دفترچه خاطرات یک زن


علی زورگو


ظهر تو مسیر اومدن به خونه علی زد زیر گریه بریم خونه بازی

حالا من و باباش هر چی میگیم بابا به خدا تعطیل

کو گوش شنوا؟

به حدی داد زد و گریه کرد باباش بردش تا خانه بازی و برگردوند تا بهش ثابت کنه تعطیل

بعد اومده خونه تو گریه خوابش برده و قرار شد عصر ببرمش

الان یک ساعت آماده بالا سرش نشستم اصلا بیدار نمیشه هر چی میگم بریم میگه نه تعطیل

میگم باز شده میگه من خودم دیدم تعطیل باشه عصر بریم

کی حاضر به یک قلدر حالی کنه عصر تمام شده و الان غروب؟؟؟

بعدا نوشت:

بالاخره ساعت ۸ رفتیم و تا ۹ و نیم بودیم تا آقا آخرش دل کند

♥ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:0 توسط اف.شین(F.sh) :

جبران...


از صبح تا همین الان که ساعت استراحتمون شده نشستم دارم لیست بیمه دانشجویی تهیه می کنم

حتی فرصت نکردم چای بخورم

تازه کارهام تمام شد که مدیر دستور دادند ثبت وام را شروع کنم

خب من خسته ام

تازه نیرومم تحلیل رفته دلم میخواد برم خونه بخوابم

یک قانون نانوشته اینجا هست اگه من نیام کارهام میمونه تا برگردم و انجام بدم ولی اگه بقیه نیان باید من کارهاشون را انجام بدم

اخه این چه کاریه خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من استعلاجی بودم تفریح نبودم که(به جز دیروز)

♥ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ ساعت 12:7 توسط اف.شین(F.sh) :

همسفرهای دوست داشتنی


صبح با تلفن مامان بیدار شدم

زنگ زده بود بریم برای خرید انار

سمنان شهری داره به اسم درجزین که انارهاش خوشمزه تر از جاهای دیگه هستند و کمی هم معروف

حداقل سمنانی ها از باغ های اینجا انار میخرن

چند سالی میشه کشاورزهای این منطقه کل انار باغشون را از روی درخت میفروشن به شمالی های عزیز و اونهام میبرن شمال بعد گرون تر بر می‌گردانند اینجا و میفروشن

یعنی واقعا هموطن های گلی داریم طوری به گرونی کمک می کنند که گاهی شک میکنی خودی هستند یا نفوذی

بگذریم

امروز که رفتیم سه ۴ تا باغ اول گفتند فروختند داشتیم تو شهرشون می گشتیم چشممون به آقایی خورد ازش پرسیدم انار از کجا بگیریم؟ اشاره زد دنبالم بیاین

اون رفت ما رفتیم

اون پیچید ما پیچیدیم

سربالایی رفت، سربالایی رفتیم

سرپایینی رفت سرپایینی رفتیم

تا بالاخره ایستاد و ایستادیم

به محض ورود به باغش صدای حیواناتش بلند شد

طفلی ها گشنه بودند

اول باغ درخت انجیر پر از انجیر هی دهن کجی می کرد

آقا هم نمیدونم تو نگاه ما چی دید که گفت مدیونید میل نکنید

ما هم خودمون را مدیون نکردیم و چندتایی خوردیم

بعد اون رفتیم سراغ انار

من که حس انار چینی نداشتم تو باغ میگشتم و درخت خرمالو کشف کردم و برا خودم حس گرفته بودم ولی همسر و مادرم خرید کردند و رفتیم

خدایی قیمتش هم خوب بود خدا به خودش سلامتی بده به مالش برکت‌..

نشستیم تو ماشین داشتیم بر می‌گشتیم به مامان میگم رب نمیپزی(رب انار) میگه از پارسال دارم

باز ی کم رفتیم دیدم داریم از شهر خارج میشیم

میگم برا یلدا انار نمیخوای

میگه نه دیگه همون موقع بخریم

یهووووو تو آخرین حرکت میگم مامان انار برا آب انار گرفتی

و خدا را شکر این یکی کاری بود

مامان به همسرم گفت:

کاش یک کم انار آب گیری می خریدیم

و این طوری شد باز رفتیم سمت باغ ها..

و اما داستان انار آب گیری:

هر سال مامان انار آب میگیره بماند سیر آب انار میخوریم

بعدش چند تا بطری آب معدنی پر اب انار میزاره داخل فریزر

شب یلدا از صبح میزاره بیرون

این آب انارها تا شب یخش نیم آب میشه جاتون خالی میشه شبیه یخ در بهشت و 😋😋😋😋

امتحان کنید خیلی عالی میشه

بعد از خرید انار برگشتیم خونه مامان

سجاد موند من و علی حسین به همراه بابا و مامان رفتیم سرانزا..

از گردوهای خونه پدرشوهر کمی بالا درخت مونده بود کمک کردیم چند تایی چیدیم و همسر به مامانشون داد بعد انارهایی که برده بودیم به همراه ناهار را خوردیم و رفتیم فیروزکوه

میدون میوه و تره بارش خیلی کوچیکه ولی مامان از خریدش راضی بود مخصوصا سیر

که خریدیم کیلو ۲۵ و سمنان کیلو ۵۵ بود

آخرشم راضی و خوش برگشتیم

شب نشین هم ترشی مامان پز برداشتم و رفتیم خونه مادرشوهر...

آخر شب تو خونه شام و ... الانم همه خوابن و من بیدار...

بابا زیاد با ما جایی نمیاد ولی امروز خودش خواست و من و همسر سعی کردیم بهش خوش بگذرونیم که خدا را شکر ظاهرا همین طور بود

سرانزا خنک بود و دیدن خونه ما هم سر ذوق آوردش

کارهای خونه تقریبا رو به اتمام رسیده البته که خیلی هنوز کار داره ولی دیگه ظاهرش را میشه کاملا متوجه شد

و این بود آخر تعطیلات ۵ روزه من...

شنبه ؟؟؟؟؟ است...

خودتون به جا علامت سوال هر چی دوست داشتید بنویسید۰🙃🙂🙃🙂

♥ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ ساعت 0:21 توسط اف.شین(F.sh) :

خونه خالی


صبح رفتم غذا درست کنم دیدم برنج نداریم( گونی برنج خونه بابام تو انباری هست چون مریض بودم چند روزی نرفتم)

گفتم خوراک یا الویه بزارم دیدم داد بیداد مرغ هم تمام شده

از طرفی خوراکی که حبوبات داشته باشه هم به خاطر مشکل نفخ علی درست نکردم

ماکارونی و آبگوشت هم حذف کردم چون چرب هستند و فعلا نباید بخوریم

کلا رفتم تو فکر

سریع برا خودم و علی سوپ بار گذاشتم

از شام دیشب قلقلی مونده بود

با یک پیمونه برنجی که داشتم برا سجاد شوید پلو پختم با همون قلقلی ها بخوره

فقط موند همسر اونم که عاشق خوراک گوجه بادمجون سمنانی ها(تو مایه های خورشت بادمجون منتها کم آب تر و بدون گوشت و لپه)

هیچی دیگه آخرش سفره را با کمترین امکانات ولی رنگین انداختم

همسر و پسرها هم راضی بودند الحمدلله

مشکل بدغذایی همسر و پسرها باعث شده کلا نتونم منوی باز زیادی داشته باشم و غذاهام محدود و انگشت شمار شده

حالا وقتی مرغ نداشته باشیم یا برنج من واقعا می مونم چی بپرم

هیچی امشب سریع رفتم و برنج آوردم وقتی رسیدم هم لوبیا قرمز خیس کردم نفخش بره انشاالله فردا قرمه سبزی میدم بهشون

برای من یکی به شخصه سخت تر از آشپزی تعیین غذایی هست که باید بپزم

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ ساعت 0:41 توسط اف.شین(F.sh) :

نظر


امشب‌ وبلاگ چند نفر از دوستان را خوندم

دلم پر بود تو نظرات براشون خیلی نوشتم

اگه تند رفتم ببخشید

ولی واقعا خسته شدم از این سبک زندگی

چرا باید الان که تمام دنیا راحت با هم در ارتباطند ما فیلتر باشیم؟

چرا باید گرونی انقدر زیاد باشه که نتونیم استراحت کنیم و فقط دنبال کار و درآمد باشیم

امشب علی بهونه گیر بود!!! چرا؟

چون دو سه شب باباش را درست و حسابی ندیده

آخر شب خسته میاد مستقیم میره رختخواب

حتی سلامش هم مختصر شده

همش میره شهرهای مختلف برای فروش

آخرش میاد میبینم ناراحت که فروشم خوب نیست

خوب مردم ندارن بخرن

حسین حق داره.. علی هم حق داره... مردم هم حق دارند.. جواب این همه آدم را کی میده؟ چرا کسی این وضع بد را مدیریت نمیکنه؟ بابا امینی مرد بهونه کردید معترضین دنبال برهنگی هستند.من اینجا داد میزنم شما بیاین اوضاع اقتصادی مردم را درست کنید به خدا من یکی از فرداش دو تا دو تا چادر سر میکنم

اصلا روبند میزنم

میتمرگم تو خونه پیش بچه هام

نمیرم سرکار، با هیچ مردی هم کلام نمیشم،

ولی چطور وقتی این همه مشکل دارم بشینم تو خونه و به فکر حجاب و بی حجابی باشم

امر به معروف را به کی باید کنم؟ به مردمی که همیشه عزادارن؟ همیشه دارند به یک گروه تسلیت میگن؟ یک روز هواپیما را عوضی میزنیم یک روز برج هامون سقوط میکنه یک روز حادثه دریایی داریم یک روز حوادث طبیعی یک روز اشتباهات درمانی و روزها و روزها و روزها فقط داریم سیاهی می‌بینیم

به خدا من یک زن ۴۰ ساله به اندازه کل نیاکان هفت جدم کلمه تسلیت را شنیدم و مرگ جوون دیدم

شرمندگی پدر دیدم، زجر های مادرانه دیدم

خجالت نداری را دیدم، چشیدم

طعم گس و بد فقر را تجربه کردم ... و الان دارم این تجربیات تلخم را به فرزندان منتقل می کنم

من نمیخوام پسرهام در آینده شرمنده همسر و فرزندشون بشن

شما بگید ما چیکار کنیم تا تمام شه این همه سختی ؟

مگه مردم دیوونه هستند یک ماه تمام برای امینی ها و ... عزا بگیرن از کار و زندگی بزنند

اینها بهانه است مردم ما خسته اند، فقط خسته شدن از سختی هایی که هیچ جای دنیا شبیهش پیدا نمیشه

همین.....

والسلام

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ ساعت 4:51 توسط اف.شین(F.sh) :

استعلاجی یا خونه تکونی؟


به لطف آمپول دیشب صبح خیلی بهتر بودم

ساعت ۷ بود که با سرو صدای همسر و خرده فرمایشاتشون بیدار شدم

اخلاقم را میدونه اگه بیدار بشم محال دیگه بخوابم با این حال بیدارم کرد

قابل توجه مامان مرسانا جون که درباره بیدار کردن نیمه شب اقایون میگن

خدایی دیدید حق داریم آخه این جور خودخواههایی هستند ..

هیچی دیگه اونها رفتند و منم بعد از چک کردن گوشی که جز اولویت های زندگیمه رفتم سراغ خونه

چون چند تا جمعه نبودم و بعدشم سرم شلوغ بود و خستگی و...

و مخصوصا بیماری باعث شده بود خونه به معنای واقعی کثیف باشه

اول ظرفهای دیروز را که به خاطر لرز نشسته بودم شستم

البته دیروز صبح کلی ظرف شستم ولی خب دست به ظرف کثیف کردنم خوبه

بعد تجهیزات ناهار و بعدش رفتم سراغ خونه

دیدم حسش نیست تمیزی این طوری، کمد دیواری را از طبقه بالا ریختم بیرون

نزدیک به هشت تا نایلون زباله از اون بزرگها فقط اسباب بازی آوردم بیرون

خالی کردم رو زمین

علی نشست به ذوق کردن و بازی کردن باهاشون

خدایی اسباب بازی برای علی نسبت به سجاد زیاد نخریدیم

ولی خب از حق نگذریم سجاد همه را تمیز و در حد نو نگه داشته بود

آوردم و اسباب بازی ها را دسته بندی کردم

عروسک های پولیشی جدا شد اونهایی که کمی مشکل داشتند را نایلون کردم تا بدم به کسی

اسباب بازی های خیلی داغون مستقیم سطل زباله که ۹۰ درصد شاهکار علی آقاست اصلا بلد نیست سالم نگه داشتن را

اونهایی هم که هم می‌شد باهاشون بازی کرد هم کمی کهنه بود را یک نایلون روشن کردم و گذاشتم پایین سطل زباله تا اگه کسی خواست استفاده کنه آلوده نباشن

یک کمی هم نگه داشتم برای برادرزاده کوچیکه تا وقتایی که داداش میره دیدنش با خودش ببره

بعدش بقیه نایلون ها را که دسته بندی بود انتقال دادم بالای کمد دیواری

و از هر کدوم چند تایی پایین نگه داشتم برای علی و مجدد دو سه ماه دیگه جابجا میکنم

بعد از اسباب بازی ها رفتم سراغ ابزار های همسر

از دوران شیرخشک علی نزدیک به ۵ یا ۶ تا از قوطی شیر خشک بود

نمیدونم دقیقا فازمون چی بود که نگه داشتیم اونم نزدیک به ۱۱ سال

ولی به کار اومد ابزارهای سنگین که تو جعبه جا نمیشد را دسته بندی کردن داخل این قوطی ها و مابقی داخل جعبه ابزار تفکیک و جا داده شد. بعد کمد پسرها و کمد وسایل آرایشی خودم و لباس پسرها را مرتب کردم ...

درسته تا ساعت ۵ درگیر بودم ولی نتیجه بهتر از اونی شد که فکر می کردم هم جا باز شد تو کمد ها هم نظم دار و مرتب شدند فردا هم باید برم سراغ کمد لباس‌های خودم

بماند که همین باعث ضعف شدید و درد شدید تو ناحیه قفسه سینه و پشت و دست هام شد میدونم پشتم به خاطر نشستن زیاد درد میگیره ولی سرگیجه و ضعف پاهام اثر گشنگی بود که تا شب ادامه داشت

البته ناهار هم به حدی سرم گرم شد که نپخته و شد شام ولی به پسرها ناهار حاضری دادم و خودم برگشتم سرکارم

****

مشتری مامان زنگ زده کلی تعریف و گفت کل سالاد همون روز اول به فروش رفت باز ۲۵ کیلو دیگه خرید

آخرشم میگه به حاج خانم بگو دیگه به کسی نفروشه من خودم همش را میخرم

ولی خب حاج خانم میگه هم شما هم مشتری های قدیمیم

درست نیست بگم ندارم

نه به خاطر پولش که واقعا اخلاق مامان اینطوریه که به کسی نه نمیگه

پارسال به کل کوچه نفری یک شیشه رب، ترشی داد میگه حق همسایگی...

مامان مهربونم الان باید تو این سن استراحت کنه به لطف گرونی ها و حقوق کم مجبوره کار کنه اونم این کار سخت ... خرد کردن مواد واقعا شونه های آدم را داغون میکنه خدا بهش سلامتی بده

چند خط آخر محض درد ودل بود و لاغیر(و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد😉😁)

چند دقیقه بعد نوشت: میگم چرا نوشتم چند خطر آخر درد و دلی بود

من که کل مطالبم درد و دلیه و دلیلی دیگه ای نداره

پس ویرایش میکنم درد و دلانه مینویسم ...

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ ساعت 2:31 توسط اف.شین(F.sh) :

ماجراهای من و کرونا قسمت؟؟😃😃😃


سلام

بله دوباره من درگیر شدم

درسته حالا به شدت قبلی ها نیست ولی خب از حق نگذریم جذاب ترین قسمت درگیری استعلاجی هاش هست

امشب من و پسرها رفتیم مطب

دکتر داشت به حرفهام گوش میداد

تا رسیدم به اون قسمت که گفتم به هیچ عنوان حس بویایی ندارم طوریکه غذا جلو من جزغاله شده و من نفهمیدم

یهوووووو دکتر همچین شکل فنر از جاش پرید و پنجره مطب را باز کرد و با احتیاط صندلیش را به عقب ترین حد ممکن از من رسوند و سریع نسخه من و پسرها را نوشت تاکید کرد تست هم بدم

و ۵ روزم استعلاجی میخواست بنویسه که گفتم نیازی نیست شما ۳ روز بنویس من پنجشنبه و جمعه رو خودم تعطیلم

و اینطوری شد که من استعلاجی ۵ روزه گرفتم

من و این همه خوشبختی محال محاله😁😁😁

از الان منتظرم فردا بشه همسر بره سر کار و من و علی بخوابیم

یعنی به حدی خسته ام که دلم فقط خواب میخواد

وقتی حسین هست نمیتونم چون همش غر میزنه و ایراد میگیره

دوستای گل بابت راهنمایی خرد کن ار همتون ممنونم 😍

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱ ساعت 22:30 توسط اف.شین(F.sh) :

سرما خوردگی


تا ظهر که خونه مامان بودم حالم خوب بود

اومدم خونه حس‌کردم خیلی گرم شده

کولر را روشن کردم

به محض روشن کردن به خودم لرزیدم

با اینکه سریع خاموشش کردم ولی از همون لحظه لرز گرفتم و لحظه به لحظه حالم بدتر شد

الان کاملا خودم را تو پتو پیچیدم با یک جعبه دستمال کاغذی نشستم و حالم شدیدا بد شده

به همسر التماس میکنم ببرتم دکتر استعلاجی بگیرم چون خودم را میشناسم تا صبح کلا می افتم و عمرا بتونم برم سرکار

لعنتی از لحظه نشون دادنش تا انداختنم کلا دو ساعت هم بیشتر طول نکشید

مامان زنگ زد فکر کرد شوخی میکنم اصلا باور نمی‌کرد

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 20:58 توسط اف.شین(F.sh) :

کمک کنید....


رفتم خونه مامان، ماشین دستم بود

منو فرستاد دو تا خرید

منم رفتم محله قدیمی

خلاصه بماند

برگشتم دیدم دارن ناهار میخورن

منم خوردم و همگی رفتیم کمک مامان برای خرد کردن مواد سالاد

خدا را شکر این بار جمعیتی کمک کردیم زود تموم شد

دلم کباب میشه وقتی میبینم مامان و بابا تنهایی کار می‌کنند

شونه های آدم درد میگیره اونم وحشتناک

دنبال یک دستگاه هستم مواد را نگینی خرد کنه چیزی می‌شناسید معرفی کنید؟؟

😋😋😋😋

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 17:58 توسط اف.شین(F.sh) :

صادرات


یکی از همکارا رفته مشهد

یکی دیگه هم شدیدا سرما خورده و دو روزی میشه نمیاد

سومی هم که همیشه اروم و خونسرد کار میکنه

من موندم و مدیر

و جالب اینکه از دیروز کار درخواست وامها شروع شده

کار سختی نیست و کلا کارم را دوست دارم ولی اینکه هر 5 دقیقه باید برم اتاق مدیر که اون سر سالن هست و برگردم باعث میشه شبها از درد پا واقعا عذاب بکشم

به اندازه یک پیاده روی طولانی راه میرم در طول روز ولی خب دریغ از چربی سوزی

**********************

مامان شروع کرده به درست کردن ترشی سالاد فصل

ماشالا فروشش هم به خاطر طعم عالی و بی نظیرش بالاست

قبلا فقط همکارا ازش خرید می کردن جدیدا مشتری های غیر اشنا بیشتر شدن

طعم خوب خودش تبلیغ میکنه(خودش شعار شد)

دارم برای تهران هم میفرستم قبلا هم خیلی ها می خریدند و می بردند برای اقوامشون ولی امسال نماینده فروش پیدا کردیم (همون اقایی که رب می آورد برامون)

بهم میگه خوب باشه من تبریزم ماهی دو بار میرم می برم میدم براتون بفروشن

من که مطمعنم از خوب هم خوبتره پس بریم که بعد از پخش کشوری بزنیم تو کار صادرات و جهانی شدن ترشیهای مامان

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 9:31 توسط اف.شین(F.sh) :

ازمون عجیب


امروز آزمون بود از اونجا که هفته پیش نتونستم برم روم نشد بگم نمیام

رفتم

تعداد همکارا خیلی کم بود ولی خب همه با حالا جمع بودیم

اکیپ فوق عالی

بعد نگاه کردیم دیدم هر کسی میاد آزمون تیپ موجه و اداری و سن ها تقریبا بالا

ازشون پرسیدم آزمون چی میدید؟ استخدامی؟

یکی گفت نه بابا

ماها خودمون کارمند رسمی و پیمانی هستیم

هر سال برای تعیین سطح معلومات از ماها آزمون میگیرن

بعد جالب اینکه از صد تا بچه کارمون سخت تر بود

مگه ساکت میشدن

یا راه میرفتن

یا حرف میزدن

یک سر اعتراض داشتند

کلافه شده بودیم

یهوووووو جوش آوردم میگم حالا خوبه شماها کارمند هستید و شرایط را درک میکنید خب آروم باشید دیگه 🤫🤫🤫🤫

انگاری بهشون برخورد همه ساکت شدن🤐

ولی خب همکار خودم داشت با داوطلباش حرف میزد و براشون توصیح میداد که دفترچه ها طوری طراحی شده سوال دو داوطلبی که کنار هم هستند اصلا شبیه هم نیست که بتونن تقلب کنند و ...

یهوووو یکی از این خانمها به من گفت:

یادبگیر!!! خودش باهاشون حرف میزنه نه مثل تو نزاره ماهام حرف بزنیم😶😐😶😐

و بالاخره آزمون شروع شد و تمام شد و آخرش همه بگو و بخند کنان سالن را ترک کردند

واقعا این چه ظلمی هست که جدیدا اداره جات انجام میدن تو سن بالا با این همه کار و درس بچه ها و ... دوره و آزمون را کجای دلمون بزاریم؟؟؟؟

♥ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 0:21 توسط اف.شین(F.sh) :

صلح...


یک ماهی میشه درگیر صلح اموال هستیم

راستش از اونجا که زن داداشم تمام اموال داداشم را برداشته به عنوان مهریه

مامان و بابا اموال خودشون را به نام من صلح کردند تا دور از جونشون بعد از ۱۲۰ سال اگه طوری شدن حداقل داداشم چیزی تو دستش باشه تا بتونه باهاش زندگی شروع کنه و حداقل ارثیه اش بمونه برای زندگی جدیدش..

حالا رفتیم صلح نزدیک ۷ یا ۸ تومن شهرداری و ثبت اسناد و دارایی هزینه کردیم امروزم که دفترخونه از ما نزدیک به ۱۰ تومن گرفت و اینطوری شد که ۲۰ تومن دادیم و فعلا صلح کردیم.

شوخی به مامانم میگم تو رو خدا اگه خواستید به گوش عروس سابقتون برسونید نگید صلح کردیم بگید زدیم به نامش

این لجش نگیره بیاد من رو به قتل برسونه برای ارث از پدرشوهر و مادرشوهرش😈😈😈

ولی خدایی خیلی پول زوری بود امروز دادیم

واقعا دلم برای مامان و بابا سوخت

خدا لعنت کنه اونی که قیمت سکه را یهوووو این همه بالا برد

به خدا ثبت اسناد قسمت مهریه اش دیونه خونه بود .

همه هم زوج هایی که فقط یکی دو سال از ازدواجشون گذشته...

کاش دولت فکری برای مهریه می‌کرد

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۱ ساعت 18:44 توسط اف.شین(F.sh) :

جشن و شادی


به مناسبت میلاد حضرت محمد اومدن تو محل کار جشن گرفتند اونم همراه با خانواده

به همسری گفتم میاد دنبالم بچه ها را هم بیاره تا بریم برای جشن

یادمه چند سال قبل هم جشن خانوادگی داشتند که خیلی خیلی شاد و مفرح بود و حسابی یاد بچه ها مونده

امیدوارم امروزم هم سبکی باشه و بیخیال سخنرانی بشن

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۴۰۱ ساعت 8:57 توسط اف.شین(F.sh) :

تکرار خاطره های تلخ


دیشب رفتیم خونه خاله ام برای عرض تسلیت

خواهرشوهر خاله ام فوت شدند

نشستیم به حرف دیدم علی با زنگ پریده اومد بغلم نشست میگه مامان دلم درد میکنه

جدی نگرفتم بردمش دستشویی و برگشتم کمی هم شکمش را ماساژ دادم

آروم تر شد و رفت با سبحان بازی کنه

شب اومدیم خونه دوباره تو مسیر گفت مامان شکمم درد میکنه

نگران شدم ولی با فکر اینکه تو خونه بهش عرق نعنا و .. بدم گفتم خوب میشی

رسیدیم خونه همراه باباش رفت تخم مرغ بخره منم رفتم برای پخت شام

آخراش بود که علی جیغ بلندی کشید و زد زیر گریه

نفهمیدم چطور آماده شدم و همراه حسین بردیمش کلینیک

اونجام وقتی همه شدت درد علی را دیدن اجازه دادن بدون نوبت ویزیت بشیم

ولی دکتر همین چشمش به شکم علی و جای عملش افتاد سریع رو برگه نوشت اورژانسی ویزیت بشه و ما را فرستاد بیمارستان

از اونجایی که اون بیمارستانی که نوشته بود اسمش خیلی بد در رفته نبردمش و رفتیم یک بیمارستان دیگه که اورژانس مخصوص کودک داره و قبلا هم علی از همین بیمارستان اعزام شده بود بیمارستان تهران..

به محض اینکه دکترها فهمیدن علی عمل روده داشته سخت گیری هاشون شروع شد

بستری کردند

رگ گرفتند علی بد رگ هست و این باعث شد تمام خاطرات بیمارستان مفید از جلو چشمم رد شد دقیقا جیغ های حین رگ گیری، پارگی رگ ها و ...

تا صبح نتونستم بخوابم ولی خب علی آروم شد و تونست بخوابه

ازش عکس شکم گرفتن، سونو نوشتند و کلی آزمایش مختلف

برای صبح هم قرار شد جراح ویزیتش کنه تا صبح فقط یک بار دیگه درد شدید داشت و صبح حالش کاملا خوب شد

ولی خب مجبور شدیم تا حاضر شدن جواب آزمایشات و اومدن دکتر بمونیم

اتفاقا دکتر خودش که تو نوزادی پیشش پرونده داشت هم اومد وقتی معرفی کردم کامل ویزیتش کرد و بهم خاطر جمع کرد مشکل علی ربطی به عمل بعد تولدش نداره و ممکن نفخ باشه

ولی بعد از دیدن نتیجه سونو و دیدن عکس ها متوجه شدیم چیزی شبیه ساچمه تو روده است که چون تو مسیر دفع قرار داره جای نگرانی نیست

و بعد از دیدن آزمایشات و مطمعن شدن از صحت بچه مرخص شدیم و نفهمیدم علی منبع دردهاش چی بود

با چند تا حدس ما را فرستادند خونه

شاید دیشب کلا چند ساعت تو بیمارستان موندم ولی با هر رفتار پرستار و هر کاری که برای علی انجام میدادن زجر مرور خاطرات علی را تحمل میکردم

البته بگم دکتر و کادر دیشب بی‌نظیر و فوق العاده مهربون بودن

♥ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 21:44 توسط اف.شین(F.sh) :

دلشوره


این روزها همراه با دلشوره سپری میشه

هر روز صبح آیت الکرسی میخونم

هر روز با غم میرم بیرون

هر روز نگران تر از روز قبل

و هر روز دلشوره و دلشوره و دلشوره

یک عده بهش میگن اغتشاش

یک عده بهش میگن انقلاب

هر چی هست باعث شده حال کل ایران خراب باشه

مرگ که کلا بالهاش را باز کرده رو کشورمون و به شکل های مختلف پرواز میکنه

یک روز بلایایی طبیعی یک روز اشتباهات یک روز یک روز یک روز

کاش حال مردم سریع تر خوب شه

♥ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 23:7 توسط اف.شین(F.sh) :

روزپرکار


همسری دیروز ساعت دو و نیم بالاخره رسید سمنان

اما خب اعلام کرد ماشین را میزاره و باز برمیگرده

سریع بعد ناهار که مهمون مامان بودیم رفتیم خونه

سجاد اول کلاس قران داشت که زحمت رسوندنش با برادرشوهر بود

بعد موهای علی کوتاه شد حمام کرد (همسری خودش زحمتش را کشید و بعدش رفت سرانزا)

ساک ورزشی سجاد را به همراه کیف علی اماده کردم و

با سریع ترین حالت ممکن اول علی را رسوندم کلاس و بعد رفتم سجاد را از کلاس قران برداشتم و بردم کلاس والیبال

خرید کوچیکی داشتم انجام دادم و پسرعموی بچه ها هم که همراهم از کلاس قران اومده بود را به خونشون رسوندم و باز چرخه برگشت از کلاس ها را داشتم

از اونجایی که کلاس علی از طرف مسجد برگزار میشه و فرصت هم داشتم نماز شب را هم من و علی تو مسجد و به جماعت خوندیم

وقتی رسیدیم سالن دیدم یک ربع زود اومدیم

خب والیبال عشق من و واقعا فرق نداره کی بازی میکنه همیشه برای تماشا دست و پام شل میشه

همراه علی رفتیم تو سالن و یک ربع اخر تمرین ها را نگاه کردیم ولی اخرش جالب بود که تولد داشتند برای دوستاشون

من اومدم تو ماشین و پسرها موندن

برای علی خیلی خوشایند بود با اینکه کلاس خودشون هم همون روز تولد داشتند

کلا دل پسرها باز شد

تازه برا منم کیک آوردند

کلاس زبان سجاد را طبق کلاس ورزشش با مسئولشون هماهنگ کردیم (نفر اولی که ثبت نام کنه حق انتخاب ساعت را داره)

از هفته آینده باید بعد از والیبال مستقیم بره زبان

متاسفانه تمام کلاسهاش تو روزهای زوج برگزار میشه و شنبه از همه بدتر هم هست

مدرسه-قران- والیبال- زبان با توجه به زمان زیاد مدرسه بهش حق میدم بخواد غر بزنه ولی خب خودش متوجه است نمیشه کاریش کرد و اقایی کرد و به جونم غر نزد

داشتیم می اومدیم خونه که علی داد زد خونه لبخند (خانه بازی نزدیک خونمون)چراغهاش روشن

منو ببر بازی کنم

دلم براش سوخت با وجود بیحالی گفتم بریم ولی نتونستم زیاد دووم بیارم و نیم ساعت بیشتر نموندیم

تازه با اون همه خستگی شام هم براشون ماکارونی پختم(بیشتر سر هوس خودم بود نه فداکاری مادرانه وگرنه قطعا شام را میخریدم )

در حین پخت شام سجاد درسهاش را مرور کرد و راس ساعت 11 دو تا داداش عملا بیهوش شدند

خوبی این برنامه فشرده این که نبود همسر ازارمون نمیده

هر چند خدا بخواد تا 10 روز دیگه کارهای ساختمون تموم میشه و حسین هم از این همه رفت و آمد راحت میشه

خدا بهش سلامتی بده که خیلی تو فشار و سختیه چه از لحاظ مالی چه از لحاظ کار جسمی و حتی روانی

♥ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 9:48 توسط اف.شین(F.sh) :

جمعه


دیروز همسر رفت سرانزا و من و بچه هام رفتیم خونه مامان

کمک کردم وسایل برگشتی از زندگی داداشم را تو انباری ها جابجا کردیم و بعدشم ناهار کتلت گذاشتم

عصر همسری تماس گرفت و اعلام کرد نمیاد

من موندم و کلی کار نکرده و بچه هایی که بیشتر تمایل داشتند خونه مامان بمونیم تا بریم خونه

دیدم برم خونه صبح زود بدون وسیله باید علی را بیدار کنم بیارم خونه مامان

سجاد را ببرم برسونم مدرسه و بعدش خودم برم سرکار

از اونجا که محیط کاریم هم خارج از شهر هست خیلی سخت بود

برا همین همراه بابا رفتیم وسایل فردا را برداشتیم

خریدهای سجاد را انجام دادیم(لیست لوازم التحریر که 90 درصد برای کلاس هنر بود)

برگشتیم خونه مامان

دو تا کیک برا مامان پختم

شام هم خودم تهیه کردم مامان کلی دعام کرد خدایی خیلی کمکش کردم ولی خودم به محض خوندن نماز و خوردن شام چشام رو هم رفت و بیهوش شدم شاید اولین باری بود که ساعت 10 شب نشده من خوابیدم

ولی خب سختی های خودش هم داشت

سر و صدای بچه ها سیستم سرمایش و گرمایش که خونه مامان خیلی ضایع عمل میکنه

از گرما میپزی به محض روشن کردن کولر منجمد میشی و حد وسط نداره

خلاصه که ساعت 4 و نیم به دستور مامان بیدار شدیم و عمرا اگه کسی بتونه دوباره بعد ازاین ساعت بخوابه

و منی که هنوز خوابم می اومد و نخوابیدم و الان سرم خفیف درد میکنه

خونه بابا خیلی خوبه ولی هیچ جای دنیا خونه خودت نمیشه

♥ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 9:43 توسط اف.شین(F.sh) :

تبریک


آغاز ماه ربیع مبارک باد

♥ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:25 توسط اف.شین(F.sh) :

تولد سخت


امروز تولد اقای همسر هست

از همین جا بهش تبریک میگم هرچند میدونم اینجا را نمیخونه

***************

دیروز صبح همسری ساعت 6 و نیم بیدار شد و رفت شرکت

منم بیدار شدم و بعد رفتنش یک کم با گوشی ور رفتم و ساعت 9 دوباره خوابیدم

هنوز چشمام گرم نشده بود که دیدم حسین زنگ زده چای را اماده کن نون سنگک خاشخاشی خریدم دارم میام

بعد اومدنش و خوردن صبحونه دیدم جاری بزرگم تماس گرفت و سراغ حسین را گرفت

میگم خونه است کارش داری؟

سفارش کرد میشه بهش بگی امروز نره سرانزا اصلا نره تو جاده

میگم چرا؟ خیره انشاالله..

میگه انشاالله

راستش خواب دیدم صدقه هم انداختم ولی دلشوره داشتم گفتم بهت خبر بدم

امروز نره، فردا اشکال نداره

گفتم چشم حتما

دلشوره بدی گرفتم شروع کردم به خوندن ایت الکرسی تازه داشتم یک کم اروم میشدم که مامان زنگ زد

احوالپرسی سرسری کرد و گفت: مامان جان حسین کجاست؟

میگم خونه است میگه خدا را شکر امروز نزار بره بیرون

دیگه داشت گریه ام میگرفت میگم چرا؟

میگه هیچی خواب دیدم

خودشم دید نگران شدم میگه البته خواب بعد از نماز صبح تعبیر نداره

فقط مراقبش باش

منم اینجا صدقه انداختم

حسین خواب بود رفتم کنارش دوباره و سه باره و چند باره براش ایت الکرسی خوندم بهش فوت کردم کنارش نشستم و نگاش کردم

از ته قلبم از خدا خواستم براش ختم به خیر کنه تعبیر این خوابها را

به خدا میگم امروز روز کمی نیست به حق این دو تا عزیز برامون خیر بگذرون حسین را به من ببخش

تا شب فقط مراقبش بودم حتی ظهرم که داشت میرفت شرکت کار داشت همراهش رفتم و برگشتم و تمام مسیر را یا دعا کردم یا ایت الکرسی میخوندم

تصمیم داشتم به جز صدقه چیزی بخرم و خیرات بدم

شیرینی که نمیشد داد برا همین رفتم نونوایی و پول دادم گفتم نون خیرات کنه ازطرف ما. جایی شنیدم نون داغ خیلی خوب برای این کار..

صبح با دیدن حسین یک نفس راحت کشیدم و تولدش را تبریک گفتم

زندگی بدون حسین اصلا معنی نداره شاید با هم کل کل کنیم حرص بخوریم از دست همدیگه ولی فکرنبودنش واقعا وحشتناک بود

خدا همه خانواده ها را برای هم نگه داره سایه ایشون هم 120 سال بالا سر ما باشه

♥ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 9:8 توسط اف.شین(F.sh) :

تسلیت


شهادت خاتم انبیا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله

شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

و شهادت علی ابن موسی الرضا را به تمامی مسلمانان و شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم.

♥ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:24 توسط اف.شین(F.sh) :

دورهمی


پنج شنبه شب مادر شوهر همه را دعوت کرده بود خونشون

برعکس همیشه جمع سرد بود دیر اومدن و بعدشم بحث داغ روز سر مرگ دخترک کرد...

من واقعا ابن بار نمیتونم طرفداری کنم از هیچ گروهی چون حرف هر دو بخشی درست و بخشی نادرست داره

برا همین ساکت بودم و گوش می دادم فقط

سجاد در حین بازی متوجه علی نشد و دست علی را لگد کرد و متاسفانه انگشت علی هم ورم کرد هم کبود شد که خدا را شکر شکستگی نبود و امروز صبح تقریبا می شد گفت حالش خوب بود و اثری نمونده بود

جمعه هم به جز برادرشوهر کوچیک همراه با بقیه رفتیم سرانزا

جاری دومیم همراه با خانواده اش اومده بود و زن داداش و خواهر و برادر و پدر و مادرش همراهشون بودند

جاری اولی هم که پدرش اونجا خونه داره و تقریبا تمام خواهر و برادراش جمع بودند

حسین و برادرها که رفتن سر ساختمون من و مادرشوهر تنها بودیم با خانواده جاری دومیم

خب راستش به خاطر باباش و برادرهاش معذب بودم

از اونجا که جاری بزرگم از اقوام بودن و خانواده شون هم با ما خودمونی تر بودند به بهونه نذری مادرش منم رفتم خونه پدر جاری بزرگه و مادرشوهرم موند پیش این خانواده(خودش دوست نداشت بیاد)

خیلی خوش گذشت تقریبا کل تایم به بگو و بخند گذشت علی با برادرزاده جاریم بازی کرد و خودش را در حد خفه شدن خسته کرد و سجاد هم با پسرعموها

تایم ناهارم از اونجا که هر دو خانواده ابگوشت داشتن من و حسین و علی ناهار را با خانواده جاری بزرگ خوردیم و مادرشوهر و پسرها و علی با اون خانواده

عصر هم شله زردهای نذری را پخش کردیم و بالاخره رفتم پیش حسین سر ساختمون

خیلی خونه با نمک شده فکر کنم تا اخر ماه کارهای بنایی داخلی ساختمون تموم بشه و فقط میمونه حیاط و ریز پاش ها

البته دیگه پولی نمیمونه برای مابقی .. کابینت و شیرالات و خرج های دیگه خونه باشه برا سال بعد

شبم رفتیم لباس فرم سجاد را گرفتم دادم اتوشویی کفش براش خریدیم لوازم التحریری که کم داشت را هم تهیه کردیم و اخرش دو تا داداش را به زور فرستادم حمام

واااااااااااااااااااااای که صبح سجاد را دیدم غش کردم واسش

خیلی اتوکشیده و شیک از زیر ران ردش کردم

کلیییییی خوراکی بهش دادم ضعف نکنه اخه تا ساعت 3 هر روز کلاس داره

علی هم حسادت ریزی داشت که با مهارت خنثی کردیمش

دلم تنگ شده برای اول مهر

استرس تقسیم بندی کلاسامون، ذوق کیف و کفش و وسایل نو دیدن همکلاسی های قدیمی

نمیدونم چرا بچه ها انقدر از مدرسه بد میگن من یکی عاشقش بودم و هستم

آهنگ بوی ماه مهر خواهران غریب

♥ نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:32 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ