دفترچه خاطرات یک زن


دل پر


به حدی این سه روز مشغول بودم که الان 3 تا پست را پشت سر هم نوشتم تا آروم شم

به طنز زیاد شنیدید کسی میگه بعد از دعوا تازه یادم میاد چه حرفهایی باید می زدم و نزدم

ولی واقعا 3 روزه من دارم راه میرم و با خودم حرف میزنم و رو به مخاطب فرضی جوابهام را میدم

به حدی اشفته شدم که حتی دلم میخواد داد بزنم، بشکنم، یه حرکتی انجام بدم، فقط اروم بشم

طبق معمول تبعیض مدیریتی داشتیم اونم از نوع نامردانه اش

*************

10 روز پیش مدیر منو و همکار سوگلی را صدا کرد(اسمی که همه بهش میگن حتی تو روی خودش)

رو به من میگه خانم فلانی میخوایم برای فلان کار یک راهنمای تصویری داشته باشیم چون شما قبلا نمونه اش را انجام دادید به همون روش برای واحد خوابگاه هم زحمتش را بکشید

میگم من از کار این واحد چیزی بلد نیستم دسترسی به محیط کاریشون ندارم میگه سوگلی کمکت میکنه

بعدش بهم گفت برای کار خودتون هم این راهنما را درست کن

لطف کردم با وجود اینکه جزء حیطه کاری من نیست قبول کردم گفتم حالا که هنوز شلوغ نشده کمکشون کنم

هفته پیش نمونه کارهای خودم را که برای واحد خودمون درست کرده بودم را نشونتون دادم ولی خب برای واحد خوابگاه نشد چون 3 بار رفتم پیش سوگلی و نیومد و امروز و فردا کرد

منم گفتم خب حتما فرصت دارن دیگه

مدیر منو صدا کرد چی شد میگم همکارتون نمیاد گفت بهش میگم

و باز نیومد

........

3 روز پیش صدام زده تو اتاقش

روزی که قشنگ 100 نفر دانشجو به همراه خانواده هاشون تو سالن جمع بودند و سالن شدیدا شلوغ بود

رفتم میبینم سوگلی و مدیرواحدشون و مدیر مربوطه همه نشستند

به محض ورودم حتی اجازه نداد بنشینم

میگه کار چی شد؟ (با لحن بد و صدای بلند)

سریع به سوگلی نگاه کردم دیدم ساکت نشسته و منتظر جوابمه

منم گفتم ایشون نیومد منم بلد نبودم نمیتونم چیزی را که خودم بلد نیستم براش راهنما درست کنم

دوباره با صدای بلندتر و لحن بدتر داد زد من کاری به این چیزا ندارم کار باید اماده می بوده، کجاست؟

به حدی شوک بودم که فقط نگاهش کردم اونم نگاه گنگ، شبیه گیج ها

یهو سوگلی گفت امروز انجام میدیم

اونم دست گرفت داد و بیداد که من الان میخوام

یهو دیدم داره بهم ظلم میشه

دارم به گناهی مجازات میشم که اصلا مقصر نبودم

برگشتم گفتم نه من انجامش نمیدم

من ساعت کاریم تمام شده دارم میرم

رو به سوگلی گفتم اینکه شما 10 روزه من را سر میدوونید دلیل نمیشه الان من از بچه هام بزنم جبران کم کاری شما را کنم

به محض گفتنم مدیر داد و بیداد و چرت و پرت گفتن را شروع کرد

اصلا نمیشد جوابش را داد

به چند دلیل سکوت کردم

اول شخصیتم بهم اجازه نداد جلو این همه ادم و مرد نامحرم صدام را بلند کنم

دوم اصلا این اتفاق برام بینهایت غیر منتظره بود

و مهم تر اینکه به حدی مدیر سلیطه بازی در اورد که حتی اجازه دفاع را بهم نداد

اخرشم با همون لحن زشتش گفت فردا ساعت 12 کار را میخوام

به در اتاق اشاره کرد و گفت به سلامت

وقتی اومدم بیرون کل سالن ساکت بودند و منو نگاه می کردن

خیلی خجالت کشیدم چون هیچ کسی نمیدونست موضوع چیه و قطعا همه فکر می کردن من تو کارام کوتاهی کردم

اومدم تو اتاق و بعداز چند دقیقه رفتم پیش مدیر خودم با بغض بهش میگم: من تو این واحد چیکاره هستم؟ کارشناس شما؟ کارشناس انفورماتیک یا مسئول سایت؟

چرا باید هر کار جدیدی میاد من انجام بدم؟ به خداوندی خدا من حتی به قیمت اخراجم هم باشه دیگه دست به این کار نمیزنم

شده پیش ریاست کل برم میرم

میرم حراست ولی دیگه عمرا من این کارو انجام بدم

خودم را کنترل کردم گریه نکنم و اومدم خونه

فرداش دیدم همکارخودم میگه سوگلی با اخم گفته من تو نیم ساعت خودم انجامش دادم انقدر شلوغش میکنه!!!

حالا سوال من اینه تو که بلدی چرا از روز اول میگی بلد نیستم و میندازی گردن من؟

مگه انواع کلاسها را به هزینه مجموعه نرفتید که این کارها را بلد باشید؟

و تصمیم مهم اینکه دیگه جز در حوزه کاری خودم هیچ کاری چه دوستانه و چه غیر دوستانه انجام نمیدم

3 روزه راه میرم و خودم را فحش میدم دیگه صبح ها کلا نمیرم اتاقش برای سلام و احوالپرسی

حتی مواقعی که تو سالن هم میبینمش از کنارش رد میشم و سلام نمیکنم

هر کاری میخواد انجام بده

مدیریتی که شعور مدیریت نداره به درد جرز لای دیوار میخوره و خرج کردن شعور براش ظلم به خودم و همکارای مظلومم هست

♥ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 8:53 توسط اف.شین(F.sh) :

همراهی و تفکر


همراه همسر رفتم شاهرود البته این بار کمی متفاوت تر

به جز خودش خودمم کار داشتم

نیمه شب هلاک برگشتیم خونه

ولی علی لذت برد و من هم لذت بردم از همراهی علی...

به همسر میگم مهر فرزند فرق داره

بقیه بچه ها وقتی بزرگ تر میشن مهرشون تو دلت کمرنگ تر و حتی محو میشه ولی فرزند روز به روز مهرش شدیدتر و عمیق تر میشه

و همون لحظه خدا را شکر کردم بابت این دو تا هدیه بزرگ.......

حاشیه:

از لحاظ چهره شباهت زیادی به عمه کوچیکم دارم که خودش باعث ایجاد کدورت بین ما شده و خب مهر و عاطفه بینمون در حد صفر شده البته همش به من مربوط نمیشه به بی احساسی عمه خانم همه ربط داره

از لحاظ خلق و خو و رفتار دقیقا مشابه عمه بزرگ خدابیامرزم هستم که به جز من همه فامیل عاشقش بودن و بی نهایت با محبت بود

عمع بزرگم خیلی بچه دوست داشت ولی قسمتش نبود و همین هم مسیر زندگیش را عوض کرد و تقدیر ناخوشایندی براش رقم زد

همیش نگرانم بود و به مامان سفارش می کرد مراقب من باشه و مرتب می گفت عمه سریع برای بچه اقدام کن تا سنت پایینه بتونی درمان کنی از مجردی نگران من بود چون تو کل نوه ها فقط من استایل و هیکل و ژن را از خانواده پدری ارث برده بودم

بعداز تولد سجاد خیلی خوشحال بود که من بهش نرفتم اما بعد از سجاد تا 10 سال دیگه قسمت نشد دوباره مادر بشم و نگرانی های عمه به منم سرایت کرد

علی را با نذر و نیاز و از حضرت علی دارم اصلا اسمش هم نذر وجودش شد

حالا دیشب تو تاریکی جاده، وقتی علی تو بغلم خواب بود داشتم به حضورش، تولدش، مشکلاتش و همه چیز فکر می کردم و یهو به همسر میگم چیکار کردم خدا منو لایق علی دونست؟؟؟؟

و هنوزم نمیدونم علی پاداش کدوم کار خیر من شده؟

♥ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 8:35 توسط اف.شین(F.sh) :

دیدار


بعد از 3 سال دیروز دوباره اومده بود برای خوابگاه

از حالت بچه گونه به حالت مردونه تغییر چهره داده بود

و جالب اینکه منو نشناخت

خب صد در صد حق داره نشناسه

میتونم نگاههای بار قبلش را بزارم پای شیطنت های نوجوونیش

ولی هزار ماشالا برای خودش مرد شده چیزی به اسم نوجوون دیگه تو وجودش معنا نداشت

خب دلیل نمیشه چون من کمکش کردم بهش دقیق بشم

در حد جاخوردن از دیدنش و کمی مکث منم فراموش کردم این دانشجو را

♥ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 8:27 توسط اف.شین(F.sh) :

...


دو دسته از زنان را نمیتوان به شیوه ی معمول به دست آورد...

آنهایی که شعر می فهمند

و

آنهایی که بر روی پای خودشان ایستاده اند....

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:21 توسط اف.شین(F.sh) :

پیاده روی


دیشب رفتیم شهمیرزاد

برای اولین بار همسر ماشین را پارک کرد و پیاده روی کردیم

مسیر سربالا بود و حسابی نفسمون سوخت

ولی به حدی هوا عالی بود و خوش گذشت که تا نزدیکی چشمه سر بالا رفتیم و برگشتیم ازمسیرهایی برگشتیم که با ماشین امکانش نبود بریم و جاهایی را دیدیم که خیلی خوشگل بود

علی از ته دلش داد می زد و خوشحال بود

یک پیاده روی 4 نفره که خیلی مزه داد

به خاطر سرانزا خیلی وقت بود شهمیرزاد نیومده بودیم دلم تنگ شده بود برای شلوغی و گردش اینجا

اخرشم کل کالری که سوزوندیم را با خوردن پفک جبران کردیم و چای نذری هم که دور میدون بهمون دادن ختم گردش دیشب بود

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 10:13 توسط اف.شین(F.sh) :

کلی نویسی


تو این هفته یک روز به همراه علی و دوستای کلاسش و مربیش رفتیم سینما

کلی کار مثبت انجام دادم که نتیجه اش میشه رضایت خودم از خودم

برای خودم و مادرشوهر آب‌لیمو و آبغوره گرفتم که خیلی راضی بود

تو اداره هم که حسابی سرم گرم بود به کارهایی که یواش یواش داره سنگین میشه

دکتر بالاخره دیروز اومد عین قدیم اتاق به اتاق سر زد و احوالپرسی کرد

خونه سرانزا را دوباره دست گرفتیم و پیشرفت خوبی هم داشته یک وام ۲۰۰ تومنی و دو تا وام ۱۰ تومنی داشتیم که تقریبا هیچی برامون نموند همسر حسابی سرش شلوغه و مشغله داره

این هفته دوبار هم برادرزاده کوچیکم را دیدم که خدا را شکر نسبت به قبل کمتر غریبی میکنه

داداش بزرگ رفته مشهد و خانمش و پسرش هم رفتن شمال .

ما هم که تو مسیر سرانزا به سمنان تو رفت و آمدیم

امشب مادرشوهر را بردیم بیرون براش خرید کردیم و نهایتا شام خوردیم و بعدش بردیمش خونشون پیش دوستش

برای فردا به اندازه یک خونه تکونی کار نکرده دارم

بماند که یک اسباب کشی هم داریم که نصفش انجام شده و نصفش مونده

جاری ها ۳ تاشون رفتن سفر مقصدهاشون فرق داره ولی خب دیگه کسی سمنان نیست

به حدی سرم شلوغ شده که از فضای مجازی دور شدم

راستی من برای اینکه رمان هایی که میخونم را بدونم تا کدوم قسمت خوندم میام اون پست را بعد خوندن لایک میکنم و این باعث میشه با توجه به اینکه من بالای ۲۰ تا پیج رمان را پیگیرم تعداد لایک هام بالا بره

امشب دیدم اینستا بهم اخطار همکاری یا این پیج ها را داده و اجازه لایک و کامنت به من نمیده

هیچی دیگه اونم معلق شده ...

شبتون خوش

♥ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 0:3 توسط اف.شین(F.sh) :

محیط دلنشین PAINT


دیروز مدیر ازم خواستند مراحل ثبت نام دانشجویان در دو سامانه را به شکل تصویری و کاملا واضح براشون تهیه کنم

گفتند اصلا هم مهم نیست از چه نرم افزاری استفاده میکنید نتیجه نهاییش مهمه

منم از صبح با کمک عکس و محیط paint براشون بخشی از کار را تهیه کردم

مدیر که، خدا را شکر مورد قبولشون شد ولی نمیدونم چرا خودم انقدر ذوق کردم که با کمترین امکانات بهترین استفاده را بردم

رو سیستم من فتوشاپ و یک سری نرم افزارها نصب نمیشه

بس که سیستم ها داغون هستند هنگ میکنه هر وقت نصب میکنم

اینم چندتا از اون موردها

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:27 توسط اف.شین(F.sh) :

روزهای شلوغ


بخش خوابگاه دو روزی میشه شدیدا شلوغ شده

تمامی ورودی ها خوابگاه میخوان

در حالیکه جزو تعهدات ما فقط دادن یک سال خوابگاه به دانشجو هست و حتی تو دفترچه سازمان سنجش هم اومده

پدر و مادرهای نگران، اوضاع بد اقتصادی، کرایه های بالا، عدم اعتماد به هم اتاقی ها و صاحبخونه ها و هزاران دلیل باعث شده همه بخوان تو خوابگاه ساکن بشن و خب محدودیت اتاق این اجازه را به مدیران نمیده تا بتونند چنین کاری کنند

تو این بین دیروز یک مادری که مدعی فرهنگی بودنش هم می شد اومد دعوا من این خوابگاه را نمیخوام و فلان خوابگاه را میخوام

خب اینها اومدن ساختمون ها را طبق ورودی و رشته و مقطع و ... دسته بندی کردن براشون امکان جابجایی نیست وقتی بهش گفتن نمیشه داد و بیداد کرد و اخرش حرفی زد که واقعا هممون ناراحت شدیم

میگه الهی بچه هاتون خیر نبینند الهی گرفتار بشن و ... دلم خیلی گرفت به خدا من و همکارام تمام سعیمون همیشه این بود کار دانشجو ذرا راه بندازیم چون واقعا حس مادرانه و پدرانه بهشون داریم

خود من هر وقت یک دانشجو مخصوصا پسر میاد پیشم تصور میکنم سجادم براش چنین مشکلی پیش اومده و تمام تلاشم را میکنم تا کارش راه بیفته از راهنمایی بگیر تا کمک های مختلف

این حق ما نیست ...

نمایی از سالن محیط کار ما تو این روزها

بماند اتاقها هم پر از ارباب رجوع هستند

♥ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 11:43 توسط اف.شین(F.sh) :

ارباب رجوع


اینجا پر از سر و صداست

صبح یک لحظه فکرکردم تو دوران کرونا که هیشکی نبود چه ارامشی داشتیم بعد باز گفتم نه اون خبلی بد بود

سلامتی باشه حالا پر سر و صدا

♥ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:9 توسط اف.شین(F.sh) :

فروشندگی


دو سه هفته پیش رب گوجه خردیم با واسطه از تهران

دیدم عجب ربی هست خیلی کیفیت داره و طعم و رنگ و مزه اش عالیه

میگفتند خونگی هست

حالا به ظاهرش میخوره ولی خب من بعید میدونم

منم که اهل تعریف و تمجید از اجناسی که میخرم دیدم یهو من موندم و سفارش 100 کیلو رب برای اقوام و همکارا

دیروز اون بنده خدا زنگ زد که رب ها رسید رفتم خرید کردم لیست را دادم دستش که بهم جدا جدا بده تا مجبور نشم باز خودم ببرم وزن کنم و ...

فروشنده بهم میگه ابجی من جات باشم این همه میخری و چونه میزنی حداقل یک چیزی برا خودت رو بکش

میگم برا کی؟ فامیل یا دوستام؟

غریبه نیستند که همه اشنان

خلاصه یه تخفیف توپ ازش گرفتم

اومدیم خونه همسر میگه تو ببر بهشون بده من فوتبال ببینم

لیست را نگاه کردم می بینم یکی ته شهر یکی غرب یکی شرق خلاصه تا اخر فوتبال درگیر بودم بعد گفتم نه باید به حرف فروشنده گوش می دادم، والا پول بنزینم را حداقل در بیارم


از شوخی بگذریم اخلاق خوب یا بدی که دارم زیادی برای مردم تبلیغ میکنم

یعنی ببینم جنسی که میگیرم کیفیت داره و قیمتش هم خوبه براشون تبلیغ میکنم

و این کار باعث شده بقیه فکرای دیگه ای کنند

برام مهم نیست

مهم دعایی هست که فروشنده و خریدار بهم میدن

حالا اونایی که تهرانی هستند خواستید بگید شماره این اقا را بهتون میدم فکر کنم سفارشات را تا درب منزل هم بیارن

♥ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:1 توسط اف.شین(F.sh) :

همکار نمونه


فردا تو مجموعه به مناسبت روز کارمند جشن داریم

و قرار شده هدایای کاندان نمونه را هم بهشون بدن

حالا دیر شد ولی خب دیگه ..

دو نفر از همکاران ما هم جایزه بگی شدن

آقای مدیر واحد خودمون و خانم همکار همسایه(اتاق کناری بنده)

حالا ری اکشن این دو نفر برای فردا خیلی خیلی جالب هست

یکی اومده پول قرض کرده(وامش را جلو جلو گرفته) رفته خرید کرده و مانتو و شلوار و کفش جدید و ... با کلی ذوق (حداقل 4 تا 5 برابر هدیه دریافتی خرید کرده)

اون یکی عزا گرفته من فردا دلم نمیخواد برم

بهم میگه تسویه حساب ها ا بهانه میکنم نمیام شما به جای من برو

میگم چرا اخه ؟ مگه فکرش را میکنم کنار یک عده..........(سانسور امنیتی) اصلا دوست ندارم برم

یک کم نگاش کردم میگم نه به فلانی نه به شما

کاش هر دو متعادل برخورد می کردید

شما برو جایزه ات را بگیر بیا پایین چی خاصی نیست شاید تو مجموعه به این بزرگی بین 200 نفر که قراره تو یک ربع جایزه بگیرن رفت و امد شما به اون بالا اصلا به چشم کسی هم نیاد

افراط و تفریط...

من باشم : نهایت از کمد لباسام و از لباسهای داشتم یکی از همه موجه تر انتخاب میکنم با تیپی رسمی و سنگین میرم اروم و باوقار جایزه را میگیرم تشکر میکنم و میام پایین

همین قرار نیست فاتح تاریخ بشم که این همه بخوام سبک و سنگینش کنم

**********

درسته به لطف مدد مدیران تا حالا نمونه نشدم ولی تو تولد فاطمه زهرا به لطف خانم تو قرعه کشی بین فاطمه ها و زهراها زیاد برنده شدم

اصلا اون سکو چیز خاصی نیست

منی که همیشه بین همکارا رفت و امد میکنم فقط چند لحظه از همه قدبلندتر میشم...همین

****

آهنگ بی گناه * علیرضا قربانی

بعدا نوشت:

نفری 850 هزار تومن بهمون دادند(خطاب به مهندس واتو: مسئول یارانه برنده شد چون مسئول پاداش روز کارمند ما بالاخره بعد از چندین سال مبلغ پاداشمون را بالا برد)

به همکاران نمونه نفری 650 هزار تومن کارت دادند با لوح تقدیر

به کارمندان شایسته تقدیر نفری 550 هزار تومن کارت دادند با لوح تقدیر

♥ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:51 توسط اف.شین(F.sh) :

رانی هلو...


دیشب به همسر گفتم میری میوه بخری سجاد را هم ببر تا خرید یاد بگیره

رفتن برگشتن دیدن سه تا جهبه هلو خریدن

اونم نه هلو تازه کمی تا اندکی پخته و نرم .

نمی شد نگهشون داشت

میگم چرا این همه خریدی؟

میگه: قیمتش خوب بود دیدم تو هم هلو پخته تر بیشتر دوست داری برات خریدم

میگم اخه من چقدر مگه میخورم؟ سه تا جعبه؟؟؟؟؟؟؟

میگه بیا و خوبی کن

بعد دید راست میگم، میگه یک کم برای مامانت اینا ببریم(خودشون هلویی که خیلی نرم باشه لب نمیزنند)

هر سه جعبه را برداشتیم و رفتیم خونه مامان

مامان هم کل سه تا جعبه را شست

من ،مامان، داداشم ،زن داداشم ، سجاد و بابا کمک کردیم پوست گرفتیم و خرد کردیم و همون دیشب کلش را رانی کردیم

بماند کلی هم خوردیم اون وسط

ولی به حدی الان رانی داریم که مامان گفت همش را تو شیشه جا کردم هر کسی بیاد یک یا دو شیشه برداره ببره

حالاا ببینم اگه زیاد باشه یک شیشه را بیارم اینجا و به نیت اموات بین همکارا پخش کنم..

راستش به حدی رانی خونگی خوشمزه میشه که اگه امتحان کنید عمرا دیگه راضی بشید بیرون رانی بخرید

دستور این رانی تو پیج salade.shik و همین طور پیج yazd_tester هست.

****

موسیقی بی کلام

♥ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 8:54 توسط اف.شین(F.sh) :

چای دلچسب..


الهام که رفته

یکی دیگه از همکارا هم رفته سفر عتبات عالیات

موندیم مدیر و ما سه نفر

امروزم که به اندازه ۱۰ نفر من حرف زدم

خسته اومدم اتاق دیدم چای رو میزم هست.

یعنی انقدر ذوق کردم دلم میخواست بپرم و بغلش کنم انقدر که داره با بخارش دلبری میکنه

خداییش اهل چای و نوشیدنی گرم نیستم ولی تو اداره فرق داره بعد خستگی میچسبه به آدم

بد هم میچسبه لعنتی خوشمزه😋😋😋

هنوزم عین بچه ها باید بيسکوئيت را بزنم تو چای نرم شه بعد بخورم

شما چطور؟

عادت شیرینی که دوستش دارم😍🥰

♥ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:33 توسط اف.شین(F.sh) :

خواستن توانستن است...


یادتونه برای اون دو تا شرکت صحبت کرده بودم؟

امروز دیدم نماینده اون شرکت خوب، نتونسته کاری کنه

خودم دست به کار شدم و زنگ زدم دفترحقوقی مجموعه خودمون

گفتم میشه فعلا دست نگه دارید و قراردادی که براتون اومده را نفرستید دنبال کارهای اداریش؟

گفت چطور؟ما هنوز نخوندیم!!

گفتم راستش شرکت دیگه ای هست قیمتش خیلی بهتره فقط کمی گیر و گور اداری داره و زمان میخوان

من همین امروز همه گیر و گورها را درست میکنم

ظاهرا بعد از تلفن من کنجکاو شدن و رفتن قرارداد را دیدن بعدشم قرارداد پارسال را دیدن و متوجه شدن منظورم چیه که ظهر زنگ زدند و گفتند هر طور صلاح میدونید عمل کنید و اینکه این شرکت که قراردادش اومده قیمتش خیلی بالاست و اصلا فکرش هم نکنید

حالاهرگزینه بهتری دارید جایگزین کنید

و دقیقا نیم ساعت پیش موفق شدم با اجازه مدیر کل با همون شرکت پارسال که طرح خوبی داشت قرارداد را ok کنم

میدونید حس خیلی خوبیه که تونستی برای مجموعه ای که بهت اعتماد کرده مفید باشی و از اعتمادشون سواستفاده نکنی

به نماینده این شرکت که اومده بود ببینه چیکار کردم میگم: فکر نکنید الان من اصرار دارم شما برنده بشید خیلی رو حرفم هستم اگه حتی یک درصد کسی پیدا بشه که قیمتش از شما حتی 100 تومن پایین تر باشه سریع شما میشی گزینه دوم و من با اون شرکت وارد مذاکره میشم

پس تا جایی که میتونی باید قیمتت را پایین بدی و خدمات را بالا ببری

و بدین ترتیب من تونستم کمی تا اندکی به نفع مجموعه و کشورم کار کنم

*********

خدایی اگه این کار انجام نمی شد حس خیانت کارها را داشتم چطور اون وقت بعضی ها میلیاردی از خزانه دولت و پول مردم میدزدند و عین خیالشون هم نیست؟؟؟

♥ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:37 توسط اف.شین(F.sh) :

هزینه های درمانی بالا..


امروز قرارداد بیمه تکمیلی اومد نفری ۲۶۰

۹۰ درصد همکارا اعتراض زدن که این بیمه خوب نیست

بیمه را عوض کردن بیمه جدید نفری ۴۳۰

یعنی من باید ماهی یک و ۲۰۰ بدم (به جز خودم که حق بیمه ام نصف میشه بقیه کامل باید خودم بدم)

میگم چرا انقدر زیاد

دلیل آوردن هزینه هاش پزشکی بالا رفته مجبوریم وگرنه صرف نمیکنه

با این هزینه های بالای پزشکی بیمه نکردن خیلی ریسک بزرگیه

و بیمه کردن هم خیلی پر هزینه میشه

♥ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 17:6 توسط اف.شین(F.sh) :

وجدان کاری...


یک هفته ای میشه مسئول انجام کاری شدم که مجبور شدم از چند شرکت برند و معتبر استعلام قیمت بگیرم

از اونجا که هر شرکتی که پایین ترین قیمت را بده برنده میشه و تقریبا تو تمام این شرکت ها هم آشنا داشتم همه توقع داشتند جواب استعلام بقیه را به اونها اعلام کنم تا برنده بشن

و من...

وجدانم شدیدا بیدار بود و ابدا همکاری نکردم تا اینکه همه بیخیال شدند جز یکی که مرتب تو روزهای استعلاجی بهم زنگ میزد و به خیال خودش غیر مستقیم آمار میخواست

منم برا اینکه کلا ناامیدش کنم گفتم من خبر ندارم استعلاجی هستم و کلیه کارها را مستقیم مدیر واحدمون انجام میده

از اونجا که میدونه از مدیر واحد چیزی براش گرم نمیشه زنگ زده مدیر کل

و خوب ایشون هم قیمت‌های دیگه را نداشتند تا راهنمایی کنند .اما...

الان چند روزه من رو تحت فشار گذاشتند قرارداد داره دیر میشه و چون ایشون تا اینجا از همه پیگیر تر هستند همین شرکت

و من به عنوان کارمند با وجدان همچنان با شرکت رقیبشون در حال تعامل چون طرح فوق العاده بی‌نظیری دارن که اگه زودتر OK کنند برامون نصف قیمت اون شرکت در میاد

حیف که کارمندای شرکت رقیب بیخیال و خونسرد هستند و سخت جواب تلفن را میدن نهایتا من تا آخر ساعت نماز و ناهار امروز بتونم نوشتن قرارداد را به تاخیر بندازم وگرنه مجبورم دستورات مدیر را اجرا کنم چون دستم خالیه

♥ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 13:23 توسط اف.شین(F.sh) :

شعرهای روی میز کار


بعد هرس شاخه خشک شد نه درخت

به او که رفت بگو

ما ضرر نخواهیم کرد...

#سیدسعید_صاحب_علم

****

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم ...

#فریدون_مشیری

****

با من به زبانی و

به دل با دگرانی...

#سنایی

خموش باش گرت پند می دهد "عاقل"

جواب مردم "دیوانه" را نباید داد....

#رهی_معیری

♥ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 8:5 توسط اف.شین(F.sh) :

اندر احوالات زندگی مشترک


امروز،خب، یک روز عادی نیست

یعنی برای من نیست

شایدم باشه و من زیادی روش مانور میدم

15 سال پیش تو همچین روزی بود با رخت سپید پام رو گذاشتم تو اشیانه مشترکمون

البته عقدمون چند ماه قبلش بود ولی خوب این روز روز جدایی من از خانواده قبلی و تشکیل یک خانواده جدید بود

مستقل شدن، خانم شدن،بزرگ شدن، و دل کندن از رویاهای دخترونه

نمیدونم الان حسم چیه

گفتم روز خاص... ولی بعد از 15 سال خاص بودنش شاید عادی شده

دیگه اینکه کیک بخریم و خوشحال باشیم و جشن و تبریکی در کار نیست اصلا تا چند لحظه پیش یادم هم نبود امروز چه روزیه

تا اینکه آلارم گوشیم یاداوری کرد هشتم شهریور ماه شده اونم نه برای یاداوری جشن سالگرد ازدواج برای یاداوری نوبت دندون پزشکیم

همسر از من بدتر اصلا تو فاز این تاریخ ها نیست

حالا همچین شق القمر هم نکردیم بعد دو سه دهه زندگی مجردی اومدیم مستقل شدیم

بدی های این استقلال:

خرجمون جدا شد

من به تنهایی شدم اشپز خونه و کسی کمکم نمیکنه

اقا بالاسرم از بابا به شوهر تغییر ماهیت داد البته که بابا هنوزم میتونه به من امر و نهی کنه ولی خوب همون موقع هم دلش نمی اومد چه برسه به الان

یک طایفه به بهانه فامیل شدن (قوم شوهر) مرتب اجازه دارن بچزوننت

باید روزهای جمعه هم زود بیدار شی تا صبحونه دو نفره بخوری

هر چی پول در میاری اخرشم باید بدی بابت قسط و بدهی

یکی هست که همیشه گولت بزنه (اسمش میشه اولاد)

مجبوری همیشه سرگل همه چی رو بدی بقیه (مادر فداکار)

باید تو اولویت بندی کارها اولی باشی و مابقی اولویت ها اخری(ورژن دیگه ای از مادر فداکار)

و ..........

اما مزیت های زندگی مشترک: (مگه داره؟)

اینکه خوب کسی هست که از همه بیشتر دوستت داره(واقعا؟)

مادر شدن که لذتش با هیچ چیزی قابل قیاس نیست(قسمت هر کسی آرزو داره بشه)

اجازه داری شبها تا هر وقت دلت میخواد بیدار باشی

دستور دادن به موجودات کوچیک تر از خودت(زورگویی مادرانه)

دستور دادن به موجودات بزرگ تر از خودت(بعید میدونم- زور گویی همسرانه)

موجود بودن خوراکی هایی تو خونه که دوستشون داری(پفک-پاستیل- خیارشور و... (بماند که به خودت چیزی نمیرسه))

اضافه شدن اقوام جدید(قوم ال--------* جای خالی را پر نمایید)

و هزاران مزایا که به علت کمبود وقت شماها بنویسید

خلاصه که بعد از روز کارمند امروز دوباره میتونم این روز را هم به خودم تبریک بگم

♥ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:22 توسط اف.شین(F.sh) :

خرید لوازم التحریر


امشب معلم علی آقا بهشون گفت کار با قیچی را تمرین کنید

دیدم تو خونه قیچی مناسب علی نداریم با حسین رفتیم خرید

محله خودمون قیچی خریدم ساده و کوچیک ۲۵

بعد که رفتیم همسر گفت کاش یک سری وسایل برای شرکت میخریدم

برگردیم گفتم نه بریم یک جا آدرس دارم مناسبت تر.

اگه از اول میگفتی قیچی را هم از همونجا میخریدم

رفتیم خدایی چقدر اختلاف قیمت بود

زونکن که اینجا خریدیم ۴۰ اونجا همون برند ۲۶

قیچی با کلی طرح های خوشگل و خوب ۱۵ و ....

برای علی کیف خریدیم همراه با مداد و پانچ و یک سری وسایل برای شرکت

آخرشم اشانتیون بهمون دادن

خانمی اومد برای مدرسه یک تومن خرید کرد ۵۰ تومن کره زمین اشانتیون برداشت

خلاصه که حیف شماها همشهری نیستید وگرنه آدرس میدادم حتما از این خانمهای مهربون خرید کنید

♥ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 0:4 توسط اف.شین(F.sh) :

هفته دولت و روز کارمند و تامام تامام تعطیلات من😊


هم محرم تمام شد هم استعلاجی من...

مکن ای صبح طلوع..😭😭😭😭

از شوخی گذشته بدنم به تعطیلات عادت کرده تعطیلات یک ماهه و حالام استعلاجی سه روزه

چطوری برم سر کار اونم با بیشترین تایم کاری تو این چند سال

تازه به خاطر رفتن الهام کارها تقسیم شده و فکر کنم باید اضافه کاری بایستیم

اما خب دیگه هر سراشیبی بعدش سربالایی داره که لذت اون سرسره سواری رو بشوره و ببره😈

کارمند نمونه انتخاب کردن بازم من نبودم تو لیست

نمیدونم باید چطوری کار کنیم تا نمونه بشیم

فدا سرمون کلا ۵۰۰ میدن اونم ندن

روز کارمند به هم مسلک های خودم مبارک

کارمندای مظلوم دولت که کلا یک آب باریکه دارن و دولت هر بلایی میخواد نازل کنه از اینها شروع میکنه

اول مالیات کم میکنه

بعدش براشون طرح های اجباری میزاره

سر پیری مجبوریم بریم دوره و کلاس و امتحان

هزار تا بلا سرمون میارن تا اخرش بهمون چندر غاز بدن

روزمون مبارک عزیزای دل..

کارمندای گل امیدوارم تن و بدنتان سالم باشه و دلهاتون خوش و لبهایتان خندون

♥ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:49 توسط اف.شین(F.sh) :

دعای ماه صفر


فردا اول صفر هست خیلی مراقب باشید

هر روز آیت الکرسی و دعای ماه صفر را حتما بخونید

♥ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 22:58 توسط اف.شین(F.sh) :

تکلیف مجازی


معلم علی هر جلسه براشون راجع به یک موضوع توصیح میده و بعد از مادرها میخواد تو خونه از بچه ها بپرسیم چی یاد گرفتم و وقتی بچه ها تعریف می کنند ویس بگیریم و براشون بفرستیم تو گروه

امروز از صبح هر چی به علی میگم تکالیفش را بنویس بعد بیا برام تعریف کن آتش نشان کارش چیه نمی اومد

آخر شب رو به باباش کردم میگم علی فردا نباید بره کلاس

میگه برای چی؟

طوری که علی بشنوه میگم آخه معلمشون گفت هر کسی تکلیف نفرستاده نیاد

هیچی اومد کنارم و قشنگ تکالیفش را کمک کردم نوشت ولی سر ویس هی من ضبط کردم یا یادش میرفت وسطاش یا خنده اش می گرفت یا خلاصه نمی شد که بشه شاید ۱۰ تا ویس گرفتم تا اخرش تونست بگه وظایف آتش نشان چیه..😃😃

تکالیف امشب علی آقا

♥ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 22:57 توسط اف.شین(F.sh) :

در احوالات خانه ماندن..


امروز به خاطر اثر داروهام خوب خوابیدم ساعت ۱۰ بیدار شدم

صبحونه پسرها را دادم ناهار درست کردم خونه را مرتب کردم و بیکار نشستم با علی شیکه پویا نگاه میکنم اونم چی برنامه خردسال..

جالبه من برنامه نگاه میکنم علی با گوشی بازی میکنه

دیروز تو کلاس معلم بهشون یاد داده خط و نقطه بنویسن و شماره ۱۱۰ و ۱۲۵ را هم بتونن بنویسن

علی اصلا دل نمیده نه به تمرین نوشتاری نه به داستان‌های مربوط به آتش نشان

میترسم تو دوران مدرسه هم همین قدر سر به هوا باشه

من واقعا حوصله سر وکله زدن باهاش ندارم شایدم سجاد من رو بدعادت کرده که اصلا هیچ کاری با من نداشت از اول تا حالا

♥ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 13:51 توسط اف.شین(F.sh) :

و بااااااز هم من و استعلاجی


داستانهای من و استعلاجی

و صد در صد پای کرونا در میان اسیادمه پارسال دقیقا تو شهریور کرونا گرفتیم و سخت ترین نوع خودش هم بود

خدا را شکر کروناهای فعلی نمیگم خطرناک نیست ولیدبه خاطر واکسیناسیون هایی که انجام دادیم بیشتر مشابه سرماخوردگی شده

دیروز مراقب بودم از صبح که بیدار شدم به خودم لعنت فرستادم چرا قبول کردم بیام خیلی روبراه نبودم

با این وجود حسین آقا منو رسوند و رفت فیروزکوه

اونجا دیدم کلاس به نسبت کوچیکی بهم دادن و الحمدلله این بار رابط نبودم و مراقب بودم

تو کلاس دو تا اسپیلت بود که هر دو هم شدیدا خنک کار میکردن

از اونجا که تو اصول ما همیشه حق با داوطلب هست صدام در نیومد که لرزم گرفته

و ادامه دادم خدا را شکر بعد از نیم ساعتی یکی برگشت گفت سرده و خب یکی‌از اسپیلت ها خاموش شد

ولی فایده نداشت چون من سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود و بی ادبیه آب ریزش بینیم شروع شده بود

تا آخر جلسه با این حس لرز لعنتی دست و پنجه نرم کردم ولی به محض تموم شدن خودم را لو دادم

آژانس گرفتم ولی از اونجا که پول نداشتم و تو خونه هم نمیدونستم پول نقد دارم یا نه رفتن خونه بابا تا هم پول را حساب کنه هم منو ببره خونه پیش پسرها

ولی خب همین پام رسید تو خونه کله پا شدم و دیدم حسی برای رفتن به خونه ندارم و صد البته نبود بابا هم مزید بر علت شد

مامان فوری برام اش پخت و منم خوابیدم تا اشش آماده بشه قبلش به داداشم زنگ زدم که بچه ها را بباره پیشم

اینکه کی بچه ها اومدن داداشم کی رفت کی آش مامان آماده شد و بابا کی اومد را هیچی نفهمیدم انگار بیهوش شده بودم

طوریکه نمازم را ساعت ۶ عصر خوندم

تا شب به زور دارو بهتر شدم ولی صدام عملا داغون بود و حال خوشی هم نداشتم

شب که حسین اومد ماشین را گرفتم و با مامان رفتم دکتر

آخرش که دارو ها را نوشت گفتم شاغلم

استعلاجی هم میدید؟

گفت صد در صد

بعد در کمال تعجب دیدم برام ۳ روز نوشته تازه گفت اگه بعد ۳ روز دیدی هنوز خوب نشدی بیا دوباره ۳ روز برات بنویسم

و اینطوری شد امروز خونه ام

تا ساعت ۱۰ حالم نه تنها بهتر نشد بدتر هن شدم و سینه ام هم چرک کرد ولی باز با خوردن دارو و شربت آب لیمو و عسل راه افتادم ناهار بقیه و سوپ خودم را پختم و اومدم سر وقت گوشی..

چرا همین آقای دکتر میاد استعلاجی های من شروع میشه؟؟؟

♥ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:21 توسط اف.شین(F.sh) :

توضیح..


تو نظرات دو، سه پست اخیر متوجه شدم خیلی از دوستان از نوشته هام اینطور برداشت کردند که من مشکلاتم را می‌نویسم

شاید سبک نوشتار من باعث میشه خواننده این طور برداشت کنه

مثل پست ناهار که گفتم علی زنگ زده به مامان و گفته هیچی نداریم

من اصلا ناراحت نبودم از مکالمه علی

ولی به خاطر بزرگنمایی نوشتار کمی غر چاشنی متن کردم تا جنبه طنز بگیره

حتی پست قبل هم گلایه نیست فقط نوشتم که بدونید روزهای آزمون به خاطر بی فکری مسئولین که سرویس نمیزارن از طرفی با وجود شروع ساعت آزمون که ۸ و نیم هست اصرار دارن ما ۶ صبح تو حوزه باشیم واقعا کسی که وسیله ایاب و ذهاب نداره تردد براش خیلی دشوار میشه

کلا نمیخوام بار منفی را منتقل کنم فقط می‌نويسم شبیه دفتر خاطرات

نوشته هام روزمرگی هاست با چاشنی های مختلف

گاهی غر، گاهی طنز، گاهی هم شوخی و ...

ممنون که انقدر دقیق میخونید و راهنماییم می‌کنید 😍

♥ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 22:23 توسط اف.شین(F.sh) :

امروز من


از صبح خیلی کار داشتم حوالی ساعت ۴ رفتم خونه مامان

ناهار طبق توصیه عمه خانم و خواست همسر چند روزی هست کمتر میخورم

بعد ناهار دیدم نفسم بالا نمیاد گلوم خشک خشک بود

دندون درد هم که امان نمی داد

مسکن خوردم و خوابیدم

بماند پسرهای من و برادرزاده ام و داداش کوچیکم تو بازی اونقدر سر و صدا کردن که چند بار از خواب پریدم

نزدیک ساعت ۶ بیدار شدم دیدم فیلم سفر جادویی انداختن

از اونجا که عاشق فیلم های طنز قدیمی هستم نشستم تا تهش دیدم

مامان که رفت مسجد منم اومدم خونه

فردا هم که آزمون هست و باید برم

خدا را شکر مراقب هستم و زیاد کاری ندارم

همسر فردا میره سرانزا نمیدونم تا کی برگرده

باید با همکارام برم آزمون و برگردم

وقتایی که ماشین ندارم واقعا برام سخته تردد

مخصوصا که نه کیف باید ببریم نه گوشی، و محل آزمون و محل کارم خارج از شهره. یعنی باید با یک همکار بیام و این حس سربار بودن به آدم میده

♥ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:27 توسط اف.شین(F.sh) :

بی چشم و رو و گربه صفت وار...


یکی از اقوام هست بینهایت بی چشم و رو هست

یعنی همه میدونیم این داستان را ولی خب به خاطر شرایط فامیلی مجبوریم کمک کنیم بهش

به حدی گربه صفت هست داری براش کاری را انجام میدی

کلی به زحمت افتادی خیس عرق از دویدن شدی

هنوزم کارش تمام نشده که به قول معروف بگی خرش از پل گذشت

همون جا باهات دعوا میکنه و دیگه نگم بقیه اش

طوری که به غلط کردن میندازتت

به روش میاری چرا اینطوری میکنی ما داریم کمکت میکنیم

میگه عه! به منت باشه منم دارم

و یک لیست از کارهای فوق العاده چرتی که انجام داده را برات ردیف میکنه که نود و ۹ درصدش را حتی یادت هم نمیاد

متنفرم از این مدل آدمهای بی چشم و رو و بی ادب

حاشیه: مادرش یک خانم بی نهایت مظلوم و مهربون هست

که همه به خاطر مادرش و زحمتهایی که اون برای بقیه کشیده و رو زده کمکش می‌کنند

یعنی اگه به خاطر مادرش نبود من یکی عمرا کمکش میکردم

♥ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 12:32 توسط اف.شین(F.sh) :

ناهار


علی وسط روز زنگ زده اداره میگه:

ماااماان یخچال خالیه! چی بخوریم؟

میگم مادر تخم مرغ هست، کره و مربا، پنیر

بخورید دیگه

میگه سنگ پز کنیم میگم آره بعد میگه نودلیت هم سنگ پز کنیم

میگم باشه اخرش میگه من قلقلی میخوام به سجاد گفتم گوشت چرخ کرده یک بسته بزاره بیرون رفتم خونه براشون قلقلی یا ماکارونی درست کنم

کلی حرف زد و قطع کرد..

دلم ضعف رفت واسش

ظهر اومدم خونه علی گوشی را آورده بهم داده میگه مامان جون کارت داره

زنگ زدم مامانم میگم جانم کارم داری

میبینم دعوا که خجالت نمیکشی بچه ها غذا ندارن پاشید بیاین اینجا قیمه دارم

میگم مادر یعنی چی حالا یک روز حاضری بخورن مگه چی میشه؟ میگه زنگ زدم بچه ام علی میگم ناهار چی خوردین میگه یخمک بعدشم میگه مامان جون ما خونه هیچی نداریم گشته ایم

میگم خوب اون چرت گفته تو یخچال همه چیز هست هوس قلقلی کرده منظورش همون بوده

هیچی اومدم خسته نشستم به قلقلی درست کردن

قرار بود شام بپزم ناهار حاضری بخوریم ولی با این آبروریزی مجبورم بپزم تا کل فامیل را خبر نکرده و نگفته ما تو خونه هیچی نداریم

♥ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 16:39 توسط اف.شین(F.sh) :

استعفا


آبجی جایی سر کار میرفت طرف گفته بود ساعتی 35 هفته تقریبا بین 10 تا 15 ساعت می رفت یعنی ماهی 50 ساعت نهایتا

حالا 50 تا 35 تومن میشد یک و 750

بعد از یک ماه دیروز بهش گفتن ساعتهات را بیار برات پول بریزیم

طفلک با ذوق ساعت های کاریش را برد بعد خانم براش پول ریخته 420 تومن

بهم میگه نمیدونم چرا تیکه تیکه پول میده

روم نمیشه ازش بپرسم

گفتم اشکال نداره از همکارت بپرس ببین روشش چیه اونها سابقه بیشتری دارن بهتر میدونن

زنگ زده اون بهش میگه کی گفته ساعتی 35 روزی 35

یعنی ساعتی 7 تومن

هنگ کردم

اگه من همراه ابجی نبودم میگفتم اشتباه شنیده ولی خودمم روز اول اونجا بودم خانم گفت ساعتی 35

وگرنه اینطور که روزی 35 بگیره و 10بابت کرایه بده و کلی هم خسته بشه مگه خل بود قبول کنه؟

هیچی استعفا داد و ترجیح داد همچنان بیکار باشه

خدایی دلم براش سوخت رفته بود مانتو و شلوار و روسری جدید گرفته بود

همراه ما سفر نیومد گفت برم سر کار

برنامه ریزی کرده بود تو 10 ماه پولهاش جمع بشه برای خودش گوشی جدید بخره

همه چی خراب شد

تازه خانم زنگ زده شاکی چرا خواهرت میگه شما اشتباه کردی

میگم خوب منم شنیدم شما گفتی ساعتی 35

میگه وااااااااا چه خبره من رسمی اموزش و پرورش ساعتی 35 نمی گیرم.

♥ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:45 توسط اف.شین(F.sh) :

جلسه


سه روز میخوایم با اقای دکتر جلسه بزاریم مسئول دفترش هر روز میگه فردا

حالا فردا که تعطیله بهمون میگه اخر وقت...

قبلا که دکتر مدیرمون بود بدون تشریفات می رفتیم اتاقشون تازه کلی هم شوخی میکرد

الان چقدر دیدنش سخت شده

بعدا نوشت:

بالاخره رفتیم جلسه من و مدیر و مدیر مدیر فتم خدمت دکتر

ماشالا مدیر مدیر فقط خودش حرف زد

موندم، چرا اصرار داشت من و مدیرم باهاش بریم

والااااااااااااا

ولی خب مسئله حل شد در نهایت

♥ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:34 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ