه رفتم

...

تو این دو سه روز کلا اگه دو پیاله سوپ خورده باشم امروز که رفتم رو ترازو دیدیم ای ول دو کیلو کم کردم و برای منی که این دو هفته یک کم تو رعایت رژیم تنبلی کرده بودم جبران خوبی شد

شنبه نوبت دکتر تغذیه دارم

با این روند پیش برم فکر کنم این بار طی ۳ هفته تونستم ۳ تا ۳ و نیم کم کنم😊

♥ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:24 توسط اف.شین(F.sh) :

روز زن مبارک


بعد از چند روزِ بد، دلم خواست بیام اینجا و روز زن را با شماها جشن بگیرم

میلاد با سعادت یگانه بانوی عالم، حضرت زهرای مرضیه به تمامی دوستداران حضرت مبارک باد💃

دقیقا روز شنبه وقتی از سرکار برگشتم دنبال علی دیدم بی‌حال و تب آلود خوابیده سریع بردمش دکترخودش ولی خب به حدی شلوغ بود قبول نکرد ویزیت کنه و گفت فردا

ولی خب حال علی مرتب بدتر شد تا اینکه مجبور شدم ببرمش کلینیک نزدیک خونه

خدا را شکر دکترش دوست همسرم بود و حسابی برای معاینه اش وقت گذاشت.. آخرش بهم میگه چرک شدید داره داروهاش را قوی تر میکنم اما اگه دیدی تا ۳ روز بازم تبش قطع نشد ببرش برای بستری

درجا داروها را شروع کردم اما دریغ از ذره ای بهبودی

تا دیروز که دیدم واقعا داره از دستم میره

تب بالایی که اصلا نمیشد کنترل کرد لرز شدید

روم به دیوار اسهال زیاد و بی اشتهایی محض

زیر چشماش گود شده بود، رنگش شبیه گچ و نای ایستادن نداشت

مرتب هم می‌خوابید و هذیون می گفت

سریع بردمش متخصص گفت مینویسم بستریش کنید

بردم بیمارستان دیدم میگن جا نداریم یک خانمی اومده بود میگفت فلان بیمارستانم تخت خالی ندارند.

دکترش بهم گفت اگه بخواد بستری بشه همین اورژانس باید بخوابه

یک کاری کن من داروهاش را با دوز بالاتر تجویز میکنم امشب را برو خونه ولی خیلی مراقبش باش به محض اینکه دیدی تبش داره میره بالا بیارش بستریش کنم

دیدم تبش که اومده پایین از طرفی علی شدیدا هم بد رگ هست و بمونه از اینم بیشتر اذیت میشه آوردمش خونه.

نمیدونم خواست خدا بود یا داروهای جدید زیادی دوزش بالا بود که با یک بار مصرف کلا تب علی قطع شده از دیروز و اشتهاش هم باز شده

هزار ماشالا شیطنت هاش هم شروع شده

باباش فراش کلی تقویتی خرید منم تا تونستم بهش عصاره گوشت و سوپ و غذاهای مقوی دادم

ولی دقیقا از دیشب تمام علائم علی منتقل شده به من.. با این فرق که علی مامانش بهش می‌رسید من با این حال باید به فکر شام و ناهار و داروهای علی و خونه و همه چیز باشم.

با حالت تب و لرز باید ظرف بشورم، که لرزم را بیشتر میکنه

مجبورم راه بفتم بعد از چند روز خواستم بیام و بنویسم

امشب با همین شرایط به خواست علی براشون کیک پختم آب پرتقال گرفتم و روز زن را جشن گرفتیم

حسین خیلی بدهی داره بهش گفتم نه تو بهم هدیه بده نه من برای روز مرد هدیه میخرم

گفتم اینطوری غرورش خرد نمیشه

ولی امشب واقعا غافلگیرم کرد با هدیه اش

عکسش را همراه عکس کیکم میزارم شاید ظاهرش خوب نشده ولی طعمش قابل تحمل بود😊

اون آبمیوه کوچیک مال من بود رژیمی و کم😍

خانم های گل روزتون مبارک 🥰

مادرهای عزیز از ته قلبم بهتون تبریک میگم 💙

روح تمام مادرهای آسمانی شاد❤

♥ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:0 توسط اف.شین(F.sh) :

؟


فردا و پس‌فردا در رکاب علی آقا تو خونه هستم و مراقبت میکنم ازش تا حسابی خوب شه

دکترش میگفت یک هفته نره مدرسه بزار کلا روبراه بشه

منم دو روز نمیرم دیگه

♥ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:43 توسط اف.شین(F.sh) :

تکرار تکرارها


امروز به شدت روز تکراری داشتم

رفتم اداره کارهای روتین را انجام دادم

بعدش کتاب پیاده روی و بازگشت به خونه

دانشجوها نیستند و شدیدا دانشگاه گرفته و بیروح شده

دلم میخواد زودتر برگردن و دوباره فضا شلوغ بشه

......

ظهر که با الهام رفتیم پیاده روی هندزفری تو گوشم بود آهنگم گوش میدادم دقیقا با فاز هر آهنگ حرف زدن منم عوض میشد یهوووو شاکی میگه چرا یهو حالتات تغییر میکنه گوشی تو جیبم را نشونش دادم جیغش دراومد

...

دلم ی عروسی میخواد که کلی شاد باشه

♥ نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۴۰۲ ساعت 17:24 توسط اف.شین(F.sh) :

ی سوال؟!


چرا شما اقایون وقتی میرید تو جمع خانواده خودتون خودتون را گم می کنید و اخلاقتون عوض میشه👿

به خدا اینها ته تهش ۵ ساعت پیشتون هستند باز باید برگردید خونه و کنار زن و بچه خودتون باشید😳😲

یادتون باشه نوبت ما هم میرسه😈

....

از دو هفته پیش مادرشوهر دعوتمون کرده بود

تازه کلی هم دعوا که نبینم کسی بهونه بیاره و کنسل کنه

بعد الان دو روزه افتاده به یکی یکی زنگ میزنه که هماهنگ کنه شام دونگی باشه😂😂😂

خب تو که سختته مجبوری مگه گیر بدی شام بیایم خونت .

هیچی دیگه آخرش دونگ اونم خودمون بین خودمون تقسیم کردیم وو مهمون ما بود

حتی تنقلات هم هر کسی چیزی خرید و بردیم .یلدا با یک هفته تاخیر . کلی هم خوراکی براش گذاشتیم او و دوستش تو شبهای زمستون بخورند و بهشون خوش بگذره😊

😂😂😂😂😂

♥ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:55 توسط اف.شین(F.sh) :

نگرانی


از ظهر که از مطب برگشتیم تب علی شدیدا رفت بالا به همراه لرز.

به زور ایبوپروفن‌ و شیاف کنترل میشه الانم بیدار موندم ببینم اگه تا یک ساعت دیگه تبش پایین نیومد ببرمش دکتر ولی خب چون از شیاف استفاده کردم براش فک میکنم پایین بیاد

کلا بی‌حال و بی حس شده از دیشب تا حالا تقریبا هیچی نخورده جز دو تا لقمه کوچیک.

کلی دارو بهش داده که چرک خشک کن هم داخلش هست دو ساعت پیش به خاطر اثر دارو ها یک کوچولو بهتر شده بود و یک کم صدای خنده هاش تو خونه اومد نفسم بالا اومد

وقتایی که بی‌حال میخوابه قلبم دقیقا حالت مچاله و فشرده داره

انگار نفسم بالا نمیاد با تمام این حالت هاش وقتی گفتم فردا نباید بری مدرسه میگه تا فردا شاید خوب بشم قول میدی خوب شدم اجازه بدی برم

دکتر میگه رفلاکس معده شدید هم داره

براش تقویتی نوشته .. بهش میگم چرا مدام میگه دلم درد میکنه؟ ممکن به خاطر عمل روده اش باشه که تو نوزادی داشته؟ دقیقا به مدت ۵ ثانیه بهم خیره شد بعد دوباره شروع کرد طبق روالش با اون لهجه خاصش تند تند حرف زدن

میگه ربطی نداره همش رفلاکس معده است تا ۳ ماه آینده درمانش کامل میشه فقط داروهاش را قطع نکن.

علی بغض داشت طوریکه لحظه آخر صداش کرده میگه اسمت چی بود وقتی علی خودش را معرفی کرد بهش جایزه داد. و علی که اصلا حتی ذوقم نکرد از بس حالش بد بود

♥ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:58 توسط اف.شین(F.sh) :

درد گوش


امروز سرمون شلوغ بود اول صبح تمام کارهام را انجام دادم تا نماز وناهار بتونم پیاده روی کنم

اگه فرصت شد چند صفحه ای هم داستان آسمان امشب را بخونم

دیدم همکارم زنگ زده پاشو بیا واحد ما از بهداشت اومدن قند و فشار خون را چک می‌کنند

بهش میگم نمیخواد دارم ماهیانه چکاپ میشم

بقیه هم همه گفتند ما سالمیم و نرفتند یک ساعت بعد پشیمون شدم

گفتم برم حداقل قندم را چک کنم ببینم از وقتی قرص خوردم هیچی پایین اومده یا نه ...

با وجود خوردن یک لقمه قدم ۱۰۹ بود گفت اشکال نداره بد هم نیست ولی بازم مراعات کن چون با خوردن قرص ۱۰۹ شده پس‌بدون قرص بالا میره

خوش خوشان اومدم تو اتاقم و شروع کردم به تلفن زدن به دانشجوهامون

که دیدم مربی علی زنگ زده میگه علی گوش درد شده بیا ببرش

بچه ام تا من رو دید بغض ترکید و زد زیر گریه

آوردمش و بهش ایبوپروفن‌ دادم و یک قطره هم از قطره گوشی که بار قبل دکتر داد براش زدم خوابش برد

گفتم عصر ببرمش دکتر

دو بار دیگه هم تو این ماه گوشش درد گرفت بار اول پزشک عمومی گفت چرک داره چرک خشک کن داد.بار دوم متخصص اطفال گفت فقط ملتهب و چیزی نیست

این بار تصمیم گرفتم ببرمش متخصص گوش و حلق و بینی

ولی اصلا پیدا نمیکنم

فقط متخصص آنلاین هست که نمیشه آنلاین گوش را ویزیت کرد

هیچی دیگه آخرش تصمیم گرفتم ببرم پیش دکتر خودم

دکتر امین بیدختی که دقیقا اولین پزشکی بوده که من را بعد از تولد ویزیت کرده و مامانم به جز ما را پیش کسی نمی برد و هنوزم جزو بهترین ها تو رشته پزشکی اطفال هست.

یک پیرمرد که به جز طبابت تجربه فوق العاده ای هم داره و با یک نگاه تشخیص میده مشکل بچه ها را.

خدا حفظش کنه دلم براش یک ذره شده😍

♥ نوشته شده در یکشنبه سوم دی ۱۴۰۲ ساعت 12:42 توسط اف.شین(F.sh) :

یلدای قشنگ...


امشب همه خونه مامانم بودیم

علیرضا پسر داداشم روزهای جمعه به مدت ۳ ساعت میتونه پیش ما باشه

از ساعت ۲ رفتم پیش مامان

کمکش کردم سفره انداختیم و وسایل را آماده کردیم تا ساعت ۴ که علیرضا میاد بتونیم عکس های یادگاری بندازیم

داداش میگفت به مامانش گفتم امشب که همه جمع هستیم بزار بیشتر بمونه بهش خوش میگذره هفته آینده زودتر میارمش

مامانش قبول نکرده بود حتی برای خوشی پسرش.

بماند

کلی زدیم و رقصیدیم و خندیدیم

علیرضا اوایل خیلی نسبت به من غریبی می کرد ولی امشب کامل یخش آب شده بود و آخراش با من می‌رقصید

کلا شب قشنگی بود

جای همگی سبز.

♥ نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 1:10 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ