بعد از نزدیک به دو هفته هنوز خوب نشدم و امروزم مجبور شدم بمونم تو خونه
تصمیم دارم برم به دکتر بگم آمپول تجویز کنه
اولین باره که داروهام را تا اخرش خوردم و هیچ تغییری نکردم
یلدای همگی پیشاپیش مبارک
از کل پدربزرگ و مادربزرگهام فقط مامان بابا مونده
که اونم زیاد حوصله مهمون داری نداره
امسال بابا بهش پیشنهاد داده همه بچه ها و نوه ها را شب یلدا جمع کنه
شام و پذیرایی و دورهمی کلا..
امروز مامان بهم زنگ زده میگه زحمت کارهاش با تو و زنعمو کوچیکت
زنگ زدم زنعمو میگه در جریان نیستم ولی اگه تو کمک کنی من مشکلی ندارم
سریع شام را با چلو کباب از بیرون جمعش کردیم فقط باید سفارش بدیم و تمام
ولی میوه و تنقلات و انداختن سفره میمونه
اونم ایشالا با زنعمو درستش میکنیم
اگه لوس بازی درنیارن و همه بیان
این آهنگ را وقتی مجرد بودم و دلم میگرفت خیلی گوش می دادم
فکر کن چقدر دلم گرفته بعد از حداقل 16 سال باز دانلودش کردم و دارم گوش میدم
امروز حافظم دعوام کرد
آخه اینو گوش میدادم و فال می گرفتم
یهووووووووووووووووووو یادم اومد اصلا نیت نمیکردم
هیچی دیگه امشب یا حافظ میاد تو خوابم یا سعید شهروز...
این بنده خداها را هم اسیر کردم
اومده نه میپرسه پول تو حسابت هست نه هیجی
قسطهای خواهرزاده اش را گذاشت رو میزم میگه من رمز دوم ندارم پرداخت کن بعدا بهت میدم
..............
انجام دادم ولی واقعا کارش درست نیست
تو عالم همکاری فقط مونده ازم بخوان براشون تو خونه ظرف بشورم و تی بکشم(راستی املا تی درسته؟)
امروز یکی از همکارا سمنو آورد و تو کل 5 ساختمون کنارمون پخش کرد
ولی به چندنفرمون نرسید
بهش میگم نمیخواد مهم نیتته
میگه نه دارم زنگ میزنم برام بیاره
اول فکر کردم خودش پخته ولی وقتی فهمیدم از یک پیرزن میگیره که منبع درامدش هست سریع دو کیلو سفارش دادم
درسته خودم دوست ندارم ولی سین و پسرا و مامانم عاشق سمنو هستند
...
میگن تو سمنو نذری بادوم به کس بیفته حاجت میگیره
اگه بهم افتاد چی نیت کنم؟
صبح با حال نزار رفتم اداره
میدونستم بگم نمیتونم مدیر اخماش میره تو هم و فکر میکنه فیلمه
همیشه همینه
هر کسی نیاد قابل توجیه جز من
برا همین رفتم
پا از در واحد گذاشتم بیرون یخ زدم ولی خب چاره نبود علی نگاهش سرد شده یخی شده اصلا چشاش خیلی تو ذوق میزنه
ولی صبح نگام کرد اصلا دوست نداشتم این حالتش را
یهو بغض کرد بغلش کردم اونقدر نوازشش کردن تا آروم شد رفتم
حالم خراب بود خراب تر شد وقتی رسیدم اداره سریع سیستم را روشن کردم کارام را انجام بدم برگردم خونه
ولی دیدم کلا سیستم قطعه از تهران
زنگ زدم میگم خانم فلانی جان من فقط برا همین اومدم سرکار وگرنه رو به موتم
میگه اشتباه کردی مدیرت ی نیرو نداره بزاره جات چرا عادتش میدی
میگم بیخیال بحث فقط بهم بگو کی درست میشه
میگه عصر درست میشه تا یک هفته هم باز هست
برو استراحت کن دختر، دیونه فردا هر طوری بشی مدیرت نگات نمیکنه
منم به اطلاع رسوندم و به بابا زنگ زدم اومد دنبالم
حالا دکترم همونجا رفتم و استعلاجی هم گرفتم
دکترم دید حالم خراب نه اون گفت نه من عقلم رسید بگم دو روز بنویس
موندم با ابن حال خراب که همش بدتر هم میشه فردا چطوری برم
من و علی تو خونه همش خوابیم
بماند با همین لرز روزی یک باز ساعت ۸ شب میرم جلو سینک کل ظرفها را میشورم شام و ناهار فردا را بار میزارم آشپزخونه را دسته گل میکنم بعد دوباره میام کله پا میشم
ولی علی فقط خوابه نزدیک دو روزه غذاش در مجموع به ۱۰ قاشق نرسیده
میترسم و نگرانشم ... نمیدونم اثر داروهاشه یا بیماریش
چرا انقدر زیاد میخوابه
حالا خواب خوبه چرا کلا اشتها نداره؟؟؟؟؟
خدا کنه زودتر خوب شه حال بد اون منو بیشتر اذیت میکنه تا حال خودم
دکتر میگه ترکیب چندانفولانزاست
بیحال من و علی دراز کشیده بودیم که زنگ خونه را زدند
مامان و بابا با کلی خرید اومدن
هر چی که صبح تلفنی بهش گفته بودم تو خونه نداریم را خریده بود
و برای علی هم خوراکی آورد آخه دو روزی میشه هیچی نخورده
خودم صبح براش فرنی پختم ولی کلا تونستم دو تا قاشق بهش بدم
دید میگم علی غذا نمیخوره برامون سوپ درست کرد
پسرهای من عاشق سوپ های مامانم هستند
خلاصه که نیم ساعتی بود از این رو به اون رو شدیم
آخرش هم کلی سفارش کرد و رفت
صبح واقعا دلم گرفته بود حس اینکه هیشکی حواسش بهم نیست
نه همکارا نه خانواده شوهرم نه خانواده خودم ...
البته مامان مستثناست چون به جز دیداری که هر روز هم رو میبینیم حداقل ۴ الی ۵ بار هم بهم زنگ میزنه
خدایا شکرت برای بودنشون🥰
از شروع جام جهانی من طرفدار هر تیمی شدم حذف شده
امشب هم که متاسفانه برزیل حذف شد
تمام تلاشم را میکنم به بازی هلند و آرژانتین اصلا فکر نکنم
ولی خب نمیشه که خودم را گول بزنم خودم میدونم از چه تیم هایی بیشتر خوشم میاد
چهارشنبه صبح حسکردم قفسه سینه ام میسوزه
تا ظهر دیدم کلا حس و حال ندارم
گذاشتم پای روزه
ولی قشنگ موقع افطار دیگه نا نداشتم
تب و لرز و بدن درد شدید
حسین که اومد دیدم از من بدتره
علی هم که یک هفته بود درگیر بود و خب ما از اون گرفتیم
خدا را شکر سجاد فقط در حد یک سرمای خفیف درگیر شد
به حدی چهارشنبه حالمون بد بود حتی نفهمیدم کی خوابم برد بقیه چیکار کردند فقط یادمه شامی که به بدبختی پخته بودم را براشون کشیدم و رفتم خوابیدم
ساعت نزدیک یک شب بود که با جیغ های وحشتناک علی بیدار شدیم
ظاهرا هنوز بیدار بود و بازی میکرد که یهو برق میره اونم که دیده تنهاست شروع کرده به جیغ زدن
بردمش کنارم و ارومش کردم
پنج شنبه از لرز خبری نبود ولی حسابی سینه و ریه هامون چرک کرده بود
آخرش شب رفتیم دکتر
به حسین آمپول داد به من علی شربت و قرص
خدا را شکر امروز که بهتریم ولی واقعا به این استراحت نیاز داشتیم
...
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط می گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
وحشۍ_بافقی
این شعر را نوشته بودم و رو میزم گذاشته بودم
یکی از دانشجوها که اومده بود برای کارش بهم گفت اجازه دارم ازش عکس بگیرم
گفتم خواهش میکنم بعد یهو گفتم اصلا برش دار ببر
اونم تشکر کرد و برد
بعد چند ثانیه برگشت و گفت لطفا دوباره یکی دیگه بنویسید و رو میزتون بزارید
حیفه آدم این شعرهای قشنگ را از خودش دور کنه
واقعا حال وحشی بافقی لحظه سرودن این شعر چقدر قشنگ بوده
من یکی حالش را میخرم 😍
مطمعنم دیشب گوشیم را به شارژر وصل کردم ولی فکر کنم شارژر به برق وصل نبوده
الان نگاه کردم دیدم کلا 10 درصد شارژ دارم
هیشکی هم شارژر با خودش نداره
حالا من بدون گوشی چیکار کنم![]()
کسی بلد چطوری بدون شارژر گوشیم را شارژ کنم![]()
فردا حسین و مامان میرن برای مزایده ماشین داداش
ماشین ۱۴۰ تومنی را کارشناس قیمت زده ۹۰
خوب به اون لامصب بگو الان ابن خوبه؟
حداقل به خودت ۵۰ تومن نقد ضرر زدی
ما که بهت گفتیم مال تو
فقط بیا توافقی جدا شو
الان تا کی میخواد بشینه تا سکه جمع کنه
براش سکه بریدن ۱۵ ماه یک سکه
از اونجا که داداش بیکار اعتراض زدیم.
ته تهش خوب ببرن میشه ۱۸ ماه یک سکه
سکه ۲۰ هم که باشه باید تقریبا ۴ سال بشینه تا ۵۰ تومن جمع شه
تازه اگه داداش ازدواج کنه صد در صد این زمان طولانی تر میشه
...
فردا همسر و مامان میرن شاید بشه خودمون ماشین را برا داداش بخریم
خودمون که یعنی مامان بخره به اسم همسر من ولی آخرش بدیم دست داداش..
دعا کنید ماشین به خودمون برگرده با قیمت مناسب
یکی دو تا از همکارا استعلاجی هستند
چهار نفر هم به همراه اردو بسیج رفتند مشهد
یکی داره برا خرید میره تهران
یکی دیگه از بچه هام باباش بیمار شده و بستری هست نمیتونه بیاد
مدیرهام که زیاد داخل مجموعه نیستند
هم اتاقی هم که مرتب تو ساختمون دیگه میره برا جلسه که تقریبا نصف تایم را داخل ساختمون نیست خدا را شکر
حساااابی خلوت و سوت و کور شده
تقریبا میشه گفت خالی از کارمند شده
من و مدیر
از واحد خودمون موندیم
از همسایه های کناری تا ۳ اتاق از هر طرف کسی نیست
با یکی دو تا دیگه که زیاد باهاشون کاری نداریم
فردا هم این سکوت ادامه داره خدا را شکر
فعلا دارم از سکوتش لذت می برم
اگه دانشجوها بزارن
چون مجبورم کل مراجعه های واحدمون را تنهایی جواب بدم و کاراشون را انجام بدم
امشب علی شام نخورد هر وقت مریض میشه کم اشتها میشه
عصر باباش براش شیر و کیک خریده بود گیر داد بخورم منم دیدم شام نخوره دلم سوخت گفتم بخور
وسطاش بهانه آورد شیرم کم شده من حواسم نبوده داداشم خورده ...
معلوم بود بهانه میاره و کلافه است
آنقدر نق زد تا باباش سرش داد زد بعد گریه هاش شروع شد
میشاسمش دیگه وقتی حالش بد نباید سربه سرش گذاشت
آخرشم دیدم حالش بد شد و سریع رفت سمت سرویس بهداشتی
دنبالش رفتم دیدم گلاب به روتون بالا آورد
ولی دلش سبک نشد
کمکش کردم شونه هاش را ماساژ دادم ولی فایده نداشت
آخرشم لباسهاش را عوض کردم و اومد کنارم دراز کشید و خوابید
ساعت دارو هاش شد همین بهش دادم دوباره دیدم ...
این بار هم انگار سبک نشد
همش سرفه میکنه و کلافه است انگار یک چیزی رو دلش هست که نمیتونه از دستش راحت شه
دلم نگرفت بفرستم رو تخت خودش آوردمش کنار خودم خوابوندم منم بالا سرش مراقبشم
....
خیلی می ترسم تو خواب بالا بیاره و خدایی نکرده بریزه تو ریه هاش
فعلا بیدارم ببینم چی میشه
بچم تو خواب فقط ناله میکنه
نشستم پیش مدیرم حرف میزدیم
رسیدیم به برخورد و بازتاب رفتارهای اداری همکارامون
میگه به نظرم خانمها باعث میشن طرف مقابلشون به خودش اجازه بده چطوری باهاشون حرف بزنه
من قبول نداشتم
میگم نه بعضی ها مریض هستند هر چی هم موقر و خانم باشی بازم به عنوان طعمه بهت نگاه می کنند
نمونه اش آقای فلانی که من سال به سال پا تو اتاقش نمیزارم
اگه صدام هم کنه جلو در اتاق وایمیستم و سعی میکنم از همون جا گوش بدم ببینم چیکار داره باهام یا عمرا بدم داخل و در را ببندم
میگه خوب همون آقا هم حتما چیزی دیده که اینطوری میکنه
بهش میگم برادر من، رفتار من با ایشون مشابه رفتار من با شما بوده
حالا شما به عنوان یک مرد سبک سری تو رفتارم دیدی؟ اگه دیدید بگید تا رفتارم را اصلاح کنم چون باور کنید عمدی نبوده
میگه خداییش نه،
گفتم پس چرا باید یکی شبیه ایشون به خودش اجازه بده هر شوخی با خانمها کنه
میگه اونم شما خانمها مقصرید
کدوم دفعه اومدید برید حراست
میگم نمیشه که حراست مدرک میخواد بعدم ایشون شوخی دو پهلو میکنه تا فردا روزی بگه نه من منظورم این نبود
من شخصا ترجیح میدم به جای حراست تا جایی که مقدور هست رفت و آمدم را کم کنم(حتی با وجود اینکه از من سمتشون بالاتره من سلام هم نمیکنم بهش )
اینجا بود که مدیرم احسنتی نثارم کرد میگه اگه همه خانمها این طوری باشند قطعا ایشون دیگه جرات این برخورد ها را نداره
ولی حیف بعضی ها خودشون هم بدشون نمیاد
😡
خانمهایی که سهوا به اقایون اجازه میدید باهاتون شبیه دستمال کاغذی برخورد کنند این نظر خود اقایون هست نسبت به جنس ما
با اون هایی که بیمارن کاری ندارم ولی کاش خودتون برا شخصیتتون ارزش قائل بشید اونها فکر می کنند شما هم دلتون میخواد
****
حاشیه
یک روز آقای فلانی منو صدا زد اتاقش خدا را شکر الهام و یکی دیگه از بچه ها تو اتاقش بودند
بهم میگه نامه نگاری اداری بلد نیستی 😳
میگم چطور؟ میگه نامه ای که زدی زیاد اداری نیست
بعد پرینت نامه را گذاشت رو میزم و ظاهرا ایراد گرفت ازش(خدا شاهده همش بنی اسرائیلی بود) بعد بهم میگه برا واحد ما افت داره این مدل نامه نگاری اداری
از فردا هر روز بیا اتاقم خودم یادت میدم(دقیقا عین همین جمله)
منم خیلی راحت گفتم واقعا جای تاسف داره حق دارید چشم
فقط اینکه من میگم شما که زحمت می کشید بیاین این دوره را برای همه همکارا بزارید باور کنید من بین اونها از همه نامه نگاری بهتره هنوز اونها که در همین حد هم بلد نیستند و همیشه نامه هاشون را من براشون مینویسم
دیدم الهام و اون خانم ریز ریز میخندن(از دشمنی من باهاش بخبر بودن)
بعد گفت نه نمیشه که .. مگه کلاسه؟ شما یاد بگیر به بقیه یاد بده
دیدم ول کن نیست بی رودرواسی بهش گفتم من هر روز بیام برام حرف در میاد
یهووو دیدم اون دو تا بیشعور زدن زید خنده و آقا هم از عصبانیت قرمز شد و الان شر شه
سریع ادامه حرف را گرفتم و گفتم فردا میگن هر روز میره اتاق فلانی زیر آب همکارا را میزنه
وبعد دیدم مثل آب رو آتیش کمی آروم شد و گفت برو شماها اصلا لیاقت ندارید بهتون محبت کنم حیف من که اومدم تو این واحد(همیشه از خودش بیش از حد تعریف میکنه )
خلاصه این آغاز دشمنی بین من و ایشون شد .. و این داستان ادامه دارد
شده با وجود اینکه حستون نسبت به چیزی خوب هست به اون حس خوبتون حس بدی داشته باشید؟
مثال بزنم
طرف داره سیگار میکشه بد یهووو تو اون حال خوب حس بدی داره
اینکه به اعتماد خانواده اش خیانت کرده
من الان حس خوب بد دارم....
حالا تو رو خدا ذهنتون را بشورید نرید تو فاز خیانت
اون فقط ی مثال بود😂😂😂
امروز برای اولین بار پام به دادگستری باز شد
از خجالت همش سرم پایین بود یک وقت آشنا منو نبینه
رفته بودم برای ضمانت پرونده داداشم
ولی خب بهم گفتند باید تا آخر جلسه بمونم آخرش قاضی تشخیص بده میتونم ضمانت کنم یا نه..
بعدش زن داداشم منو رسوند اداره
از اونجا که اخرای فرصت ثبت وام هاست تا خود آخر وقت اداری کار داشتم
مدتی بود با یکی از بچه ها تو مسابقات پاتوق کل کل داشتیم امروز دیگه خسته شد و مسابقه هامون را تمامش کرد
کلا پاتوق فقط مسابقاتش برام جالب بود اونم اطلاعات عمومی
خونه مامانشون همه مریض شدند و ناخوش احوال هستند
اومدم خونه شدیدا حوصلم سر رفته
برم شام بپزم بعدش بگیرم بخوابم
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
تازه از سردم سردتر شده اینجا
بدون برف بدون بارون فقط سوز و سرمای خشک
امروز ظهر زنگ زدم مامان بعد از کمی حرف از علی پرسیدم
میگه بردمش مسجد اونجا یک دختر بچه همسنش میاد بازی می کنند
بین دو نماز متوجه بودم دارند قایم موشک بازی می کنند نماز دوم که تمام شد موقع سلام به امام رضا رومون را برگردوندیم دیدیم علی بالای قفسه ها و کمدهای مخصوص چادرملو و جانماز ها رفته و کلا سرش تا سقف یک وجب فاصله داره بعد تا ما رومون رفت سمتش برامون دست تکون داد طوریکه همه خانم ها متوجه شدند و به جای سلام به امام رضا هر کسی یک توضیحی در مورد اینکه چطوری پسرت رفته بالا میداد
وقتی فکر میکنم چطوری رفته و خدا بهش رحم کرده کمد برنگشته یا از اون بالا نیفتاده زمین واقعا هنگ میکنم علی آدم هست یا میمون
تازه دوستش هم بدتر از خودش تو یکی از این کمدها رفته بوده و درش را بسته بوده نمیدونم حس نفس تنگی بهش دست نداده
بچه نیستند اینها هیولان..
حالا ی چیزی دقیقا علی خود خودمه تو بچگی
منم تو سن علی از در خونه رفتم بالا ولی مهارتم اندازه علی نبود خوردم زمین و سرم شکست😀
بعد از مهمونی با یکی از برادرشوهرها و خانمش هماهنگ کردیم رفتیم دوردور
خییییلی سرد بود پیاده نشدیم ولی خب بیخیال بستنی هم نشدیم
خیلی مزه میده تو سرما بستنی بخوری
ساعت یک رفتیم جلو یک عابربانک همسر پول برای کسی جابجا کن، تو کوچه خودمون، دیدم در یک خونه بازه اونم ساعت ۱ و نیم شب
به همسر گفتم در را بست
البته اول نگاه کردیم کسی اون اطراف نبود بعد در را بستیم
خدا کنه دزد داخل خونه نباشه
جدیدا تو منطقه ما دزد زیاد شده متاسفانه
امشب همسر برگشته گیر داده موهای علی را کوتاه کنه
خب نمیگم بلد نیست
انصافا قشنگ هم کوتاه میکنه ولی خب دوست ندارم هیچ کسی ازش ایراد بگیره
هر چی میگم امشب نه قبول نمیکنه
آخرش بهش میگم دلم میخواد موهاشو امشب بزنی؟
میگه آره
گفتم بزن ولی از الان بگم هر کسی تیکه انداخت من جواب میدم دیگه به( لبم را نشون دادم) اینجام رسیده
هر وقت جمع میشیم باید فقط تیکه بشنوم و جواب ندم
آروم گقت باشه فردا میزنم
دلم نمیخواد اذیتش کنم
ولی این اخلاق که یکسره تو آماج پرتاب کنایه ها و متلک هاشون باشم هم واقعا بهمم میریزه
همیشه میشنوم و هیچی نمیگم ولی تا یک هفته حتی یک ماه خوراک حرص خوردنم جور میشه
این بار طبق حرف دکترم منم هر چی میاد تو ذهنم را میگم
اجازه نمیدم باهام بمونه و مغزم را به مرور بخوره
****
حرمت آدم ها دست خودشونه
کسی که با شوخی و حرف نابجا اجازه میده بقیه حرمتش را بشکنند حق ناراحت شدن نداره
از سخنان دکترم🙂
دیروز یک آقا پسری زنگ زده خونه مامانم
اتفاقا خود مامان هم جواب داده
بعد از احوالپرسی آقا فرموده برای امر خیر مزاحم شدم
مامان فکر کرده بود شابد برادر آقا دامادن
پرسیدن برادرتون چند سالشونه؟
گفته خانم جسارتا برا خودم مزاحم شدم
بهشون میگیم بهتر نبود مادرتون تماس میگرفتند
میگن به خودم سپردند
مامان راضیش کرده این امر را به بزرگتر ها بسپرند
ولی خب امروز ۵ الی ۶ بار زنگ زد
بار آخر مامان بهم گفت میشه تو صحبت کنی
باهاش صحبت کردم فهمیدم آقا با خانواده اش قهره
ولی خیلی پسر با اعتماد به نفس، با ادب و مهربون بود
خیلی هم سریع باهامون خودمونی می شد
به من میگه شما چه نسبتی با دخترخانم دارید
میگم من خواهرشون هستم
میگه آبجی خانم 😳 من خیلی مهارت دارم اجازه بدید من بیام خودتون متوجه میشید ضرر نمی کنید
خنده ام گرفته بود
حاشیه: داشتم در مورد کارش ازش سوال می کردم یهو بی هوا گفتم شما بیمه هستید متوجه نشد میگه چی؟ ناخودآگاه گفتم دفترچه بیمه دارید
نمیدونم این از کجا اومد تو دهنم ولی به محض گفتنم مامان و سایرین زدند زیر خنده
دیگه مگه می تونستم حرف بزنم منم از خودشون خندم گرفته بود
(به یاد فیلم دردسرهای عظیم افتادیم که مادرزن لطیف گیر داده بود دفترچه بیمه داری؟)
و نهایتا جواب ما به این بمب اعتماد به نفس منفی بود چون واقعا خانواده اهمیت زیادی دارند و خدایی ما نمیتونیم قبول کنیم کسی بدون خانواده بیاد و اقدام به این امر مهم کنه
من که نتونستم بگم جواب منفیه
بهش گفتم اجازه بدید با پدرم و برادرم مشورت کنیم شما شب تماس بگیرید تا جواب نهایی را بدیم
حمام دیروز باعث شد علی کمی سرما بخوره و نوبت دندون پزشکیش که با مکافات برای جمعه این هقته داشت کنسل بشه
20 روز دیگهاگه مشکلی پیش نیاد به امید خدا میریم برای ترمیم دندون هاش
تو دوران بچگی یادمه خیلی بازی میکردم
یعنی جز تایم مدرسه و ناهار و شام مابقی تو کوچه بودم و بازی می کردم
از خاله بازی تا فوتبال و ...
بازی های دخترونه و پسرونه .
تو سن ۱۲ سالگیمامان اجازه نداد دیگه برم تو کوچه
منم خوندن رمان را شروع کردم ولی خب بازم همین فرصت می شد بازی هایی با دستگاههای سگا و ...
امروز علی با حالت شاکی بهم میگه
من خسته شدم هیشکی باهام بازی نمیکنه
گفتم چرا مامان، من باهات بازی میکنم
حالا چه بازی
میگه مامان بشین رو مبل
پاهاتم بیار رو مبل
مثلا سوار کشتی شدیم
بعد دزدها اومدن می خوان ما را بکشن(تاثیر کارتن ویکی)
هیچی دیگه کل تایم امروز با بازی تخیلی علی گذشت
ناهار می پختم باید فکر می کردم تو کلبه وسط جنگلم
میوه می آوردم میگفت از درخت چیدی؟
گلاب به روتون برای سرویس رفتن هم باید فکر میکردم دارم فرار میکنم تو مخفی گاه😂😂😂( و از ترس درب سرویس را باید قفل می کردم جنگلی ها حمله نکنند )
آخرشم تخیلی به باباش زنگ زده میگه بیا کمک ما دیگه نمیتونیم بجنگیم
و وقتی سجاد اومد داد میزنه مامان نیرو اومد کمکمون
فکر کنم دیگه نیروهای دشمن تمام شدند و خدا را شکر برگشتیم خونه
قرص های تیروئیدم را مجدد چندروزی میشه که میخورم
اون دوره تغییرات هورمونی هم که تمام شد
حالا خودم کاملا متوجه میشم نگاهم تغییر کرده
مثال: قبلا وقتی به علی نگاه میکردم فقط حرص میخوردم
چرا داد میزنه
چرا لجباز هست
چرا همش صدام میکنه
اما حالا وقتی صدام میزنه به جای اینکه بگم دیگه چیه؟ میگم جاااانم
و لحن من رو اخلاق علی هم تاثیر میزاره
وقتی لج میکنه بغلش میکنم آروم آروم نوازشش میکنم وقتی دیدم آرون آروم تر شده شروع میکنم باهاش حرف زدن
اونم گوش میده حرف میزنه و یواش یواش ساکت میشه
به زندگی نگاه قشنگ میکنم و این نگاه قشنگ باعث میشه مرتب خدا را شکر کنم
دقیقا برعکس این موضوع تو مواقع حال بدم هست
نکات منفی را فقط میبینم
همش میگم خدایا چرا این اینطور شد
چرا اونجا اونطوری شد و...
*****
امروز روز قشنگی هست
علی از دیشب کمی رودل داشت و همش میگفت دلم
بهش گلاب دادم با شربت انجیر و کمی هم الو و...
صبح بهتر بود ولی نه کامل
حسین بهم میگه چیکارش کنیم؟ گفتم می مونم
و خب الان علی داره تو حمام آب بازی میکنه و من براش میوه آماده کردم که وقتی اومد بهش بدم
خیلی خوش میگذره روزهای اینطوری
....
کاش همیشه نگاهم قشنگ باشه
دوباره تو واحدمون جابجایی داشتیم
دوباره همکارمون رفت
.........
کی نوبت من بشه خدا میدونه
از عصر علی بهم میگه گشنمه
من براش الویه آوردم ماشالا خورد
بعد رفته دوش گرفته اومده بار میگه گشنمه (برا هله و هوله هم میگه گشنمه)
براش پرتقال پوست گرفتم برش های حلقوی زدم با نمک دادم خورده
باز ۱۰ دقیقه گذشته میگه میگم گشنمه
میگم: _ پفیلا؟
میگه: نه
میگم میوه؟
.میگه: نه
میگم بيسکوئيت
میگه: نه
میگم پس چی مامان؟ نون و پنیر یا لقمه میخوای
با عصبانیت مخصوص به خودش و همراه با تکون شدید دستاش میگه
من قلقلی می خوام، پاشو درست کم
میگم امشب شامی داریم چشم فردا درست میکنم الان دیگه نمیشه درست کرد
عصبانی شد رفت تو اتاقش لامپ را خاموش کرد و در را بست
چند ثانیه بعد در را باز کرده میگه
میدونی چیه من میخوابم هر چی پختی بیدارم نکن
.......
نشسته ام به در نگاه می کنم، دریچه آه می کشد
الکی الکی قهر کرد و خوابش برد
فردا براش قلقلی درست کنم بچه ام خیلی دوست داره 😍
اون اقا و خانمی که از کارم سوال پرسیدید
بله من کارم همونه که فرمودید
اگه سوالی دارید شماره تلفن بدید بهتون جواب بدم
باز هم گردش یک روزه داشتیم
با داداشم و خانمش و پسرش
من و همسر و علی
ولی خب این بار زیاد جالب نبود
بد هم نبود، هوا عالی، جاده قشنگ و رویایی، درختای هفتاد رنگ و مناظر فوق العاده دل انگیز
ولی خب به خاطر فوتبال همه جا خالی از ادم بود
البته همین هم باعث میشد مناظر بکرتر به نظر بیان
اما خب مثل اون موقع ها که مامان باهامون بود شاد نبودیم
غرغرهای برادرزادم و گریه هاش هم عصبیم می کرد (کلا صدای بلند منو عصبی میکنه)
********************
طبق قولم دارم هر روز قرص تیروئید میخورم
نمیدونم از اثرات قرص هست یا به هم ریختن همورمونهام تو انتهای هر دوره
صبح بغض داشتم بغض شدید
خیلی سعی کردم عادی باشم حسین متوجه نشه
علی را رسوندم با مامان سلام و علیک کوتاهی کردم و با حسین راهی محل کارم شدم
وسطای راه خواست دستم را بگیره(متوجه سکوت غیرعادیم شده بود)
به محض اینکه دستش به دستم خورد اون بغض لعنتی تو گلوم حرکت کرد
حالا نه بالا میره نه پایین داشتم خفه میشدم
شبیه ماهی دهنم را باز میکردم تا خلاص شم از این وضعیت ولی نمیشد
حسین متوجه شد ولی خب کاری نمی تونست کنه
یهووووووووو اشکم اومد و راه نفسم باز شد
نمیگم علت این بغض را نمیدونم ولی خب همچین علت خاصی هم نداشت
که این واکنش براش طبیعی باشه

.::. مطالب قدیمیتر