با وجود اینکه چند روزی میشه از مشهد برگستیم هنوز جسمم خسته است
به حدی کسل و خسته هستم که دیروز هم ناهار و هم شام را بیرون خوردیم
همسر و بچه ها تو شک بودند اخه کلا من زیاد با غذای بیرون موافق نیسیتم
مخصوصا که امسبم با فامیل همسر هماهنگ کردیم بیرون شام بخوریم
بماند که امروزم ناهار نپختم و اومدم و باید غذای حاضری بهشون بدم
*************
کمبود خواب یک ماهه، سفرهای متعددی که تو این یک ماه رفتیم (فیروزکوه، تهران، شمال، گرمسار، شاهرود و نهایتا مشهد) که به جز مشهد و فیروزکوه بیشترشون یک روزه بود و رفت و برگشت باعث شده انرژی باقیمونده به صفر رسیده و دارم از خستگی هلاک میشم
این هفته ازمون استخدامی بود و برای بار اول وقتی بهم زنگ زدن گفتم نمیام
تازه شهریور پیک کاری ماست و کارها به حدی زیاد میشه که اعلام میکنند حتی ساعتی هم مرخصی نریم مگر اضطراری
و منی که دلم میخواد یک روز کامل بخوابم و کسی بیدارم نکنه
حرم که تعریف نداره هر کی بوده دوباره قسمتش بشه و هر کی نبوده الهی زودتر قسمت بشه که این بهشت زمین را ببینه
عطرش فضاش عشقی که داخلش هست احترام بین ادمها، همه و همه عالی و بینظیر
اما شهرش
خب شهر بزرگ و شلوغی که شلوغتر شده به خاطر زائران ایرانی و خارجی آقا
به نظر من تو مشهد بیکار نباید پیدا کنی
به یمن وجود حضرت کلی کار که نظیرش تو شهرهای دیگه اصلا نیست وجود داره
مسافرها اقتصادشان را شدیدا بهبود دادن
بماند گاهی که چه عرض کنم اکثرا در حق همین مسافرها جفا میشه و کم لطفی
ولی در کل مشهد برای سفر عالیه
هم معنوی هم تجاری و هم سیاحتی و تفریحی را میتونه پشتیبانی کنه
بماند کلی از مفاخر هم اینجا تربت دارند
سلام عزیزم
خیلی از پیام شما منقلب شدم
خیلی بهم ریختم
از ته قلبم از آقا خواستم زودتر از زود زیارتشون قسمتتون بشه
با این وجود به خواست شما اولین پابوسی آقا به نیابت از شما و پدر مرحومتون و مادر عزیز شماست
با پای شما، با چشم شما با قلب و روح شما و برای شما میرم زیارت
خدا ازتون قبول کنه 🙏😍
عزیزم تونستی تلفنت را بده زنگ بزنم با آقا حرف بزن


زیارتتون قبول عزیزم
دوستان قسمت شده بریم پابوس علی ابن موسی الرضا
انشاالله در جوار آقا به یاد تمامی عزیزان هستم
نمیدونم چرا بعضی دوستان نیستند
حتی جواب کامنت ها را هم نمیدن
انشاالله که تو خوشی ها غرق شده باشند
هر وقت اومدم ییلاق مهمون داشتم
ولی فردا بابا میره همسر میره و سجادم با خودش میبره
من و علی تنها میمونیم البته همسر برمیگرده ولی خب بازم چندساعتی باید تنها باشم
اومدیم ییلاق
یخ زدیم بخاری روشن کردیم
پتو رو انداختیم اما گلوم داره میسوزه
لعنتی سردِ سرررررد...
حالا سمنان هی دماش بین ۴۳ درجه و ۴۲ درجه نوسان داره
از دیروز حالم خیلی بدِ
نه اینکه بگم بی دلیل
اتفاقا کلی دلیل برای حال بدم دارم
ولی خب حوصله ندارم بهش فکر کنم
جمع این همه دلیل برای حال بد باعث شده امروز چشمهام بباره
راه میرم اشک میریزم
مینویسم اشک میریزم
ساکت میشینم اشک میریزم
کار میکنم اشک میریزم
چشمه اشکم خشک نمیشه
مخصوصا وقتی به اوج ناامیدی میرسی و حتی امیدی به امداد غیبی هم نداری
به کسی رو بدی واقعا کارت سخت میشه
طرف ناله میکنه و حالش بد شده
برای کمک بهش اقدام میکنی
حالا به جایی رسیده که کلا همش شاکیه چرا فلان کار را نمیکنی؟ چرا بهمان نمیکنی؟
آقا تا دیروز همینم نبودی یادت بیاد چقدر هوات را داشتم بعد طلبکار شو
با خودم عهد کردم حداقل ۵۰ درصد کتابها را تا نخوندم کتاب جدید نخرم
انشاالله که دست و پام با دیدن دوباره کتاب نمیلرزه و به عهدم وفادار میمونم
بعدا نوشت:
امروز ۸ تا کتاب خریدم بعد با خودم عهد کردم
بعد یک پیامک اومد از دوستی که میدونه عشق کتابم که "سلام امیدوارم خوب باشید
به تازگی کتاب به امید دل بستم رو تموم کردم میخواستم بفروشم
گفتم به شما اطلاع بدم چون اهل رمان هستید شاید خواسته باشید ."
و من واقعا خودم را خیلی کنترل کردم و گفتم نه
بعد رفتم جایی دیدم طرف کتاب دیوان مولانا را گذاشته برا فروش تو تخفیف ۵۰ درصد تقریبا مفت بود اونم نخریدم
و الان دور از جون تک تک شما عین سگ برا جفتش پشیمونم
در کل میخوام بگم هیچ وقت نگید من میتونم
به محض گفتنش خدا امتحانتون میکنه
خوب نمی شد هر دو گزینه دیروز قبل از قول به خودم پیش بیاد😔😭😭😭😭😭😭😭
من فردا میرم هر دو را میخرم
اصلا من غلط کردم عهد بستم
تازه خود خدا هم میگه صد بار اگه توبه شکستی باز آ
من یک بار فقط میشکنم شایدم به صدبار رسید، نمیدونم
از تیم سه نفره با دو برد به عنوان تیم اول رفتند جزو ۱۶ تیم
برد مقابل یزد و اردبیل
بعد با برد مقابل تیم حومه تهران رفتند جزو ۸ تیم
ولی متاسفانه جلو پارس جنوبی با دو گل اختلاف باختند
فردا دو بازی دیگه دارند برای اینکه ببینند بین ۵ تا ۸ تیم چندم میشن
*****
بعد هر بازی زنگ میزد با وجود خستگی بهم میگفت بردیم مامان
و جالب اینکه برام از تاکتیک ها و تکنیک هاشون میگفت
و منی که با وجود اینکه خیلی از اصطلاحات را نمیفهمیدم قربون صدقه اش میرفتم تا تو ذوقش نخوره
امشب وقتی زنگ نزد حدس زدم ممکنه نبرده باشند
خودم بهش زنگ زدم جواب نداد
بعد ۱۰ دقیقه زنگ زد به حدی داغون بود گریم گرفته بود
ولی به روش نیاوردم انقدر ازش از بازی پرسیدم تا رسیدیم به جاهای قشنگ مثل گلهایی که زدن
و خلاصه کاری کردم تا بازی خوب خودشون را جلو بهترین تیم مسابقات یادش بیاد و بفهمه به کم تیمی نباخته
بعدش میگه مامان دو تا بازی دیگه داریم بازم دعام کن
میگم سجاد، مامان تو چه ببری چه ببازی عشق منی، پسر بزرگ منی
من همه جوره عاشقتم
قرار نیست تو فقط تو این سفر خودت را اذیت کنی برای بازی از بودن با دوستات لذت ببر و با حال خوب برگرد انشاالله اون دو تا بازی هم میبری
مطمئنم حالش بهتر شد هر چند کلا گرفته بود
******
سجاد برای من فرق داره 😍😍😍😍
پسرم خود منِ
من سجاد را قبل از اینکه پسرم بدونم دوست صمیمی خودم میدونم
کاش می برد و شادیش کامل می شد❤
وقتی بغلش کردم تمام دنیا تو دستام بود ولی وقتی رفت انگار نیمی از وجودم رفت
درجا براش دعای خیر کردم
از خدا خواستم اول اینکه مراقبش باشه صحیح و سالم بره و برگرده
و بعد کمکش کنه تا نتیجه این همه تمرین و تلاش را بگیره
شما هم دعاش کنید🌸❤