دفترچه خاطرات یک زن


دوندگی ...


دو روزی هست تو اداره سرم خیلی شلوغ شده

دیروز وبینار صندوق رفاه دانشجویان بود برای اموزش نرم افزار جدید

البته اموزشی که ندیدیم فقط معرفی شد

ولی خب کارهای نامه نگاری و رزرو سالن و هماهنگی با انفورماتیک، دعوت همکارا و درخواست پذیرایی و پیگیری خریدش و .... همش افتاد گردن من

تازه از صبح هم باید به تک تک همکارا نحوه ورود به سیستم را یاد می دادم

البته کلی گفتم ولی از اونجایی که سن هاشون بالاست و سخت یاد میگیرن باز دونه دونه مجبور شدم برم اتاقشون و براشون توضیح بدم

خلاصه که با دوندگی ساعت 12 و نیم جلسه تمام شد

چون یک مشاوره داشتم رفتم برا مشاوره که دیدم واقعا من نمیتونم با این مشاور به جایی برسم و فقط وقتم هدر میره

دیگه وقت جدید نگرفتم

متاسفانه اصلا اجازه صحبت بهم نمیداد

و کلا خودش صحبت میکرد

یک جورایی هم صحبتهاش 90 درصد تعریف از خود بود

هیچی دیگه بازهم من موندم و کوه مشکلات و ..

خودم براشون راهکار پیدا میکنم

از 5 جلسه مشاوره فقط یک چیز فهمیدم باید اول به خودم اهمیت بدم

دیشب علی بد لجبازی می کرد

و خیلی هم شیطنت داشت

بعد از خونه مادرشوهر بردمش لوازم التحریری بهش میگم تو خیلی پسر خوبی هستی برات میخوام جایزه بخرم

بعد به خانم فرووشنده گفتم یک هدیه می خوام زیاد گرون نباشه ولی پسرم را خوشحال کنه تو قیمت های 30 تا 50 تومن

چند مورد وسیله اورد نشون داد به علی گفتم انتخاب کن

دیدم خودش مداد رنگی را برداشت و کلی ذوق کرد

به عنوان مابقی پول هم خانم 3 برگ برچسب بهش داد

وقتی اومدیم بیرون بهش میگم علی جون اگه همیشه اقا و خوب باشی بازم برات جایزه میخرم

به 5 دقیقه نکشید با داداشش شروع به دعوا کرد

ولی خب صبح از ذوق اینکه مداد رنگی هاش را به دوست مسجدیش(همون که قرار بود بهش پیشنهاد ازدواج بده) نشون بده دیگه نه نق زد نه گریه و داد و هوار

دیروز رفتم مدرسه سجاد

متاسفانه مدیرشون به حدی برخوردش با والدین دور از ادب بود که همه مادرها هنگ کردند

محترمانه بهشون میگیم بچه ها تو درس ریاضی افت داشتند باید علت شناسایی بشه

میگه بیان کلاس تقویتی

میگیم خب شاید یکی شرایط مالی برای کلاس تقویتی را نداشته باشه میگه به من مربوط نیست

اوایل فکر میکردم فقط من از برخوردشون شاکی هستم و با بقیه والدین شاید برخورد خوبی داشته باشه ولی دیروز هم دیدم و هم شنیدم که برخوردشون با بقیه خیلی بدتر از من هم هست

پوزخندهاشون موقع صحیت والدین با معلم درس ریاضی، درگوشی حرف زدنشون با معاونشون، صدای بلند و ادبیات دور از ادب ایشون و همچنین عدم قبول مسئولیت افت درسی بچه ها همه باعث شد واقعا برای سیستم اموزشیمون متاسف باشم که چنین افرادی را به عنوان مدیریت مدارس قبول می کنند

بهشون میگم من نه پسرم افت داره تو ریاضی نه مشکلی با این دبیر داره ولی به خاطر بقیه پسرها و احترام به خانواده شون و همچنین بهتر شدن وضعیت درسی بچه ها تو جلسه شرکت کردم تا راهکار بهتری پیدا کنیم و وضعیت بچه ها را بهبود بدیم بعد شما مدیر راحت میگید به من مربوط نیست اونم برای این بچه ها که امید اینده کشور هستند

خیر سرشون اومدن تو مدارس سمپاد

راحت برگشته میگه پایه شون ضعیفه باید تو خونه باهاشون کار شه به مدرسه مربوط نیست

خیلی صحبت کردیم که با منطق بی منطقی ایشون سازگاری نداشت و همه ناراحت از برخوردشون جلسه را ترک کردند

*****************

وقتی رسیدم خونه به سجاد میگم بیا مدیرت را ادب کنیم میگه چطور؟

گفتم تو بیشتر درس بخون منم باهات کار میکنم معدلت را 20 کن این ادب شه هی نگه پایه بچه ها ضعیف

سجاد سریع کتابش را اورد و از دیشب شروع کردیم

دوست دارم معدلش 20 شه روز کارنامه من اون اقا را محل ندم و بیام بیرون از دفتر

مدیری که فقط احترام چند تا خانواده دکتر و استاد را نگه میداره و بقیه براش اصلا ارزشی ندارند

**********************

به مناسبت ولنتاین به سجاد هدیه دادم

میگه ماماااااااااان روز عشاقه چرا به من هدیه میدی

میگم: نمیدونی تو عشششششششششششششششششششششق مامانی

هم خوشحال شد هم خجالت کشید

یاد بگیریم به بچه هامون جملات عاشقانه بگیم تا کمبود عشق باعث نشه گول هر بی لیاقتی را بخورن

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 12:50 توسط اف.شین(F.sh) :

روز خوش...


اگه از شروع روز که طبق معمول با گریه علی بود و لجبازی هاش بگذریم برف و بارشش باعث شد برگردم به دوران خوش کودکی و نوجوونی

در این حد برف کم می بینیم البته هر از گاهی برف می بارید ولی خب نه آنقدر پیوسته و قشنگ...

*کلا برف دوست دارم شدیدا دلبری بلده این سفیدپوش خوشمزه*

همسر که من رو پیاده کرد دیدم ریز ریز برف میاد برا همین با نیش باز رفتم داخل ساختمون اداریمون

و قطعا با همین احوال با همکارا خوش و بش کردم تا دقیقا آخرین اتاق چشمم خورد به همکاری که مسئول یادآوری شیر بود

خوب این هفته نوبت من بود شیر بخرم و یادم رفته بود

سریع هماهنگ کردم با بخش دامپزشکی و سه کیلو خریدم ولی چون ماشین نداشتم باید پیاده میرفتم بیارم

همکار شوخ قبول کرد همرام بیاد تا تنها نباشم...

حالا بماند تو این سوز و سرما رفتیم شیر را تحویل گرفتیم موقع کارت کشیدن دیدم زد عدم موجودی

بله کارت را اشتباه برداشته بودم.

طفلک یکی از همکاران مسئول فضای سبز برام کارت کشید منم قرارشد به محض رفتن به اتاقم براش کارت به کارت کنم

وسطای راه برگشت بودیم که یهووو یاد زمان مشاوره خودم افتادم

شیر را سپزدم همکار برد و من رفتم مشاوره

ولی خب ظاهرا ساعت را اشتباه یادداشت کرده بودم و ۴۵ دقیقه زود رسیدم برگشتم اداره ولی حسابی یخ زده بودم

برا رفتن دوباره از همکارم سوئیچ گرفتم و با ماشین رفتم

در کل مشاوره خوبی بود

بماند دو تا از همکارا قدیمم رو هم دیدم

بعدش هم به خاطر تغییر نرم افزار و بیکاری کلی همراه همکارا نشستیم به بگو و بخند

کلی هم پذیرایی از غیب رسید....

عصر وقتی برگشتم از ذوق علی ذوق کردم و با وجود برف کمی که نشسته بود ولی بهش اجازه دادم بازی کنه آخه هیچ وقت علی بارش برف را ندیده بود و هیجان زده شده بود

برف زیاد دیده تو سرانزا و فیروزکوه، ولی اینکه بارش برف را ببینه براش جدید بود و جالب...

و بعد خونه و پخت شام و بازی با علی

مشاور بهم گفت بچه با داد تربیت نمیشه ولی نگفت چیکار کنم

اما خب خودم یک روش جدید دارم که خیلی عالی جواب میده

اینکه تا علی قهر میکنه یا لج میکنه(به جز صبح که کلا چیزی نمیشنوه) باهاش بازی می‌کنم مثلا دیروز که قهر کرد رفت از خونه بیرون و تو پاگرد نشست

بعد از یک دقیقه رفتم در را باز کردم و بی وقفه شروع کردم باهاش احوالپرسی

شبیه یک مهمون واقعی

علی به معنا واقعی کلمه هنگ کرد و کلا یادش رفت قهر بوده

به حالت مهمون اومد تو خونه

رفتم براش چای دم کردم به همراه پذیرایی که شیک تو ظرف براش آماده کردم و آوردم

بعدشم شبیه یک مهمون(پسر دوستم) باهاش برخورد کردم

علی عاشق این بازی شد و منم تمام نکات آموزشی را بهش تو قالب این بازی یاد دادم

الانم به محض اینکه جیغم در میاد سریع میرم تو قالب بازی وعلی هم درجا واکنش خوب نشون میده

و کلا دو روزی هست در امنیت کامل هستم ...

باید این روش را به مشاور بگم و نظرش را بپرسم...

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 20:18 توسط اف.شین(F.sh) :

مشاوره...


به توصیه خودم به خودم

تصمیم گرفتم مشاوره برم

یک جلسه رفتم و فردا جلسه دوم هست

به منشی که دوستم هم میشه میگم مشاورش خیلی خوبه ولی خودش مشاور لازمه

میگه چه طور؟

میگم شنیدن را بلد نیست ...

تا میرفتم از مشکلی بگم حرفم را قطع می کرد و خودش مطلب را دست می گرفت

من دلم میخواد یکی بهم گوش بده حتی اگه راهکاری نداشته باشه

میگه بهش همین رو بگو اگه روشش را عوض نکرد بگو مشاورت را عوض کنم

شاید گوش نمی‌داد ولی حس کردم من رو خوب خوب بلد بود نمیخوام عوضش کنم زیادی من بود اصلا انگار یکیمون کپی‌اون یکی بودیم

البته اون اصلاح شده بود خودش میگفت تصمیم گرفتم و تغییر کردم تو هم میتونی

حالا فردا هم برم ببینم چی‌میشه بعد تصمیم میگیرم چیکار کنم

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:58 توسط اف.شین(F.sh) :

دلخوری های کوچیک...


من هر وقت از کسی دلخور میشم که کوچیکه و ارزش بیان کردن نداره خودم به هم میریزم

میگم زشت برا این کار کوچیک گلایه کنم برای همین به روم نمیارم

ولی خب خودخوری میکنم

مشاورم می گفت حتما بگو، دوستانه، با لحن شوخ، آروم..

ولی خب هنوز نتونستم

خودخوری هم باعث میشه کم کم اون مساله کوچیک تو ذهن من تبدیل بشه به موضوع بزرگ

نمونه اش امشب همسر نیومد داخل خونه مامانم

همون بیرون تو ماشین نشست و گفت تو برو و سریع برگرد

میدونستم هم اصرار هم فایده نداره

دلخور شدم ولی چیزی نگفتم دقیقا وقتی برگشتم دیدم میخواد بره خونه مادر خودش براش نون خریده بود بهش بده

گفتم سر راه بریم فلان جا سفارش هامون را بدیم بعد بریم

دیدم میگه نه شاید کارمون خونه مادرم طول کشید

همون دلخوری باعث شد بگم وااااای

مگه میخوای چیکار کنی من تو ماشین میمونم سریع نون را بده و برگرد

جوری بهش برخورد و گارد گرفت انگار به مادرش دشنام دادم

میگم چرا بهت برمیخوره دقیقا تو همین رفتار را نیم ساعت پیش با خانواده من داشتی اگه زشته و بی احترامی چرا خودت انجام میدی

اگه زشت نیست این رفتار و واکنش چیه؟

هیچی اخم هاش تو هم رفت و هنوز تو قیافه است ولی خب من آروم شدم

فکر کنم حق با مشاور باشه باید ناراحتی و دلخوری را نشون بدم با خودم حملش نکنم تا بهم آسیب بزنه

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:54 توسط اف.شین(F.sh) :

علی و بیخوابی هاش


بردمش اعمال جیش و بوس و لالا را انجام داده، مسواک هم زده بعد تا میرم رو تخت برسم می بینم به یک بهانه از تختش میاد پایین و باز روز از نو روزی از نو

میدونم این جور مواقع نه خودش میخوابه نه منو میزاره بخوابم

دوست نداره تنهایی بیدار باشه به بهونه های مختلف میاد سراغم

دیدم این طوری داداش و باباش هم نمیزاره بخوابن آوردمش بیرون بیرون اتاق بازی کنه تا خوابش ببره

همیشه اینطوری راحت تر میخوابه تا به زور..نهایت بعد از نیم ساعت که خوابش عمیق تر شد میبرمش رو تختش

فقط خودم نمیتونم بخوابم با وجود میل شدید به خواب و سوزش شدید چشم هام باید بیدار بمونم تا بخوابه بعد ببرمش تو تختش وگرنه میترسم سرما بخوره

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:47 توسط اف.شین(F.sh) :

شروع خانه تکانی...


امسال کل مرخصی هام تموم شده

برای همین واسه خونه تکونی فقط باید رو روزهای تعطیل حساب کنم

از آشپزخونه شروع کردم و ریز ریز انجام میدم

همکارا دعوام کردند کارگر بگیرم ولی خب نمیتونم با حضور کارگر هیج جوره کنار بیام

♥ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:14 توسط اف.شین(F.sh) :

تعطیلی خوب..


از لحاظ مالی که اداره چیزی بابت روز زن بهمون نداد جز یک شاخه گل رز و وعده های تو خالی

ولی گفتند تو بهمن ماه یک روز تشویقی مرخصی دارید

منم امروز نرفتم و موندم البته راس ساعت هر روز مجبور شدم بیدار شم چون همسر و فرزندان رسم دارند حتی اگه باهام کاری هم ندارند انقدر سر و صدا می کنند و بابت هر چیز کوچیکی صدام می زنند تا خیالشون راحت شه خواب از سرم پریده

علی هم همراه اونها بیدار شد و مجبورم کرد باهاش همبازی بشم

خب بعدشم تلفن زدم به مامان که منتظر علی نباشه و نیم ساعتی مامان حرف زد وقتی برگشتم پیش علی دیدم خوابیده و من بی‌خواب نشستم و زل زدم بهش که چقدر تو خواب خواستنی میشه

کم کم دیدم خونه داره سرد میشه دقت کردم دیدم برق رفته من ساعت ۸ متوجه شدم برق نیست و این نبودن تا ساعت یک ظهر ادامه داشت و عملا حوصلمون سر رفت

برای علی کتاب خوندم ناهار پختم و کارهای خونه

ساعت یک و نیم سجاد اومد ولی ناهار نخورد به خاطراینکه سر تمرین میخواست سبک باشه براش نیمرو پختم تا گرسنه هم نباشه

همسرم زنگ زد که ناهار نمیاد علی که ساندویچ مرغ دیشبش را خورد منم بیخیال ناهار شدم و غذا موند برای شب..

دلم از حسین گرفت دقیقا یک ربع مونده به فوتبال اومد میگه غذام را زودتر بده گشنمه بعدش فوتبال داره

.............

و منی که بعد از دادن شامش هنوز یک کلمه باهاش حرف نزدم

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:24 توسط اف.شین(F.sh) :

ورود وزیر


امروز وزیر اومده اینجا

همه را دعوت کردند برای پروژه افتتاحیه یکی از ساختمون ها

کاش به جای افتتاحیه و ... کمی هم به فکر کعیشت همکاران وزارت علوم میبود

♥ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 8:18 توسط اف.شین(F.sh) :

وروجک در اداره


دیروز علی باهام اومد محل کارم

کلی خوراکی براش خریدم تا آروم بشینه

بماند کلی خوراکی و غذا هم همکارا براش آوردند

جز دو نفر از همکارا که بهانه کردند علی سر و صدا میکنه و ارامششون را بهم میریزه

بقیه خیلی ازش استقبال کردند

طوریکه امروز مدیرم میگفت کاش باز میاوردیش

البته اینم بگم به خاطر تغییر نرم افزار همه تقریبا بیکاریم

خود علی که آخرش تو ماشین که نشست بهم گفت مامان دستت درد نکنه خیلی خوش گذشت

میگم از کدوم همکارم بیشتر خوشت اومد

میگه همه، از دم خوب بودن

از اصطلاحاتش خندم گرفت

امروز صبح کلی گریه کرد بازم منو ببر

ولی یکی که خودم کلم خوشم نمیاد بچه ببرم اداره دیروزم مجبوری بردمش

دوم همون دو نفر باعث شدند اصلا قبول نکنم ببرمش

اینم لجباز کلی گریه کرد

ظهر زودتر رفتم مدرسه سجاد نمره ریاضیشون را معلمش کلا اشتباه وارد کرده بود و مدیر اعلام کرده بود هر کسی دید نمره اش مشکل داره بیاد مدرسه

منم رفتم برا ویرایش کارنامه بعدش هم دیگه نرفتم اداره علی را برداشتم و همراه سجاد اومدیم خونه آماده شیم برای عروسی شب

امشب عروسی دختر عموی من میشه

دوشنبه هم تولد داشتیم

و سجادی که گره کرواتش را باز کرد و منم خوب نمیتونم ببندم

باید تو گوگل سرچ کنم تا بتونم درستش کنم

همیشه،سعی می کردم طوری درش بیارم که باز نشه ولی خب سجاد راحت باز کرد

فکر می کرد اگه گره را باز کنه بیخیال زدن کروات میشم

دوشنبه هم رفتیم تولد و این تولد آغاز تولدها تو فامیل شوهر بود

تا آخر اردیبهشت کلی تولد داریم

خودمم آخری میشم برای خردادماه

ولی جشن ها مخصوص بچه هاست نه بزرگ تر ها...

حوصله عروسی و تولد و مهمونی ندارم

تو این چند سال اخیر من پیر شدم .هم جسما،هم روحاً

...

دلم میخواد زودتر صبح شه من یک چشم سیر بخوابم

♥ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 14:21 توسط اف.شین(F.sh) :

روانشناس یا روان پزشک؟


دیروز یکی دیگه از حکم های داداشم بر علیه اش اومد

از طرفی فردا هم دادگاه داره

ناراحتی اون جواب و استرس دادگاه فردا حسابی بهمش ریخت و با مامان و بابا بحثش شد

برای اینکه اروم بشه بردمش پیش همکارم که روانشناس هست تا مشاوه بشه

از اونجایی که کل وقتش پر بود معرفی نامه داد به دوستش که بریم پیشش

ولی خوب چون اون طرف روان پزشک بود داداشم قبول نکرد بره پیشش

ترسید براش دردسر بشه

دیشب بردمش خونه خودمون صبح دیدم خیلی اروم تر شده ولی با این وجود ازش خواستم بمونه خونه و نره تا عصر با هم بریم خونه مامان

دلم براش میسوزه

واقعا زندگیش جهنم به معنای واقعی شده

دلم برا مامان و بابا هم میسوزه

از طرفی ناراحتی برای پسرشون از طرفی ازارهای خود داداشم که وقتی میبینه دستش به زنش نمیرسه حرصش را سر این بنده خداها خالی میکنه

خدا خودش زودتر تمومش کنه این داستان را

♥ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 8:42 توسط اف.شین(F.sh) :

خرید و بدهی و خرید و بدهی و ....


همسر داره این روزها مرتب خرید میکنه و هی چک میده

و باز فرداش خرید و چک...

پریشب یک خرید سنگین داشتیم قطعا چک هاش هم سنگین بود

دیروز بهم میگه تا صبح نخوابیدم به این فکر کردم چک ها پاس میشه یا نه؟

بهش میگم میدونستی آخر این ماه آخرین قسط صندوق من هست

پس نگران نباش ماهی ۱۲ تومن قسطمون کم شده

تازه عیدی و پاداش و سنوات من هم هست

پس یک سری چک ها را با این پاس میکنیم

تازه یک افزایش حقوق هم دارم که معوقه اش از مهر تا الان واریز میشه

نگام کرده بهم میگه میدونستی تو این موقعیت شبیه فرشته ها میشی؟😍😍😍

خوب تو دلم قند آب شد کیلو کیلو...

امشب زنگ زد میگه بیا بریم بیرون رفتن همان و دوباره خرید کردن همان

ولی انصافا این خرید واجب بود و اجباری ...

یک روشویی خوشگل خریدیم برا سرانزا که دل خودم ضعف رفت واسش

فقط به فروشنده گفتیم شاید سایزش یک کم بزرگ باشه قبول کرد تا اخر هفته تعویض کنه..

امشب نقد حساب کردیم و بی‌خیال چک شدیم

نه اینکه به خرید نقدی علاقه داشته باشیم در عرض یک ماه آقای همسر سه تا دسته چک را تمام کرده

فکر کنم الان متوجه عمق ماجرا شده باشید و بتونید حدس بزنید چرا خوابش نبرده اون شب😉😉

♥ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 22:9 توسط اف.شین(F.sh) :

خواستگاری...


دو مورد درباره خواستگاری

اول:

بازی خواستگاری را نصب کردیم شبها من و سجاد میشینیم به بازی

حسابی لذت می بریم و اطلاعات خودمون را به چالش می کشیم

چند شب پیش یهو سجاد برگشت بهم گفت

مامان بریم خواستگاری

همسر دقیقا چشاش اینطوری شد😳😳😳😳

منم گفتم بیا بریم

هیچی تا بیاد و بازی را شروع کنیم حسین آقا زل زده بود ببینه جریان خواستگاری چیه

آخرش انگار یک نفس راحت کشید

قشنگ مشخصه داشت به چی فکر می‌کرد

حالا هر چی هم آزادی بدیم به بچه ها دیگه ۱۳ سال انصافا برا ازدواج زود

مخصوصا پسرها

دوم:

امروز که رفتم دنبال علی دیدم بابا شاکی از دست علی بهش میگه به مامانت بکم؟

میگم چیکار کرده بابابزرگش عصبانی شده؟

آخه بابا خیلی کم از دست نوه ها ناراحت میشه

دیدم مامان میخنده و بابا بهش چشم غره می ره

مامان تعریف کرد و گفت

صبح علی با بابا رفته تو گلخونه حیاط تا گلها را مرتب کنند

یهووو بی مقدمه علی به بابا گفته:

باباجون، من امروز میخوام دیگه کار را تموم کنم

بابا گفته چه کاری؟

گفته هیچی دیگه امروز میخوام از دوستم فاطمه بپرسم با من ازدواج میکنه؟

😳😳😳😳 و باز بابا که با چشمهای گرد شده نگاهش کرده و بعد عصبانی دعواش کرده گفته علی این حرفها زشته

دیگه دوست ندارم بشنوم

برای تو زودِ

حالا مامان تعریف می کرد و می خندید و منی که مونده بودم بخندم یا از ترس بابا علی را نصیحت کنم یا کلا از صحنه برم بیرون

آخه خدایی چرا تلویزیون همش صحنه خواستگاری نشون میده که این نیم وجبی ها یاد بگیرن

♥ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 22:19 توسط اف.شین(F.sh) :

لجبازی شدید


دیشب که بیرون کار داشتیم علی التماس کرد ببرمش خانه بازی

به همسرم میگم تو برو کارهات را انجام بده من 10 دقیقه ببرمش و بعد بیا دنبالمون

علی میگه نه 5 دقیقه بیشتر (بلد نیست زمان ها را)

میگم باشه یک ربع بازی کن

رفتیم کلی هم بازی کرد بهد از 20 دقیقه که همسر اومد میگم بریم راضی نشد

بازم ده دقیقه ای نشستیم تا بلکه دل بکنه ولی اصلا راضی نمی شد و بالاخره به زور دل کند

تو ماشین انقدر نق زد تا خوابش برد

بعد از اتمام کار رفتیم خونه به محض چشم باز کردن دوباره نق زد برگردیم خانه بازی

ولی خب واقعا نمیشد اصلا اوون ساعت تعطیل بود

وقتی دید قبول نکردیم و رفتیم خونه زد زیر گریه

گفتم اروم میشه محلش ندادم اخه وقتی گریه میکنه هر توضیحی بدیم شدت گریه اش بیشتر میشه

سکوت کردیم دید محل نمیدیم بلندتر گریه کرد باز سکوت کردیم و صداش بالاتر رفت

رسما داشت جیغ می زد

شام اوردم نیومد

رفتم کنارش تا باهاش صحبت کنم بلند شد رفت اتاقش در را بست و گریه کرد

دیدم اصلا کوتاه نمیاد منتظر شدم اروم شه ولی دقیقا نیم ساعت گریه کرد

حسین بهم میگه دلم برای همسایه هامون میسوزه

اخرش به سجاد گفتم برو باهاش صحبت کن طوریکه متوجه نشه از طرف ما رفتی ارومش کن

نمیدونم سجاد چیکار کرد ولی بعد از یک ربع خندون اومد گفت شام میخوام..........

*******

لعنتی جذاب از نوزادی همین طوری لجباز بود نمیدونم زمان میتونه درستش کنه یا باید از الان بگم خدا به داد زنش برسه

♥ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:32 توسط اف.شین(F.sh) :

بودجه های متفاوت ادارات


چطوریه ادارات مختلف بودجه های رفاهی مختلفی برای نیروهاشون دارند

محیط کاری ما که برای همه چیز میگه بودجه نداریم

در حالیکه اداره های دیگه روز کارمند، روز زن، روز مرد، عید نوروز، عید فطر و ............ کلی هزینه های رفاهی به همکاراشون میدن ما جز حقوق و نهایتا مقدار کمی هزینه رفاهی هیچی دریافت نمیکنیم تازه همون حقوق هم هر ماه یک چیز جدید تو کسوراتش سوپرایزمون میکنه

این ماه دیدم 380هزارتومن بابت مابه التفاوت بیمه تکمیلی پارسالمون ازمون کم کردند

این در حالی بوده که کل حق بیمه را پرداخت کرده بودیم زنگ زدم اعتراض البته قبل از منم ظاهرا خیلی ها زنگ زده بودند

مسئولش میگه کاملااااااااااااااا حق با شماست ولی زورمون نمیرسه به هیئت رئیسه

به همین راحتی حقمون پایمال شد

یا زنگ زدم میگم بین من کارمند و همکار اقای من چه فرقی هست که ایشون هزینه بیمه تکمیلی خانواده اش را باید نصف بده و من کامل به عهده بگیرم

میگه قانون تصویب شده هیئت رئیسه خودمونه

میگم یعنی فقط اینجا اجرا میشه شاید جاهایی که هیئت امنایی هست اجرا کنند نمیدونم ولی میدونم اینجا خودشون تصویب کردند

میگم چرا من حق فرزند دریافت نمیکنم

میگه شما سرپرست خانواده نیستید میگم چه ربطی داره الان تمام خانمهایی که حق بیمه شون بیش از 2 سال رد شده باشه دارند دریافت میکنند میگه ما هیئت امنایی هستیم

میگیم پول سفر میگه تائید نشد

پاداش اخر سال؟ (مبلغ فوق العاده ناچیز در حد 300 تومن) میگه در همین حد تصویب شد

روز مادر؟ بودجه نداریم

روز پدر؟ بودجه نداریم

روز کارمند؟

بودجه نداریم

..............

و این در حالیه که دارم خانم ها و اقایون کارمند ادارات دیگه را میبینم چقدر دریافتی های زیادی دارند

حتی بعضی جاها ماهانه اضافه کار تشویقی میگیرن

چطوریه ما بودجه نداریم و اونها دارند

مشکوک نیست این بودجه های متفاوت؟

********

توضیح: تو محیطی کار میکنم که حتی بدون بودجه هم کلی درامد اضافه داره مثل اجاره های مختلف بوفه، خوابگاههای دانشجویی و اساتید و هزینه های شهریه و .... ولی خب به لطف هیئت امنا و همچنین حقوق و مزایای کلان هیئت علمی کارمند ها همیشه از لطف امورمالی بی نصیب میشن

♥ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 8:19 توسط اف.شین(F.sh) :

دل پر...


دیروز یک اتفاقی افتاد ته دلم یکم از همسر ناراحت شدم...

البته بماند که خودش کاملا بی تقصیر بود

ولی جریان مربوط به خودش می شد

دیشبم که شام آوردم طبق معمول غر زدند و جای تشکر ایراد گرفتن چرا این غذا را پختی و فلان غذا را درست نکردی

و این شد دومین دلخوری خاموش ازش

شبم که اولین نفر رفت و خوابید و من موندم و علی و بی‌خوابی هامون

دلم تنهایی می خواست انقدر نشستم تا علی خوابید

تقریبا ساعت ۲ بود کار خاصی نداشتم شاید خوابم هم می اومد ولی دوست نداشتم بخوابم

دلم میخواست تنها باشم و چون شرایطش جور بود نشستم به فکر

کم کم بهم ریختم

دیدم داغونم

شبیه چند شب پیش قرآن آوردم و چند آیه ای خوندم همراه با معنی شاید دوباره آرامش بگیرم ..

بعد رفتم خوابیدم ولی خب چون همسر بیدار شد و چشمش به ساعت افتاد دید نزدیک ۵ صبح شده

بهم گفت کلا بیدار بودی

گفتم آره

گفت چیکار می کردی؟

زدم زیر گریه

دلم پر بود دلیلی هم نداشتم

خلاصه باهام حرف زد و آخرش تونستم ساعت نزدیک به ۵ و نیم بخوابم

صبح دیدم بیدارم نکرده و خودش سجاد را برده

آماده شدم و علی را هم آماده کردم تا برگرده

بهم لطف کرده بود تا این طوری بیشتر بخوابم

امروزم همش زنگ میزنه و حالم را میپرسه

خودم فهمیدم بهم ریختم دویاره

زنگ زدم مشاوره محل کارمون به همکارم میگم بهترین مشاورت را برآن وقت بگیر

میگه تو چه زمینه ای؟ خانوادگی؟

میگم بزن وسواس فکری

همش نشستم فکر میکنم هیچ کس من رو دوست نداره و همه ازم بدشون میاد و ....

باید خودم را درمان کنم وگرنه سردرد میگیرم از حرفهای خودم

♥ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 12:40 توسط اف.شین(F.sh) :

ناهار دورهمی


یکی از همکارا گوشی جدید خریده صبح آورد براش تمام برنامه ها و اپلیکیشن ها را نصب کردم

دیدم تایم ناهار صدام زد بیا اتاق فلانی

منم ناهارم را برداشتم بردم با خودم گفتم دور هم میخوریم

دیدم دو تا دیگه از همکارا هم هستند یکی لازانیا داشت

همکار صاحب گوشی برداشته بود با تخم ماهی قزل آلا کوکو درست کرده بود همراه با شویدپلو و ترشی بادمجون

جاتون خالی منم ماست موسیر و نون و کره داشتم خلاصه همه را گذاشتیم وسط و کنار هم خوردیم ...

بیشتر از غذا از دورهم خوردن لذت بردیم

قرار شده برا چند روز بعدی مواد کدو پلو ببریم همکار شمالی یک کدوپلو مخصوص شمالی بهمون بده راستش از اسمش استقبال نکردم ولی دیدم بقیه که قبلا خوردند همه دهنشون آب راه افتاده منم گفتم منم هستم

قرار شد یکی کدو بیاره یکی برنج یکی تخم مرغ یکی ترشی

برنج را هم از محصولات خودشون میارن همونجا تایم ناهار درست می کنیم

به حدی عطر داره تمام سالن دیوونه میشن

گفتیم بیشتر ببریم نفری چند قاشق هم به بقیه تعارف بزنیم

کلا سالن ما تو این کارها خیلی خوب خودشون را نشون میدن

سریع دنگ جمع می کنند و چیزی تهیه میکنیم و دورهم لذت می‌بریم

♥ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:35 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ