متاسفانه امسال از شروع سال فوت اقوام درجه یک همکارا را داشتیم و هنوزم ادامه داره
اولش با مادر مدیر واحد خودمون شروع شد و بعد پدر و مادر و خواهر و برادر و حتی دور از جون فرزند و همسر
یعنی دقیقا به جرات میگم هفته ای نبوده ما برای تشییع جنازه نرفته باشیم
تازه بعدش بستگی به نزدیکی همکار مراسم ختم و سوم و هفتم و نهایتا دیدار در محل کار
همکارا خیلی از این موضوع ناراحت هستند و بارها پیشنهاد دادند یک قربونی دسته جمعی انجام بدیم و بدیم فقرا ولی کسی اجرا نمیکنه
همین الان از دیدار با معاونت اموزشی و همسرشون برگشتم که پدرشون به رحمت خدا رفته بودند
خدا به همشون صبر بده برای بقیه هم پدر و مادر و خانواده شون را سالم نگه داره
یک کاری هست یک ماهی میشه درگیرشم
خدا بخواد فردا اجرایی میشه و تمام
امشب دیدم کارشناس مقابل من پیام داده که من خیلی استرس دارم
اگه استقبال نشه چی؟ جاش را عوض کنیم؟
آخه من چی بگم؟
بعد از اون همه اطلاع رسانی و پخش پوستر و اطلاعیه داخل سایتها و کانال های مختلف چطوری بیام مکان را جابجا کنم
مطمئن هستم مدیریت هم شاکی میشن...
بهش گفتم حالا بزار فردا تا یک ساعتی مستقر باشند دیدیم کسی نیومد جابجا می کنیم سریع.
فردا یادم باشه حتما ابن موضوع را به مدیر اطلاع بدم که بعد از جابجایی برا خودم شر نشه
واقعا این طور پروژه ها نفس گیر و سختن
از مدرسه علی زنگ زدند بچه در حین بازی افتاده لطفا تشریف بیارید ببریدش دکتر
خدا میدونه با چه حالی رسیدیم مدرسه
خدا را شکر شکستن نبود ولی شدیدا ورم کرده بود
بردیمش دکتر عکس و کلی کار انجام داد تا خیالمون راحت شه چیزی نیست..
اون وسط پزشک دعوامون کرد که هیچ وقت بچه ای که تو مدرسه دچار حادثه شده را شخصا نبرید دکتر
باید حتما زنگ بزنید اورژانس بیاد تا فردا دچار مشکل نشید...
واقعا فکر میکنه پدر و مادر میتونند حال بد بچه را ببینند و منتطر بشینن اورژانس بیاد ...
خدا را شکر به خیر گذشت
چه قشنگ میگه دکتر انوشه:
" بحث کردن با آدم های احمق مثل کشتن پشه رو صورت خودته، شاید بتونی پشه را بکشی ولی قطعا اول یک سیلی به خودت زدی..."
...
امروز عالی بود
سفر کوتاهی به سرانزا
رفتن پیش مامان
رفتن به باغ یکی از آشناها و خریدن انار
شام دورهمی و دیدن پدرسالار..
چه تایم خوبی این سریال را نشون میدن،
ساعتی که سفره شام را میکشم همه خانواده دور هم جمع شدیم و فیلم قدیمی که برا هممون خاطره داره را تماشا میکنیم
دقیقا حس میکنم تو همون دوران هستم هنوز دختر خونه بابام هستم و هیچ دغدغه ای ندارم جز اینکه ببینم آخر آذر برنده میشه یا آقا اسداله؟؟؟
من و بچه ها امروز تا ساعت ۱۱ و نیم خوابیدیم
بعدش صبحونه خوردیم و رفتم برا ناهار
مرغ را پختم که همسر زنگ زد ناهار نمیاد
منم سریع ناهارو گذاشتم برا شام و به جاش حاضری خوردیم
ولی خوب شب هم همسر رفت و شام نپختم
برا بچه ها فست فود مورد علاقشون را پختم و کلا به تنبلانه ترین شکل پنج شنبه تموم شد
نمیدونم کامل هست یا نیست ...

من به اونی که بهم گفت مشکل دارم حق میدم
نمیشه که همه اطرافیان من بد باشند و من خوب
و همه من را اذیت کنند
ولی تو حاشیه بنویسم :
اوایل به هیچ رفتاری حساس نبودم و دقت نمیکردم جدیدا حساس شدم رو رفتارها
اونم خودشون باعث شدند
انقدر از جمله ساده نباش
و گول نخور
و ....
استفاده کردند که من به همه بدبین شدم
خودم میدونم مشکل دارم برای همین هم دارم میرم پیش روانشناس...
پس انقدر نیاز نیست یاداوری کنید من مشکل دارم و من بدم
تمام کامنت های منفی به طرز خودخواهانه و برای بهبود حال خودم پاک میشه![]()
یک موضوع جهت درک این همه خوددرگیری که من دارم برای مخاطبان عزیزم
من هر وقت به هم میریزم خیلی حرف میزنم
الانم بهم ریختم![]()
الهام همکار قدیمی و هم اتاقی زنگ زده بود بهم و حرف و حرف
رسیدیم به چند سال پیش و یک ماجرا
اون موقع یک اتفاقی افتاد و شرکت همسر یکی از خانم ها گوشت پخش می کردند .بعد به ما گفت هر کی میخواد بره بخره
خرید برا عموم آزاده
گفتیم خوب قیمت عالی ما هم میریم میخریم...
طبق معمول چند تا سریش چسبیدن به من که برای ما هم میری بخر
هیچی دیگه رفتم خرید دیدم همسر این همکار میگه سهمیه ای نیست و آزاده. منم مامان باهام بود ۵ کیلو خودم خریدم ۵ کیلو مامانم ۵ کیلو برا مدیر که گفته بود برام بخر و نهایت ۳ کیلو برای همکار سریش..
جالب به همسر اون خانم هم توضیح دادم اینها همش برای من نیست برا x , y هم هست تازه مامان که خودش بود و خودش برا خودش خرید
فرداش خانمش به الهام گفته رفته کلی گوشت خریده ابرو شوهرم را برده ...
بعد همکار سریش بدش اومده که چرا برا همه ۵ کیلو خریده برا من ۳ کیلو فقط خریده
خدایی دلم شکست امشب وقتی این حرف را از دهم الهام شنیدم
گفتم مدیر که ۵ کیلو خرید و تو خونه نشست هیچ حرفی نشنید منی که حمالی هم کردم و برا دیگران خریدم باید حرف بشنوم...
خود اون خانم و همسرش گفتند یک نفر بیاد برا همه بخره
چقدر آدم ها باید بی معرفت باشند جواب با معرفتی من را اینطوری بدن
رفتم وبلاگ پسته خانم و از اونجا هدایت شدم به وبلاگ ....
خوش به حالتون
چه راحت از بدی های اطرافیانتون می نویسید
دوستاتون هم باهاتون همدردی می کنند
من جرات ندارم بنویسم بالا چشمشون ابرو
اینجا همه وکیلی و قاضی و دادستان میشن و من محکوم
دلم برا خودم سوخت که حتی اینجام اجازه ندارم راحت حرف بزنم
کتاب باج دانیل استیل را تا حالا نخوندم
دنبال این بودم کتابهایی که از این نویسنده ندارم را بخرم ولی خب فعلا شرایط مالی اجازه نمیده
انشاالله تو یه فرصت مناسب تر
باج را دانلود کردم و فقط تایم استراحت اداریم یعنی روزی یک ساعت میخونم
دلم یک کتاب میخواد شخصیتش خوشبخت باشه
تا بتونم منم مدتی که میخونمش حس خوشبختی داشته باشم
نه شبیه این مادرمرده ها هی بلا سرش بیاد
زندانی قلعه قهقهه را تا نصف خوندم ولی خب زیاد خوشم نیومد اون طوری که دلم میخواست نبود ولی بد هم نیست
چون داستان بر اساس واقعیتِ و تاریخی هست برام جالبه جنایتهایی که زن و مرد انجام میدادن
اصلا گاهی برام قابل هضم نیست این حد پست بودن و حیوون صفتی
برای چند سال بیشتر نشستن رو تاج و تخت
امروز گفته بودند لباس ورزشی ست باید بپوشند
به حدی علی ریز بود کلا سایزش لباس پیدا نکردم
اونهایی که شلوارش اندازه بود سویشرتش کوتاه بود و اونهایی که سوییشرت اندازه می شد شلوارش بلند بود
اخرش گزینه دو را ترجیح دادم
و بردم خیاط شلوار را کوتاه کردیم
صبح اونقدر خوردنی بود که حد نداشت
البته که پدر و مادر شلوغش می کنند و فکر میکنند بهترین بچه دنیا را دارند
اصلا داستان همون سوسک و دیوار و دست و پای بلورینش میشه
ولی خب به خدا همه علی را با لبخند نگاه می کردند
خود مربیش هم نتونست خودش را نگه داره و محکم ماچش کرد....
یکشنبه خونه مادر حسین دعوتیم
مهمون از تهران داره..
به جای عروسی رفتیم شمال
مثل همیشه
گردش و جاده یک روزه
آخرش دریا و بازی علی
و نهایتا برگشت سفر
قرار بود بریم عروسی همکار سابق همسر
شهری توریستی تو منطقه خیلی سرد
ولی خب قسمت نبود
سجاد سرما خورد و سفر کنسل شد
امروز معاون وزیر اومده بود
دعوت داشتیم از ساعت ۲ تا ۴...
به حدی دیر اومد ساعت ۳ خیلی ها بلند شدند رفتند
کاش آن تایم بودن را یک کم یاد بگیریم مخصوصا در سطح ملاقات های زیاد و مردمی
اسم رمان جدیدم که دارم میخونم همین اسم پست امروزم هست
یادمه دو یا سه سال پیش کسی باهام درباره این کتاب صحبت کرده بود
در حدی که گفته بود رمانی تاریخی و واقعی درباره شاهزاده ای که زندانی شده و اسم یکی از شخصیت خانم هم "گل حرم" بود
همون موقع دوست داشتم این کتاب را بخونم ولی به دلایلی صاحب کتاب نتونست بهم بده
این پشت ذهنم بود که یک روز پیداش کنم و بخونمش
ولی خب هم اسم کتاب یادم رفته بود هم اسم شخصیت ها و تنها چیزی که تو ذهنم بود شاهزاده ای بود که تو یک قلعه زندانی شده و یادم بود پای یک زن هم در میان بود که اسم خاصی داشت
چندبار از صاحب کتاب اسم کتاب را پرسیدم که دیدم اصلا یادش نیست فکر کنم کتاب امانی دستش بود تو اون دوران
بالاخره از گوگل کمک گرفتم و با همین اطلاعات کم انقدر گشتم تا تو یکی از معرفی کتابها اسم گل حرم به چشمم خورد
و بالاخره بعد از ۳ سال پیداش کردم
خب ۵۰ در صد حل شد موند خرید یا تهیه خود کتاب
کلی کتاب فروشی الکترونیکی رفتم داشتند ولی دلم کتاب میخواست
تا اینکه بالاخره گیرش آوردم
یعنی تمام کتاب نیمه کاره هام را گذاشتم کنار تا این رو بخونم
بعد از خوندن حتما میگم چه طور بود
خلاصه ای از کتاب به روایت سایت کتابراه:
زندانی قلعه قهقهه یکی از مهمترین رمانهای تاریخی و بسیار پرهیجان و خواندنی از شاهکارهای نویسندهای زبدهدست و توانا به نام حمزه سردادور است. «قلعهی قهقهه»، زندانی در زمان شاه اسماعیل بود که شاهزادگان و امرای عالی مقامی که مورد خشم پادشاه قرار میگرفتند، به آنجا فرستاده میشدند. این داستان پرفراز و نشیب، روایتگر سرگذشت قهرمانیهای «شاه اسماعیل دوم» است که در این قلعه کمی کمتر از 20 سال زندانی بود. این داستان از جایی شروع میشود که «مرادبیک»، نایبالحکومهی قلعه قهقهه است. او که مردی تندخو است، زنی زیبا با نام «قمر سلطان» و دختری دلفریب به نام «گل حرم» دارد. شاهزاده اسماعیلمیرزا، فرزند دوم شاه طهماسب، به علت حرکات ناپسند در آن قلعه زندانی بود و در عمارت مخصوص خود به سر میبرد. زمانی که عمارت او در دست تعمیر بود، مرادبیک، شاهزاده را موقتاَ به عمارت خود انتقال داده بود. تنها آرزوی گلحرم این بود که با تکیه بر زیباییاش با شاهزاده و ولیعهد ازدواج کرده و ملکهی ایران شود. او در این رویا به سر میبرد، در حالی که مادر زیبایش با دیدن شاهزاده در قلعه، دلباختهی او شد و نقشههایی برای ربودن قلب او کشید و در این هنگام....
از چند روز پیش که پست نوشتم درباره نذری و بعضی ها گارد گرفتند و متهم کردند
دیگه دوست ندارم بنویسم
شخصیت من واقعی تو دنیای حقیقی این نیست
کوتاه میام، دلخور میشم، میشکنم .ولی خوشم نمیاد گلایه کنم
وقتی گلایه کنی فقط با چند تا توجیه که شاید حتی دورغ هم باشه بدترش می کنند
پس نیازی نیست به گلایه
ولی خب خودخوری داشتم همش تو ذهنم غر میزدم
این رفتار ادامه داشت تا وقتی که مینوشتم
نه هر جایی که کسی بخونه منظورم از کسی آشنا بود
اینجا مینوشتم چون راحت بودم کسی نبود قضاوت کنه
دوستایی داشتم که نهایتا با چند تا کلمه دلداری میدادن و آروم میشدم
ولی از روزی که اینجا واکنش ها را دیدم تصمیم گرفتم دیگه این جور مطالب را کلا ننویسم.
اینجا دفترخاطرات من بود حالا چه پرتوقع چه کم توقع نمیتونستم دروغ بنویسم من از خیلی رفتارها دلم میگیره
چون خودم اینطوری نیستم
چون من احترام نگه میدارم توقع احترام هم دارم
چون من ارزش قائل میشم توقع ارزش هم دارم
و هزاران چیز دیگه
میدونم همین متن هم باعث میشه خیلی ها ازم بدشون بیاد ولی بی رودرواسی اینجا را درست کردم غر بزنم حرف بزنم سبک بشم
با این واکنش ها آدم لال میشه
من از خوشی هام هم نوشتم، از بودنهامون از همه چیز
یادمه اون دورانی که پیش روانشناس میرفتم بعد ۳ جلسه بیخیال شدم
خیلی ها میگفتن چرا نمیری؟
دلیلش این بود من فقط میرفتم پیش روانشناس تا حرف بزنم دوست داشتم یکی باشه فقط به حرفهام گوش بده حتی اگه تایید نکنه نه اینکه هنوز ب بسم الله را نگفتم رشته کلام را دست بگیره تا موقع خداحافظی به زور دل بکنه از منبر پایین اومدن را
تو فامیل هم همینِ
بارها دلم پر بود رفتم پیششون فقط برای درد و دل
ولی اصلا اجازه نمیدن آدم حرف بزن
فقط میمونم اگه من نمیرفتم، اگه زنگ نمیزدم این همه حرف را قرار بود به کی بگن؟؟؟؟
اینجا هم شرمنده قول میدم دیگه چیزی ننویسم
امروز علی آقا رسما محصل شد
با ذوق رفت و خوشحال تر برگشت
سجاد هم که محصل بود و محکم تر از پارسال با هدف بهتری میخواد شروع کنه
و اما من...
منم شروع کردم، سال تحصیلی جدید، دانشجوهای جدید ...
رمان جدید😉😉😉
امروز کتاب عشق و جواهر دانیل،استیل را شروع کردم
همزمان عشق سالهای وبا گابریل گارسیا را هم دارم میخونم
نزدیک به ۱۷ جلد،از کتابهاش را دارم ولی دلم همش را میخواد
فرصت طلایی، تپش عشق، دلبر و ....
بماند که کلی کتاب هم دلم میخواد که ندارم...
کاش تو قرعه کشی ها کتاب جایزه میدادن به انتخاب خودمون🥰