دقیقا آخر ماه که میشه واریزی های صندوق شروع میشه و حساب کتابهای منم شروع میشه
حالا این وسط هی دوستان لطف می کنند تماس میگیرن ما چک دادیم
ما نیاز داریم و ...
با وجود اینکه اولش شرط کردم که وام ها ۵ ماه بهشون داده میشه ولی خب اخلاقم را می دونند پول واریز بشه من وام را دادم و اصلا نگه نمیدارم تو حسابم
حالا هی من پیام میدم دوستان قسط واریز شه، کو گوش شنوا ...
بعد میرسیم به مرحله پیام داخل پیوی هاشون
بازم هستند عده زیادی که توجه نکنند
بعد از اون نوبت به پیام از طریق پیامک و نهایتا تماس
البته اینم بگم حرف ۲۵۰ میلیون پول هست خدایی من نهایتا ۲۰ تومن را دیر دریافت کنم بقیه اعضا روتین واریز می کنند و پیامک میدن و تمام...
لذتی که موقع دادن وام بهم دست میده شاید هزار برابر بیشتر از هر لذت دیگه باشه
کار خوبه خدایی باشه اونوقت طعمش عالیه
بعد از دو هفته رفتم پیش کارشناس تغذیه ام
اخلاقش ماهه، ماه
خوش برخورد، صبور و کلا پر از انرژی مثبت
انقدر ازم تعریف کرد و روحیه داد نزدیک بود آخرش بپرم ماچش کنم
میگه دو هفته پیش که اومدی با چیزهایی که گفتی با خودم گفتم نهایتا نیم کیلو کم کنه تازه اگه بتونه نیم کیلو را کم کنه هم هنر کرده ولی تو عالی بودی ۳ و نیم کیلو کم کردی
میگم تازه خانم دکتر هنوز نه ورزش داشتم باهاش نه پیاده روی زیادی در حد روزانه نیم ساعت کلا پیاده روی کردم
میگه آفرین خودت را اذیت نکن ریز ریز به تایمت اضافه کن
برنامم را سخت تر کرد ولی پرسید اگه دیدی اذیت میشی بهم زنگ بزن برات ویرایش کنم
آخه بهش بگو به حدی تو خوبی که مگه میتونم اذیت شم فقط به عشق اینکه دوباره دو هفته دیگه برم پیشش و شوق و ذوقش را ببینم حتما مراعات میکنم
یک کوچولو بیشتر کم کنم میرم باشگاه فعلا واقعا در توانم نیست خیلی انرژی میبره به خاطر وزن زیادم
نمیدونم چرا تا من موفق میشم به کاهش وزن همسر انرژی منفی میده
گاهی فکر میکنم دلش نمیخواد وزنم بیاد پایین تا بهونه داشته باشه برا سرکوفت و ...
دوباره رفتم خونه مادر شوهر
خوراک چند هفته دپرس شدنم آماده است
با اینکه به خودم قول دادم به حرفها و کارها اهمیت ندم ولی به خدا نمیشه
بعد برام پست میفرستند آدم ها را ببخشید چون شما لایق بخشیدن هستید
خوب چطوری؟ چندبار؟
لامصب مستقیم دل را نشون می گیرید بعد چطوری دلم بیاد ببخشم
دلی هم موند برا بخشش
امشب حسین اومد تو آشپزخونه تا برا علی شیر موز درست کنه
بعضی کارها تخصصی مربوط میشه به همسر مثل همین درست کردن شیرموز
البته که هر دو پسرم کمکش می کنند
یکی گردو خرد میکنه یکی شکلات رنده میکنه
لیوان آماده می کنند و ...
منم همزمان داشتم ماکارونی آبکش می کردم
کارم تمام شد تا دم غذا بیاد بالا سریع ظرف های مختصری که تو پخت جمع شده بود را شستم، جابجا کردم و وسایل سالاد را هم برداشتم تا سالاد درست کنم
یهوووووو حسین برگشت گفت 🙈 قربون خانمم برم انقدر کدبانوعه🙈...
منو میگی دهنم شبیه غار علی صدر باز موند..
میگم چطور ؟
میگه خدایی حض کردم آشپزخونه ات برق میزنه شامل آماده سالادم درست کردی اصلا کیف میکنم شب میام خونه و همچی سرجاشِ
....
همسر هیچ وقت عادت نداشت ازم تعریف کنه
اوج تشکرش برای غذا هایی که خیلی دوست داره اینه که میگه دستت درد نکنه خوشمزه بود
ولی امشب این حرکتش باعث شد از خوشی سکته کنم
چقدر خوبه این حس که همسرت ازت تعریف میکنه 🥰🥰🥰
***
جدیدا شام را ساعت ۹ میخوریم و تا ساعت ۱۰ هر سه مرد خونه میخوابند
و منی که بعد از خوابیدنشون کتاب میخونم و یا اینترنت گردی میکنم
کتاب جدیدم شب دلباختگان اثر محمود نساجی ماجرای مرد مسنی که تو سن ۶۳ سالگی با وجود داشتن همسر، فرزند و نوه دلباخته خانم دیگه ای شده و ماجراهاش شروع میشه
سبک کتاب در کنار داستانی بودن حالت آموزشی داره
معرفی مکان ها به طور دقیق، خصلت های درست در روابط اجتماعی، دوستانه، زناشوئی و همچنین توضیح کامل از مباحث پیش اومده تو هر بخش کتاب
به طور مثال شخصیت اصلی دارای بیماری دیابت هست که تو کتاب نویسنده کلی از دیابت و انجمن و داروهاش و ... صحبت کرده
شاید از لحاظ آموزشی خوب باشه ولی برای مخاطبی که رمان انتخابشون بوده برای پر کردن اوقات فراغت این سبک بسیار کسل کننده است
ولی خب اخلاق من طوری هر کتابی که شروع کردم به هر حدی که کسل کننده هم باشه باید تمام کنم
این سبک ها باعث میشه روند خوندن کتاب طولانی تر بشه چون کشش برای دنبال کردن داستان کمرنگ تر میشه
همزمان کتاب کاترین کبیر و کتاب باج دانیل استیل هم به شکل روزانه میخونم
دیروز برادرها و مادرم همراه همسر رفتند تهران برای شکایت از قاضی مستبد و ناعادل
ظهر به بابا زنگ زدم زحمت بکشه بیاد دنبالم و علی را هم با خودش بیاره بریم خونمون
وقتی اومدند دیدم ابجیم هم همراهشون هست
همونجا تصمیم گرفتم نگهشون دارم شام هم به مامان و داداش ها بگم بیان اونجا
داداش بزرگه گفت سر دردم و نمیام ولی بقیه را نگه داشتم
همراه بابا کمی خرید و بعد پخت شام و درست کردن سالاد و ...
کلا سخت نگرفتم
خیلی خودمونی
نمیدونید چه حس خوبی دارم مامان و بابام میان خونمون و من میشم میزبانشون
خیلی دوستشون دارم
رفتار مامان طوری اصلا نمیخواد بیاد خونه بچه هاش
فکر میکنه ما را به زحمت میندازه
ولی نمیدونه ماهام نیاز داریم گاهی جبران کنیم زحمتهاشون را
خودم با یک ابلاغ جدید مسئولیتم بیشتر شد ولی حقوقم نه
همکار جدیدی اومدند واحد ما
همکار قبلی میشه رئیس واحدمون
رئیس واحدمون میشه معاون مدیر
و خب معاون قبلی هم که یک سالی هست بازنشسته شده
همون که من و ایشون کارد و پنیر بودیم و خانمش فوت کرد
تغییرات به کام همه است به جز همکار پرتوقع
که یک مدتی میشه باهام سرسنگین چرا در را بستی و کارای من را انجام ندادی (ماجراش تو چند پست قبل تر فکر میکنم هست)
در مورد همکار جدید حرف منفی زیاد هست ولی من ازش چیز بدی ندیدم
از صبح بیدار شدم مشغول نظافت خونه شدم تا ساعت ۵
علی از دوستاش سرما گرفته و تب داره
خدا را شکر خیلی بهتر شده نسبت به صبح ولی خب دو سه روزی قطعا درگیرشم
امشب جای همه خالی سبزی پلو سمنانی پختم
تو چشمهای حسین تحسین موج می زد
مگه میشه سمنانی باشی و از سبزی پلوهاش خوشت نیاد؟؟
علی نه سوپ خورد نه پلو
از اشتها افتاده زیاد بهش اصرار نکردم چون میدونم اذیت میشه
غروب بهش یک کم غذا دادم
...
دیروز حسین فیروزکوه بود
امروز تهران
فردا میره فیروز کوه
و شنبه مجددا تهران کار داره
باید داخل همین هفته یک روزم بره دامغان و شاهرود و یک روزم بره گرمسار
نمیدونم کی تموم میشه ؟؟؟
بهش هیچی نمیگم ولی خوب خیلی سخته
روزها که نیست
میادم از خستگی بیهوش میشه
امشب وقتی علی را بردیم دکتر بعدش دوست داشتم دور بزنیم
ولی به حدی خسته بود دلم نیومد
برگشتیم خونه شام خورد و خوابید..
....
میدونم این شب هم تموم میشه
و نور میاد
دیروز خییییییییییییییییییییییلی روز اشفته ای بود
روز اخر برا تحویل مدارک وام
از طرفی دادگاه هم داشتم برا مستاجر مامان
و در کنار تمام اینها جاری هم پیام داد مادرشوهر عمل داره و ما بیمارستانیم
وقتی ساعت 8 برا دادگاه رفتم مرخصی بگیرم مدیر با پشت چشم بهم گفت پس این همه کار چی میشه
گفتم اضافه کار می مونم و جمعش میکنم تازه سعی می کنم زود برگردم و تو قالب پاس زیر شش سال جمعش کنم که مرخصی نشه
با این وجود کارم دو ساعت طول کشید که مجبور شدم یک ساعت را مرخصی بگیرم
اما چون کارها زیاد بود تمام زمان نماز و استراحت را هم کار کردم
خلاصه هر طور بود ساعت یک ربع به 4 کارام تموم شد و سریع با همسری رفتیم ملاقات
دیدم اونجا جاری ها برنامه ریزی کردند تا ساعت 12 هر کسی 3 ساعت بمونه و اخرش جاری بزرگه بیاد پیشش بخوابه
خوب منم دیدم حالا که علی خونه مامان هست و سجادم کلاس داره بهتره تایم اول من بمونم
گشنه و خسته با درد شدید کمر موندم مراقب مادرشوهرم
برعکس چون بیهوش شده بود تمام کارهاش از ساعت 5 شروع می شد از خوردن ریز ریز مایعات و خوراکی تا تعویض لباس و کمک تو راه رفتن و دادن داروهای قبلیش مثل فشار و ...
خلاصه هفت و نیم هلااااااااک رسیدم خونه مامان
طفلی یک کم ناهار بهم داد و با علی رفتیم خونه
همسر لطف کرد و شام را خرید من که سیر بودم خودشون خوردند و جمع کردند و من ....
نتونستم بخوبم چون اولا خیلی خسته بودم و تو خستگی زیاد نمیتونم بخوابم بعدشم علی دلش بازی میخواست
دراز کش باهاش بازی کردم و بالاخره ساعت 12 بیهوش شدم
................................
تو کارهای اداری و کلا روتین زندگی دستم زیادی تندِ
این موضوع باعث میشه ناخوداگاه دانشجو بیشتر سمت م بیاد تا کارش زودتر تموم شه
حتی مواقعی که بهشون میگم من نمیتونم و سرم شلوغه بازم میگن منتظر میمونیم
همین باعث شدههمکارام از خدا خواسته هر کی میاد میفرستن پیش من
و اینطوریه که این دو سه روز دارم از پا در میام و از شدت کمردرد بیهوش میشم
چهارشنبه مامان از مشهد زنگ زد که مشکلی برام پیش اومده میشه بری از دکترم سوال کنی ببینی چیکار کنم
منم ساعت ۵ رفتم بهم گفت بشین تا ۷ نوبتت میشه
پا شدم تو مجتمع پزشکان دور زدم (چون خاطره خوشی از اون دکتر نداشتم همونی بود که تو بارداری علی پیشش می رفتم و هر بار انرژی منفی میداد بهم آخرشم همون انرژی باعث زایمان زودرس شد و...)
هیچی دیگه اول رفتم دکتر قلب البته همه جا بین مریض نوبت زدم بستگی به جمعیت مریض ها تونستم برم پیش دکتر
دکتر قلب گفت مشکل قلبی نداری ولی دوست داشتی بیا تست ورزش
من که خیالم راحت شد دردهای این چند روزه قلبی نبوده کلا بیخیال تست ورزش شدم
دیدم تازه ساعت شده ۶ و ربع
بعدش یادم افتاد خیلی وقت دکتر غدد نرفتم چون پوشه پزشکی همراهم بود و ازمایش آخرم هم داخلش بود سریع رفتم و نوبت گرفتم
گفت هفت و نیم
پیش خودم گفتم بعد دکتر زنان میام اینجا
ولی خوب بازم نیم ساعتی وقت بود تا نوبتم شه
برگشتم برم داخل مطب دکتر زنان بنشینم که دیدم دقیقا کنارش مطب دکتر تغذیه است
داخل شدم از منشیش پرسیدم من نوبت بخوام چقدر طول میکشه گفت ۴ نفر دیگه میتونی بری داخل
پیش خودم گفتم نوبت می گیرم دو تا مطب کنار هم بیرون قدم میزنم هر کدوم زودتر صدا زد اون را میرم و اون یکی هم بعدش میرم
هیچی ساعت هفت و ربع رفتم متخصص تغذیه ...
از اونجا که ازمایشم افتضاح بود (قند و اوره و چربی بالا و کبد چرب و تیروئید کم کار وزن شدیدا بالا) خیلی کارم طول کشید
وقتی اومدم بیرون دیدم منشی زنان اومده به ده نفر برگه داده و نوبت تعیین کرده که اینها پشت سر هم برن داخل
میگم نوبت من بود میگه نبودی به اینها نوبت دادم صبر کن تمام شن بعد برو داخل
گفتم پس من میرم پیش دکتر غدد اومدم اولی میرم داخل
خدا را شکر قبول کرد چون بهم گفته بود ۷ ولی ساعت ۸ بود و من هنوز معطل بودم
دکتر غدد همین رفتم نوبتم شد کلا ۵ دقیقه بیشتر منتظر نموندم ولی خب به خاطر همون آزمایشات و نتیجه اش خانم دکترم خیلی وقت برام گذاشت البته تشخیص ایشون این بود این ناراحتی ناراحتی روزهای مت درد معده بوده من فکر میکردم مشگل قلبی دارم
تازه گفت باید بری تغذیه که وقتی فهمید قبلش رفتم دستورات دکتر را ازم گرفت و ده دقیقه ای درباره اش باهام حرف زد خلاصه ساعت هشت و نیم برگشتم مطب زنان و طبق قول و قرارم با منشی به محض بیرون اومدن مریض من رفتم داخل
با خودم گفتم من که منتظر شدم ویزیت هم کامل دادم فقط ی سوال کنم و برم
وقتی درباره دارو مامان پرسیدم خودمم یه چک آپ شدم و کلی دارو گرفتم
کلی هم سفارش کرد لاغر کن... و من چشم گویان اومدم بیرون...
وقتی رفتم داروخونه مونده بودم بگم اول کدوم نسخه را بپیچه برام
هیچی دیگه تو دو ساعت من کلی دکتر رفتم و چکاپ شدم...
استفاده بهینه از وقت به این میگن
مامان میگه کاش زودتر بهت می گفتم بری..
خدایی دکتر واجب بودم فقط وقت نداشتم
هر ۴ تا دکتر بهم گفتند تو این سن این جواب آزمایش اصلا خوب نیست حتما مراعات کن تا دیابت نگیری کبد چربت را درمان کن
چربی و اضافه وزنت هم باید کم کنی... وگرنه ممکن خیلی زود دیر بشه
کلاس گذاشتند چه کلاسی فوق العاده عالی و خوب
با استادهای عالی
تو چه ساعتی ؟
دقیقا بعد از ساعت نماز و ناهار
یعنی ناخودآگاه خوابیم همه
حتی هیجان کلاس هم نمیتونه مانع از خمیازه کشیدن هامون بشه
کلی اتفاق افتاد که مختصر و مفیدش میشه مامان از مشهد برگشت و تمام اتفاقات ختم به خیر شد
اوج کار اداریمون هست و فرصت سر خاروندنم ندارم
دوباره کارها زیاد شد و اخم همکارا رفت تو هم
**************
چهارشنبه یه دانشجو از صبح اومد تو اتاقم تا کارهاش را انجام بده
از اونجا که سامانه ها تغییر کرده و دانشجو محور شده دانشجو باید تمام کارها را خودش انجام بده که با این سامانه جدید که روزی یک جاش می لنگه امکان پذیر نیست
حالا بگذریم طفلک کلی کار انجام داد هر گره کور باز می شد یک گره سخت تر می افتاد جلو دستش تا بالاخره همش تمام شد تا رفتم بهش بگم بزن رو دکمه ذخیره دیدم پنجره را بست و اومد بیرون
دهنم باز موند که این چه کاری بود تمام زحماتت پرید و هیچی که هیچی
واقعا طفلک وا رفت
کلا دلم برا پسرها خیلی میسوزه
مظلوم تر از دختران
هیشکی هم کمکشون نمیکنه حداقل تو واحد ما اینطوریه
خلاصه دیدم پسرک خیلی حالش گرفته شد از طرفی تایم اتراحت و نماز ما بود
بردمش اتاق در را بستم گفتم کل مدارک را بده
نشستم با سیستم خودم براش در عرض یک ربع اطلاعاتش را ثبت کردم و ذخیره و تمااااااااااااام...
حالا این وسط هی میگفت من عذاب وجدان دارم تایم استراحتتون را گرفتم
میگم اشکال نداره
باز عذر خواهی می کرد
یهوو برگشت گفت من برم براتون ناهار بخرم و بیام میگم دارم نمیخوام میگه ندارید زود میگیرم میام
دو تا لقمه نون و کوکو سبزی داشتم اوردم بهش تعارف کردم میگم بیا یکی برا تو یکی برا من فقط بیخیال شو بزار کارم را کنم
باز میگه پس میرم براتون اب میوه میخرم
خندم گرفت از کاراش میگم نیاز نیست فقط دو دقیقه ساکت باش بزار کارت تموم شه برو منم به استراحتم میرسم
بچه ساکت شد و خلاصه کارش اوکی شد فقط ی مدرک میخواستم که قرار شد راس ساعت یک برام بیاره
اون که رفت منم رفتم دنبال پسرها و ساعت 5 دقیقه به یک برگشتم دیدمپشت درب واحد ایستاده
مدرک را ازش گرفتم و گفتم به سلامت کارت تمام شد
کلی تشکر کرد بد دست کرده تو کیفش یک رانی پرتقال بهم داد
میگه نمیدونستم چه طعمی دوست دارید زنگ زدم اتاقتون تشریف نداشتید دیگه پرتقال خریدم
نمیخواستم بگیرم ولی واقعا دیدم از ته دلش این کار را کرده تشکر کردم و بچه با کلی ذوق رفت
به خدا حرف رانی نیست ولی قدردانی از کار خوب ادمها اونها را تشویق میکنه برای کمک کردن به بقیه
نه شبیه همکارام که انقدر کمکشون کردم اگه یک بار نتونم باهام قهر می کنند
*********
در ادامه حرف بالا هفته گذشته یک گزارش گیری سنگین انجام میدادم وسطش اگه هر کار دیگه ای رو سیستم انجام میدادم سیستمم قفل میکرد و مجبور بودم ریست کنمش
از طرفی همکارا و دانشجوها که نمیدونستند مرتب می اومدند تو اتاق و توقع داشتند کارشون انجام بده
با مدیر هماهنگ کردم در اتاق را بستم هر کسی می اومد می گفتم همکارا دیگه راهنماییشون کنند
تا همکار پرتوقع اومد
شاکی شده از پشت پنجره با صدای محکم و لحن عصبانی میگه چرا در قفله؟
بهش توضیح دادم بعد میگه باز کن حالا کار منو انجام بده با بقیه کاری ندارم
منم راستش از لحنش دلخور شدم گفتم فرقی نداره سیستم هنگ میکنه نمیتونم
هیچی از اون روز تا حالا نزدیک 10 روزی میشه قهریم
امشب غذا خیلی چرب بود
و منم عشق سوخاری کلی خوردم
دقیقا از همون سر سفره حس کردم قلبم درد گرفته
با وجود ورزش اما هنوز نفس هام سنگین
ترسیدم بخوابم تو خواب سکته کنم
شبیه اسکول ها بیدار نشستم تا بهتر شم بعد بخوابم
دارم آهنگ پست قبلی را گوش میدم
و پرت شدم تو خاطرات...
تو خوشی های سال های پیش
چقدر عمر روزهای خوش کم بود
چیا کشیدیم تو این سالها
قشنگی های دنیا داره کم میشه و
خاطرات قدیم هم کمرنگ
دیگه شبها گریه نمیکنم
حتی فکر هم نمیکنم
فقط اجازه میدم با خاطرات دست تو دست هم...
بی تو مهتاب شبی از کوچه ها بگذرم
شایدم یک روز بیاد که دیگه حتی این خاطرات هم فراموش بشن...
ولی قطعا یک چیزی همیشه می مونه
اونم تَرَک های روی دلمِ
من نمیتونم زخم هام رو فراموش کنم
بخشیدم یا نبخشیدم را خودمم نمیدونم
ولی دیگه به آدم ها اعتماد ندارم
مخصوصا اونهایی که عزیز بودند و درد شدند
یک جا خوندم هیچ وقت غریبه نشونی زخم هات را نداره
اونی که نمک به زخم می پاشه آشناست که دردهات را میشناسه و تو رو بلد...
دیگه از هیچ زخمی به هیچ آشنایی حرفی نمیزنم
امروز عصر مدرسه علی جلسه بود
وقتی رفتم شدیدا پشیمون بودم چرا نپرسیدم حضورمون اجباری هست یا نیست
ظاهرا اصلا نیاز نبود همه برن
در این بین یهووووو
دوست خیلی صمیمی دوران دانشگام اومد
خوب این همه سال دوری قطعا کمی سردی میاره
ولی خب خدا را شکر که خیلی این دیدن خوب بود
حسابی از دیدنش خوشحال شدم
تو این همه غم این بود قند😍
صبح می خواستم برای همسر تعریف کنم دیشب چه شب بدی را گذروندم
بارها از خوابی که نه خواب بود و نه بیداری پرت می شدم تو واقعیت و تمام بدنم شروع به لرزش می کرد
حالم را نمی فهمیدم
کلی گریه کردم تا اخرش تو گریه خوابم برد ولی بازم نیمه شب چند بار بیدار شدم درسته دیگه لرزش نداشتم ولی قلبم سنگین بود
.......
بیخیال تعریف کردن شدم
ادم باید دردهاش را برای کسی بگه که بدونه کمکش می کنه یا حداقل نگرانش میشه نه برای
کسانیکه هیچ اهمیتی بهت نمیدن
این واکنش های سرد خودش دردی میشه رو دردهای بی درمونت
دیشب تا نزدیک های یک نیمه شب بیمارستان بویم
علی سرما خورده بود، حالا حال عمومیش بد نبود ولی خب خیالم راحت تر بود دکتر ببینتش
از طرفی، جای همگی خالی
دیروز سالاد فصل خوردم اونم یک کمی بیشتر از معمول
امروز از صبح سر درد داشتم
وامها هم که شروع شده و طبیعتا کارمون هم چند برابر شده
خلاصه به حدی سردرد داشتم اخلاقم شبیه هاپو شده بود ولی شدیدا خویشتن داری میکردم سر کسی داد نزنم
هر طور بود ساعت اداری را گذروندم
۴ رسیدم خونه ساعت ۶ مامان اومد دنبالم رفتیم برا کاری تا ۱۰ شب برگشتم
میبینم همسری راحت خوابیده و من رو که دید میگه شام چی داریم
واقعا گریه ام گرفته بود
خدا را شکر درک کرد و به نیمرو راضی شدند
الانم که گیج خوابم ولی کارهای صندوق مونده و باید حساب ها را رسیدگی کنم
موندم صبح چطوری بیدار شم؟؟؟