دفترچه خاطرات یک زن


?


اول صبح به طرز بدی حالم گرفته شد

رفتار ادم ها خیلی مهمه

اینکه یک موضوع را چطور عنوان کنی تا طرف مقابلت ناراحت نشه به نظر من موضوع خیلی مهمیه

اینکه با منفی ترین حالت، به طور مستقیم زل بزنی تو صورت طرف مقابلت و بهش بگی و اصلا هم برات مهم نباشه بعدش چه اتفاقی می افته کمی دور از انسانیت هست، نیست؟

♥ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 9:10 توسط اف.شین(F.sh) :

اوضاع شلوغ پلوغ


واریز های صندوق شروع شده

یهوووووو همه دارن قسط واریز می کنند

خدا نکنه چند دقیقه دیر پیامک ها را ببینم همه چی بهم میریزه

♥ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 0:26 توسط اف.شین(F.sh) :

ترک خونه


به دلایلی من و پسرها دیشب خونه بابا بودیم

خیلی سخت بود

کلا دیگه هیچ جا راحت نیستم جز خونه خودمون....

......

طفلی مامان

امروز خیلی غر زدم

صبورانه گوش داد گاهی هم سعی می کرد آرومم کنه

ولی میدونه وقتی بهم میریزم فقط غر زدن میتونه یک کم بهم آرامش بده

دیروز و امروز خیلی روز بدی بود

انشاالله فردا خوب میشه

......

دلم برا حسین تنگ شده

کاش زودتر برگرده

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:25 توسط اف.شین(F.sh) :

اخلاق بد...


نمیدونم چه اخلاق بدی همکارای من دارند

هر دانشجویی که مشکل داره بدون اینکه حتی گوش بدن ببینند مشکلش چیه می فرستند پیس من

گاهی دلم میخواد بزنمشون وقتی می بینم مشکل دانشجو به خود همون همکار مربوط میشده و از تنبلی به من ارجاع داده شده

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 10:0 توسط اف.شین(F.sh) :

روزهای تکراری...


این روزها خیلی تکراری و کسل کننده شده

همش شبیه هم

سر کار، خونه، پخت و پز و کار خونه و خواب

و باز تکرار

حتی تو دورهمی قوم شوهرم هیچ اتفاق جالبی نیفتاد

این بار سرانزا هم تکراری بود

فقط اینکه سجادم باما اومد

...............

مامان ناخوش شده میگه شاید کرونا باشه چندروزی هست فقط تلفنی باهاش حرف زدم دلم واسش تنگ شده

حالا که مریض شده دلم میخواد بغلش کنم

**********************

خدا بخواد میخوام ماشین و طلاها را بفروشم برای محل کار اقامون

و بدین شکل من دیگه هیچ سرمایه ای ندارم جز بچه هام و وجود نازنین خودم

البته تا اخر سال ماشین میخریم ولی قطعا سختی های خودش را داره نداشتن وسیله برای همسری که همش در حال تردد بین شهرهاست

--------------------------------

این روزها اداره حسابی سرمون شلوغه

از طرفی دوره جدید صندوق هم شروع شده و مشکلات خودش را داره

ولی نمیدونم چرا هیچ چیزی اون حس خوب را برام نداره

دیگه نه کتاب حالم را خوب میکنه نه نوشتن

انگار اطرافم یک خلا بزرگ هست ولی پیداش نمیکنم

اگه می شد فهمید این خلا چیه شاید می شد پرش کرد

حدس هایی میزنم ولی خدا کنه اشتباه باشه

♥ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 12:35 توسط اف.شین(F.sh) :

گوجه سبز و ...😋


امروز تو یک ظرف چند تا خیار و گوجه سبز گذاشتم و روش هم کمی نمک پاشیدم و اوردم اداره

سرمون خیلی شلوغ بود موند تا ساعت ناهار

اوردم بخورم دیدم کلی اب نمک داخل ظرف هست

فکر کنم رطوبت خیارها بود که با نمک حل شده بود و

هیچی دیگه جاتون خییییییییلی خالی

گوجه سبزها را میزدم داخل اون اب نمک و پر سر و صدا میخوردم

بماند کلی فحش از همکارا خوردم ولی چون تک خوری تو مرامم نیست تعارفشون کردم .........

لعنتی جذاب، میوه نیست که عشقِ، عشق😋😋😋😋

♥ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 12:26 توسط اف.شین(F.sh) :

ضیافت


امروز چند تا از دوستام میان خونمون

فردا هم دو تا خانواده ها دعوت دارند

حسابی کار دارم ولی اومدم اداره و حس خونه رفتن ندارم

البته مامان طفلی جورم را میکشه و خریدها را انجام میده

برا مهمونی امروزم دیشب الویه را اماده کردم

مابقی کارهام که 12 به بعد میرم خونه و انجام میدم

*******

جمعه دوباره ازمون هست

اینکه دو هفته است جمعه ها میایم سرکار باعث شده یک هفته 21 روزه داشته باشیم

***************

♥ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 9:28 توسط اف.شین(F.sh) :

حسادت


به نویسنده های وب های دیگه حسودیم میشه

چه راحت و سلیس می نویسند

من اصلا نمیتونم انقدر راحت وقایع اطرافم را بنویسم زیادی میرم تو توضیحات و حاشیه

♥ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 12:50 توسط اف.شین(F.sh) :

قهر..


خیلی وقت بود دعوا نکرده بودم و باهاش قهر نبودم

امروز خودش شروع کرد

فقط برای اینکه نرفتم سرانزا

از حرفهاش دلم شکست

چقدر بی‌رحم میشه وقتی میخواد برنده بشه تو دعوا

بغض تو گلوم نشسته و چشمهام پر از اشک شده هر وقت به جمله آخرش فکر میکنم

قهرمون تمام میشه ولی قطعا هیچ وقت بعضی حرفها یادم نمیره

♥ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 16:41 توسط اف.شین(F.sh) :

تنبلی


جدیدا نوشتنم نمیاد

اصلا تنبل شدم حتی زورم میاد گوشیم را دست بگیرم

امروز بعد از مدتها رفتم وب یکی از بچه ها

کلا تو این فصل فقط خواب میچسبه

************

علی هفته آینده تست پیش دبستانی داره

چقدر لوس بازی در میارن خوب عین ادم بچه را ثبت نام کنید

مگه قرار جراحی مغر انجام بده که تست میگیرید

بعد من دو روز افتادم بهش موبایل باباش را یاد بدم امروز میگم تلفن بابا چند بود؟

میگه 912

میگم خوب؟

میگه بلد نیستی؟

میگم نه تو بگو یاد بگیرم

میگه نمیخوادیاد بگیری برو تو گوشی اونجا عکس بابا هست بزن روش اون شماره باباعه

نمیدونم چی بگم جواب زیادی منطقی بود

میگم علی خونتون کجاست؟(منظور ادرس خونه بود)

میگه همین جا

میگم نه به تاکسی چی میگیم ؟

میگه به بابا رنگ میزنیم تاکسی نمیگیریم

میگم علی مامان جواب بده جایزه میدم اگه گم شدی به اقا پلیس چی میگی ؟

میگه میرم تو ماشینش

میگم خوب؟

بهد بهش میگم مستقیم برو برو اون وری و ....(طفلی منظورش این بود چشمی بلدم)

بارها بهش ادرس را در حد اسم بلوار یاد دادم ولی خب علاقه ای نداره عنوان کنه

بهش میگم 5 تا غذا اسم ببر که دوس داری

میگه عدس پلو

میگم دیگه چی؟

میگه من فقط عدس پلو دوس دارم

میگم مامان سجاد چی دوس داره میگه اونم عدس پلو

میگم چی دوس نداری

میگه من همه چی دوس دارم

خوب تابلوعه داره مقاومت میکنه جواب نده و فقط نیتش اذیت کردن منِ

شب باباش اومده میگم این تست رد میشه

براش تعریف کردم باباش میگه بیا من ازت تست بگیرم

رفته بیرون در زده خیلی جدی اومده تو اتاق

باباش میگه پسرم اسمت چیه؟

میگه علی

میگه علی چی؟

میگه علی اقای گل

باباش ادامه نداد میگه برو پدرسوخته

همین جمله رو بگی قبولی

و این شد نتیجه کارکردن پدر و مادری خسته با بچه ای تخس

♥ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 11:44 توسط اف.شین(F.sh) :

برگشت


بعد از زیارت حضرت معصومه داریم بکوب میایم سمت خونه

دلم برا سجاد خیلی تنگ شده

سفر خیلی خوبی بود اگه تیکه مادرشوهرم پشت تلفن را نشنیده بگیرم

خیلی تلاش کردم از ذهنم دور کنم تا سفرم خراب نشه

توقع داشته بیاریمش در حالیکه خودمون مهمونیم و درست نیست با خودمون مهمون ببریم

♥ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 18:58 توسط اف.شین(F.sh) :

سفر خوب


سلام من از نیاسر تقدیم به همه

امروز خونه طباطبایی ها را دیدیم ، بازار رفتیم

کلییییی عرقیجات خریدیم

درسته خیلی جاها تعطیل بود ولی یک رومیزی خریدیم اصلا انگار مخصوص برای میز جلو مبلی های من دوخته بودند

همون طرح و رنگی که تو ذهنم بود 😀😀😀

دو تا کوسن از کارهای صنایع دستی خریدیم که خودم عاشقشان شدم

الانم با وجود پا درد شدید از راه رفتن زیاد ولی خوشحالم از خریدهام

♥ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 23:43 توسط اف.شین(F.sh) :

عیدتون مبارک


این عید عزیز را به همه روزه داران و بندگان مقرب درگاه الهی تهنیت عرض میکنم

طاعات و عباداتتون قبول درگاه حضرت حق🌸💐

*****

به حدی کم خوابی تو این ایام اذیتم کرد نیت کردم به محض تمام شدن ماه مبارک یک روز کامل بخوابم

ولی امان از دست خانواده ...

برنامه ها دارند برای روز عید

سردردهای شدید، کاهش دید در حد وحشتناک و اخلاق گند از عوارض این بی خوابی هاست

هشدار جدی تا اطلاع ثانوی اگه من را تو خیابون دیدید حتما راه کج کنید و نزدیک نشید

😀😀😀😀

قرار بود بعد ماه مبارک هر دو خانواده را برای صرف شام تولد بچه ها دعوت کنم ولی قطعا تا دو هفته آینده نمیتونم چون هفته آینده هم اژمون داریم و من نیستم

♥ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 0:23 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ