خب اول یک حمد برای حضرت حافظ بخونید
بعد نیت کنید
اینم شما و جناب حافظ و فال قشنگ یلداییتون💙❤💙❤😍🥰
روز وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران، یاد باد
کامم از تلخیِ غم چون زهر گشت
بانگِ نوشِ شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارِغَند از یادِ من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مُدام
زنده رودِ باغِ کاران یاد باد
رازِ حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
الهی هیچ کس را یار بی وفا قسمت نباشد🙏
یلداتون به شیرینی و قشنگی دلهاتون
خانواده همسر هیچ کدوم امشب نیستند قرار بود من و همسر و بچه ها بریم پیش مادرشوهرم زنگ زدم گفتم ما سرماخوردیم بهتره نیایم
اونم دید مریضیم گفت باشه یک دفعه با بقیه جشن می گیریم(هفته آینده)
حق داره اگه مریض بشه کسی نیست بهش برسه
از طرفی بابا امشب خونه مادربزرگم هست و مامانشون هم میرن اونجا
سجاد شنبه امتحان زیست داره و همش داخل اتاقش هست فقط می مونیم من و علی و همسر..
لبو میپزم با پفیلای خونگی، سیب خشک و کمی هم تنقلات دیگه
خودمون دور همی هستیم امشب میتونم یک دقیقه بیشتر کتاب بخونم😉
آخر شب به نیت شما یک فال حافظ میگیرم و اینجا میزارم
نیت یادتون نره
یلداتون مبارک عزیزای دلم😍
لباتون خندون دلاتون شاد ۰❤
درباره یوگا بیشتر تحقیق کنید
امروز چیزهایی شنیدم درباره اش که هنگ کردم
ظاهرا یک فرقه که در هند شدیدا طرفدار داره
آنقدر علی بهم چسبید تا بالاخره منم درگیر شدم
شدیدا سینه ام چرک کرده
و قفسه سینه ک پشتم درد میکنه
صدام که طبق روال بیماری قطع شده
و نهایتا امروز خونه موندم برا استراحت
خیالم از بابت ناهار و خونه مرتبه و واقعا امروز دارم استراحت میکنم
از وقتی علی میره پیش دبستانی فوق العاده شیطنت هاش بیشتر شده
قبلش بچه لجباز و شلوغی بود الان ضریب این رفتارها چند برابر شده
حس میکنم چون تو مهد انرژیش به طور کامل تخلیه نمیشه میخواد تو خونه تلافی کنه
امروز بین این شیطنت ها اول زد شلف اتاق خودشون را شکست
بعدش یک میز کوچیک بود روش آباژور میزاشتم اونم شکست اخریشم که فنجون شکست
جالب بعد از شکستن وقتی دعواش میکنم میخنده
و اصلا آروم نمیشه فکر میکنم لذت هم می بره
گفتم شاید حوصلش سر رفته باهاش بازی کردم فیلم دیدیم ولی فرق نداره چه بهش توجه بشه چه قهر کنم و تنبیه بشه اون بازم کار خودش را میکنه
این وسط سجادم اذیت میکنه و اون مدام یا باهاش دعوا میکنه یا مامان مامان میگه و منی که دلم میخواد از خونه فرار کنم
....
امشب مامان و بابام و اینا اومدن
علی که همیشه از داداشم خجالت میکشه یهو شروع کرد رقصیدن و میگه دایی بهم شاباش بده😳🕺
دیشب خوابم نبرد چون دیروز کل تایم فوتبال را من خوابیده بودم🛌
خونه را مرتب کردم ظرفها را شستم تو اینستا چرخیدم ولی بیشتر کتاب خوندم
تا موقع اذان، نماز خوندیم و رفتیم که بخوابیم
به همسر میگم نمیری کوه(هماهنگ کرده بود با دوستش بره کوه)⛰
میگه نه دوستم پیام داده دیشب دیر خوابیدم نمیتونم بیام
یهووووو گفتم پس بیا بریم پیاده روی
حالا ساعت تازه ۶ شده بود🕕
میگه بیخیال بخواب روز جمعه ای
رفتم تو نقطه ضعفش
میگم: اگه دوستت بود میرفتی برا من خوابت میاد
آقام غیرتی شد و گفت بریم
واااای چه هوایی⛅
انقدر خوب بود انگار اول بهارِ🏕
بهش میگم اگه میشه اول مسیر سربالایی بریم چون انرژیمون بیشتره
آخراش که انرژی میاد پایین مسیر برگشت و سرپایینی رو میایم
قبول کرد
دقیقا یک ساعت پیاده روی تقریبا تند رفتیم 🚶♀️👫🚶کلی حرف زدیم چقدر مزه دال آخرشم یک سنگک خریدیم و اومدیم خونه
جاتون سبز
چای☕ و پنیر 🧀و خیار🥒 و گوجه🍅 با نون داغ🥖😋😋😋
البته که من سهمم کلا به اندازه یک کف دست بیشتر نبود ولی تو چای حسابی تلافی کردم
تو مسیر برگشت همسایه ما را دید میگه چقدر خوبه زن و شوهری میرید پیاده روی..
حسین آقا میگه بیخیال روز جمعه از خواب بیدارت کنند بری پیاده روی کجاش خوبه
بعدشم میگه دوست دارید من بعد با هم برید و منی که واقعا دوست دارم با خودش برم پیاده روی
چون خیلی وقته دو نفره با هم بیرون نرفتیم و حرف نزدیم...❤😍
یه جمله دیدم خیلی به دلم نشست
حالا مینویسم نمیدونم برداشت شما چیه
شاید شما هم خوشتون بیاد..
" اگه دلت برای کسی تنگ میشه
دلیل نمیشه اونو به زندگیت برگردونی
دلتنگی بخشی از رفتنه...." 😔🤗
این چند روز که خونه بودم به خاطر تایمی که داشتم شروع کردم به نظافت خونه به شکل اساسی نر از همیشه
امروز هم که علی با پدرش رقت شرکت و سجاد اصلا خونه نبود خونه مادربزرگش رفته بود و من تنها بودم ادامه خونه تکونی نصف و نیمه را انجام دادم و ساعت یک با صدایی که به خاطر حساسیت نمیدونم به چی به زور در میاد شاد و خرم کتاب دست گرفتم و فکر میکردم که آخ جون فردا کل تایم بیکارم و از امروز تا فردا میتونم راحت ابن کتاب را تمام کنم
صدای پیامک گوشی تمام برنامه هام را به هم ریخت
یامک از طرف جاریم بود که اعلام کرد امشب مهمون دارم
بعد از ظهر خرید ها را انجام بدم وسایل پذیرایی را آماده کنم بعدش هم مهمونها تشریف میارن و فردا هم باید خونه را مرتب کنم
*****
از وقتی با همسر ازدواج کردم کم پیش اومده بشینم فوتبال ببینم همیشه تایم فوتبال میرم میخوابم چون حوصله کارهاش را ندارم زیادی حساس هست که کسی حرف نزنه کسی نیاد جایی نریم و ...
امروزم این تایم را راحت و آسوده استراحت کردم
چه لذتی داره خوابیدن تو زمان دیدن فوتبال این پسرها
هیچ کسی مزاحم من نمیشه 😊😊😊
حاشیه:
مهمونها اومدند گفتیم خندیدیم ساعت ۱۲ تشریف بردند
خیلی خوب بود بدون حاشیه و حرف
کلا شب خوبی بود
دیشب جای خوابم را به خاطر علی تغییر دادم
تو محیط جدید نمیدونم اثر چی بود خواب دیدم
از اون خوابهای چرت که مطمعنم تعبیر نداره
ولی خب امروز کلا حالم بد بود
مخصوصا که تو خواب دیدم من و پسرها تنها تو خونه هستیم و همسر با دوستش بیرون
دقیقا همین شد همسر و همون دوستش رفتن تهران
من و پسرها خونه بودیم
سعی میکردم به روی خودم نیارم که دلشوره دارم ولی ۲۰ بار به همسر زنگ زدم خودشم تعجب کرده بود آخه بار اولی نبود که میره سفر
حتی به پسرها اجازه ندارم برم پارکینگ به بهونه مریضی علی نگهشون داشتم تو خونه
بارها آیت الکرسی خوندم تا ساعت ۱۲ نیمه شب که حسین برگشت
دلم میخواست بزنم زیر گریه
این همه استرس که مجبور بودم نزارم کسی متوجه بشه خارج از ظرفیتم بود
وقتی صحبت میکرد من دلم میخواست فقط برم بغلش و یک دل سیر گریه کنم اما خسته تر از اون بود بتونم باهاش درد و دل کنم به سرعت برق و باد خوابش برد
ولی متوجه شد حالم نرمال نیست... و منی که میدونم تا صبح یادش میره من دیشب حال خوبی نداشتم🙏
خدا را شکر بابت حضورشون❤
علی مریض شده انگار تو خونه گرد سکوت پاشیدند
هیچ کسی حوصله نداره
به خاطر اثرات دارو خود علی یا خواب میره یا کلا بیحال یک جا نشسته
سینه اش چرک داره
با وجود اینکه نزدیک به دو هفته است داره چرک خشک کن میخوره ولی خب امروز متوجه شدم دوباره سینه اش چرکی شده
برای تغییر جو خواب دیشبم را تعریف کنم:
یک ماهی میشه خوراکم را کم کردم شاید قند و چربی و ... تنظیم شه
تقریبا هم موفق بودم
دیشب خواب دیدم جایی هستیم انواع خوراکی😋😋😋😋
هیچی شروع کردم بخورم یادم اومد من تو رژیمم
بعد یهوو تو خواب خودم به خودم گفتم خوب رژیم مال بیداری
الان که خوابم حداقل بخورم این که چاق نمیکنه
چشمتون روز بد نبینه شروع کردم خوردن
اونم چه خوردنی، عین قحطی زده ها
شبیه این ادم های تپل تو فیلم ها که خودشون را خفه می کنند
خدایی من هیچ وقت تو بیداری هم به غذاهام حمله نمیکنم نمیدونم چرا تو خواب اینطوری شده بودم
شاید به خاطر این یک ماه مراعات بود 😂😂😂
اما هر چی بود یک دل سیر خوردم و ۱۰۰ گرم هم اضافه نکردم😉😉
امروز به خاطر جیگر گوشه بازم مرخصی گرفتم
از وقتی رفته مدرسه بدنش ضعیف شده
اصلا خوب نمیشه
مرتب سرما خورده است
تا میره بهتر شه دوباره از یکی میگیره
نه فقط علی که اکثر بچه های کلاسشون این مشکل را دارند
دیشب با صدای سرفه های وحشتناکش بیدار شدم
شبیه سرفه های سجاد وقتی خروسک داشت
سریع آوردمش کنار خودم خوابوندم و حسابی پتو پیچش کردم
صبح موندم براش نشاسته درست کردم با داروهاش بهش دادم
سوپ مقوی هم براش پختم الان داره میخوره
خدا را شکر دیگه سرفه نکرده ولی خب باز فردا میره همین اش و همین کاسه.
همسر زنگ زده میگه چه خوبه خونه ای
میگم فردا هم نمیرم تا بیشتر ذوق کنی
میخنده میگه میشه کلا نری
راستش بد نمیگه ولی مشکل اینجاست من نهایتا دو روز تو خونه بند شم و کارهای عقب افتاده را انجام بدم بعدش واقعا کلافه میشم
یک سنت دیرینه قدیمی را اونقدر با زرق و برق و تجملات قاطی کردیم که قشر متوسط دارند ازش متنفر میشن
همکارا اومدند گفتند دورهمی جشن بگیریم
شبیه جشن دو سال قبل(تو پستهای دو سال پیش عکسهاش هست)
اما اصلا استقبال نشد اونهایی هم که قبول کردند واقعا دهنشون باز مونده که همون سفره ای که دوسال پیش با نفری ۵۰ تومن انداختیم الان با نفری ۵۰۰ هم نمیتونیم بندازیم
هیچی کلی از وسایل حذف شد چند نفر انصراف دادند و نهایتا ۱۰ نفر موندیم
جالب این، آقایان مدیر از این جشن یلدا خیلی هم استقبال کردند .حتی پیشنهاد اولیه از خودشون بود ولی دریغ از ذره ای کمک مالی
چشمشون به دست کارمند ببینند میخوان چیکار کنند
روزی که نیت کنم لازانیا درست کنم اخلاقم شبیه هاپو میشه
خوب خیلی دردسر داره
ولی امروز با یک روش درست کردم هم فوق العاده راحت بود هم بینهایت خوشمزه شد
مشکل اینجاست سجاد وحشتناک لازانیا دوست داره همسر اصلا دوست نداره علی تقریبا هیچ کدوم را نمیخوره البته نمیگه دوست ندارم ولی بازی میکنه و عملا چیزی نمیخوره
من مجبورم هم ماکارونی بپزم هم لازانیا و با مواد ماکارونی که میمونه کمی هم برا علی سمبوسه درست کنم
خدایی حق دارم غر بزنم یا نه؟؟؟
تازه شب هم با باقیمونده ماکارونی براشون پیتزا ماکارونی درست میکنم .
حالا این وسط خودمم دلم هوس پاستا کرده بود با شیر و قارچ و خامه
ولی دیگه واقعا بیخیال شدم
به جاش سفره شدیدا خوردنی بود..
ازاین همه خوراکی سهم من یک لقمه لازانیا بود با یک دیس پر از سالاد
😊😊😊
دختر دوست وبلاگیم(پسته خانم) عمل داره
انشاالله ختم به خیر میشه و صحیح و سالم عملش انجام بشه
شما هم براش دعا کنید....
التماس دعا
بعدا نوشت
خدا را شکر حال دخترمون عالیه
خوب خوب
ممنون از دوستانی که براشون دعا کردند
پارسال روز زن به خانم های سازمان فقط یک شاخه گل رز دادند والسلام
امسال همکارا را راضی کردم با نماینده صحبت کنند و بگن گل هم نمیخوایم
ارزش ما خیلی خیلی از یک شاخه گل بیشتره.
من بفهمم کی این جمله کلیشه ای یک شاخ گل هم میتونه هدیه حساب بشه را انداخت رو زبون ها من میدونم و اون
حاشیه:
گل دادن و تبریک خالی وقتی درسته که روز معلم به اساتید هم همین هدیه را بدن
نه یک لپتاب با جدیدترین ورژن روز به همراه شام درجه یک با اعضای خانواده و کلی اصراف که یک شاخه گل داخلش گم بشه
سه تا کامنت داشتم دو تاش خصوصی
باور نمی کنید چقدر حالم خوب بود بعد از خوندن این 3 تا کامنت
ممنون از همتون![]()
روزهام شدیدا نوسانی هست
با حال خوب شروع می کنم مخصوصا دیدن علی، بوسیدنش، رسوندنش خوابیدنش تو ماشین
امروز معلمش وقتی دید خوابش میاد بردش تو کلاس تا به جای صبحگاه بخوابه
انرژی که صبح ها از علی و کارهاش می گیرم خیلی عالیه
با وجود غرغرهاش و لجبازی هاش انرژی دریافتیم از سمت علی شدیدا مثبته
بعدش با انرژی منفی ورود به محل کارم روبرو میشم
هر کاری میکنم نمیتونم بوی اسپندی که با مواد مختلفی قاطی شده و شدیدا ازار دهنده است را تحمل کنم
مخصوصا اینکه بارها تذکر دادیم به اون خانم که لطفا این کار را انجام نده
مخصوصا زمستونها که دربها بسته است و ساعت ها این بو داخل این فضا میمونه
کلا دیدن برخی همکارا انرژی منفی میده حتی الان که مستقیم میام داخل اتاق خودم و نمیرم پیششون برای سلام و علیک کردن
گوش دادن اهنگ های مورد علاقم و شروع کارم تا وقتی بهم زور نگن انرژی مثبت بهم میده ولی خب در کنارش تبعیض های مدیریتی و اتفاقات مختلف منفی که مامان تو تماسهاش بهم میگه دوباره انرژی منفی را القا می کنند
ساعت 12 تا یک تایم استراحتم هست
خوندن نماز و خوردن ناهار و پیاده روی و کمی مطالعه که به خاطر پیاده روی به روزی ده دقیقه کاهش پیدا کرده شدیدا حالم را خوب میکنه این زمان بهترین زمان برای دریافت انرژی های خوب اطرافم هست ولی بعدش مجدد ورود به محل کار البته این ساعت انرژی منفی خیلی کمتر از صبح هست تا ساعت دو و نیم که گوشیم موزیک الهه ناز را پخش میکنه و متوجه میشم همسر اومده دنبالم تا بریم خونه
بودن کنار خونواده و دیدن پسرها بعد از 8 ساعت زیادی خوب و قشنگه مخصوصا دیدن سجاد که جدیدا خودش یک سری کارها را انجام میده مثل درست کردن نیمرو، درست کردن نودل، اماده کردن وسایل ناهار
خیلی خوبه وقتی کنار هم میشینیم پای یک سفره. فوق العاده لذت بخشه جمع بودن اهالی خونه
کارهای خونه را در حد روتین دوست دارم
پختن شام، بازی با علی، رقصیدن، مرتب کردن خونه و ...
و شب حوالی ساعت 8 یک دور دور کوچیک و دیدن فیلم یوسف و اتمام روزمون..
این وسط هستند ادم هایی که شدیدا حالت را خراب کنند ولی جدیدا سعی میکنم تو جمع ها بیشتر نزدیک به کسانی بنشینم که حالم کنارشون بهتره
مثل همسر، علی و سجاد.. مامان و بابا .
و این نمودار سینوسی باعث میشه به ماها میگن مودی هستیم
روز شلوغی را تموم کردم
بعد از تایم اداری ناهار را خونه بابا بودیم
همسر و دوستش رفتند برا نصب آبگرمکن جدید
من و داداشم و آبجیم رفتیم برا خرید گوشی
بالاخره با کلی پرسش و پاسخ ی چی پیدا کردیم که آبجی کوچیکه پسندید
ولی لعنتی چقدر قیمت ها بالا رفته😟
حالا این کادو مامان و بابا بود
من چی بدم
فکر کنم فعلا با این خرید پول نقد از همه چی بهتره...
۱۴ تولد آبجی کوچیکه و ۲۰ تولد بابا
بعدش روز زن و روز مرد
و دیگه آغاز تولدها و مناسبت های کادو دار میشه
و منی که باید تا خرداد صبر کنم برام کادو بخرن😊😊😊😊
لینک دانلود آهنگ ای ساربان از محسن نامجو
اولین باز این آهنگ را شاید ۱۰،سال پیش بود گوش دادم داشتم یک رمان ایرانی می خوندم(آسمان دیشب، آسمان امشب) درباره دختری که عشق نجوم بود و کلا رابطه خاصی با علم ستاره شناسی داشت می شد گفت تو این علم از نوابغ بود
همیشه هم این آهنگ را گوش میداد و متنش تو رمان بود
همونجا دانلود کردم و گوش دادم از اون به بعد با این آهنگ من به ستاره ها سفر میکنم انگار دارم تو کهکشان قدم میزنم با تصاویر قشنگی از شهاب سنگ ها و ستاره ها و ...
صبح امروز خواب موندیم، نه زیاد شاید به اندازه ۱۰ دقیقه
ولی همین باعث شد همه کارها رو دور تند انجام بشه
علی هم خونسرد، که این خونسردی باعث شد همسر شاکی بشه و دعواش کنه
علی از اون سبک بچه هایی هست که باید براش آهنگ "از گل کمتر بهش نگیم ی وقت آقا بدش میاد" رو خوند
هیچی بغض کرد و اومد بغلم
تا آروم شه و بریم دقیقا شد ۷ و ۳۰
تو مسیر دیدم سرفه میکنه هر کاری کردم راضی نشد به جا مدرسه بره خونه مامان
خیالم راحته که واگیردار نیست ولی خب کاش نمی رفت و استراحت می کرد
اول سجاد را رسوندیم بعد علی و نهایتا نوبت من شد
هنوز داخل شهر بودیم که شوخی به حسین گفتم کاش امروز نرم
گفت مگه کار نداری؟ گفتم نه زیاد
کارام مهم نیست تازه مرخصی هام هم همش مونده آخرش میسوزه
یهو دور زد و منو برگردوند خونه
به مدیرم زنگ زدم دیدم میگه مشکلی نیست
هیچی دیگه اومدم صبحونه خوردم و ناهار پختم و برم برسم به کارهای خونه که از دیروز مونده... بعدشم لالا😊😊😊
به همین خوبی یک آرامش قشنگ تزریق شد تو وجودم
حاشیه: دو روز تو خونه بودم ولی الان ی چیز دیگه است چون تنهام و من عاشق سکوت و تنهایی ام
یک ماه پیش آبگرمکن خونه مستاجر مامان خراب شد
رفتیم بخریم دیدم زن داداشم میگه بابام اینها آبگرمکن خونشون را دارند میفروشند چون خونه ویلایی را کوبیده بودند و آپارتمان ساخته بودند مجبور بودند آبگرمکن دیواری بخرند.
پرسیدیم چطوره؟ خوبه؟ سالمه
گفت آره خیلی وقت نیست خریدن سالمه سالم
۳ تومن حساب کرد خریدیم
دیروز مستاجر زنگ زده میگه آب میده رفتیم دیدیم داغون، تازه یک بار هم قبلا جوش داده بودن
زنگ زدم داداشم میگم اینطوری شده
میگه خوب چیکار کنم همین دیگه وفتی دست دوم میگیرید
بهش توپید میگم شما گفتید سالمه بعدشم قبلا این جوش داده شده بوده این رو که میتونستید بگید
هیچی دیگه برا یک ماه ۳ تومن دادیم الانم باید انداخت دور
حالا همسر داره غر میزنه من حس نصب آبگرمکن جدید ندارم
برا ی آبگرمکن باید چقدر حرف بشنوم..😐
شنیدم مدیر مالیمون اومده به کارکنانش نفری ۱۰۰ ساعت اضافه کاری تشویقی داده در حالیکه تعدادشون کم نیست
و بقیه همکارا هر وقت حرف مطالباتشون را زدند نالیدند بودجه نداریم
خود من یک درخواست مساعدت به همراه مستندات داشتم که هزینه اش ماهانه یک چهارم تشویقی یک کارمند امور مالی هم نمیشد ولی رد شد
الان که صداش در اومده سریع مدیر را جابجا کردند که کسی نتونه کاری کنه
گند بزنند این مدیران ظالم را
لطفا دست به دست کنید شاید یک مسئول دلسوز پیدا شد حق این بانو را بهش برگردوند...
اخبار موثق از دانشگاه رازی کرمانشاه بیانگر این موضوع است که همکار گرامی ، سرکارخانم جهانگیری ، پس از صحبت های مطالبه گرانه در جلسات مختلف و نیز در تجمع کارمندان دانشگاه رازی کرمانشاه ابتدا توسط معاون اداری و مالی دانشگاه بدون رعایت تشریفات قانونی تهدید به تبعید شدن به شهرستان سنقر شد و وقتی موفق به این کار نشد متاسفانه برای انتقام از سرکارخانم جهانگیری با سوء استفاده از مقام و موقعیت خود « حقوق و بیمه » ایشان را قطع کرده و مترصد فرصت است تا با اجبار ، محل خدمت این همکار حق مدار و شجاع را در دانشکده دامپزشکی تعیین نماید .
از سرکارخانم میزبان و اعضای شورای صنفی مرکزی میخواهیم به هر شکل ممکن جلوی ظلم مضاعف اینگونه مدیران به فعالان صنفی را بگیرند .
#تجمع
#دانشگاه_رازی_کرمانشاه
#خانم_جهانگیری
#فعالیت_صنفی
#آزادی_بیان
🤝 به ما بپیوندید
✳️ ارتباط --> مشارکت --> ارتقاء
🟪 کارمندان دانشگاه های کشور
✊مطالبه گری ، حق وتکلیف ماست
🔹گروه تلگرام
@university_staff
🔹 کانال تلگرام
@iriuniversities
🔹 کانال ایتا
http://eitaa.com/iriuniversities
🔹 اینستاگرام
https://instagram.com/university_staff?igshid=ZDdkNTZiNTM=
🌸🌹
پست جدید جز زحمت چیزی برام نداره .همکار اومده بالا ۵ عدد صورتجلسه بهم داده میگه لطفا آماده کن بدیم مدیر
و خودش رفت جلسه
نگاه کردم می بینم خانم فرصت نکرده کل جمله را بنویسه کلمه کلیدی نوشته
شاید برای خودش که تو جلسه بوده قابل درک باشه ولی من با دیدن حجت الاسلام و زیر گذر چی بنویسم (نمیدونم ذهن شما چطوریه ولی ذهن من شدیدا انحراف داره😂)
آخرش به مدیر داد و کلی تشویق شد
فکر کنم به مدیر گفته خودم همه را نوشتم
چون وقتی اومد بیرون کلی خوشحال بود و مرتب ماچم می کرد 😘
دیروز تو اینستا ی کلیپ دیدم طرف ساعت ۹ صبح از دنیا ناامید بود ساعت ۱۰ همون آدم تو باشگاه شده بود بمب انرژی دوباره ساعت یک خسته و افسرده و ساعت ۳ با دوستاش تو ماشین در حال خوندن آهنگ و گردش و تفریح
یک ساعت بعدش داشت می رقصید و دقیقا دو ساعت بعد تو خلوتش گل رز به دست گریه می کرد و آهنگ غمگین گوش میداد بعد ساز ملایم ولی رمانتیک نواخت و نهایتا بدون امید خوابید
به خدا اغراق نیست دقیقا من همین شکلی ام.
نمیدونم چقدر به خردادی بودن ربط داره ولی هوای دل من به همین اندازه متغیر و نامیزون کار میکنه
گاهی در اوج شادی دلم میخواد بزنم زیر گریه
وسط مجلس تولد دلم میگیره و بغض میکنم و برعکس خیلی پیش اومده تو مراسم تشییع جنازه به حدی خندیدم با دوستام که به بهانه ای مجبور به ترک محیط شدم
اینجا هم دقیقا همین شکلی ام
گاهی دلم میخواد فقط بنویسم و وبلاگ گردی کنم و بخونم
گاهی هم اصلا دوست ندارم بیام اینجا
ما خردادی ها را درک کنید دست خودمون نیست به خدا خودمونم نمیفهمیم چمونه؟😊
تو این هفته های اخیر زیاد نمی رسیدم کتاب بخونم
کتابها نیمه کاره مونده بود بالاخره هر طور بود تونستم زمان را جوری تنطیم کنم که کتاب باج تمام شه
ولی هنوز رامسس و کاترین کبیر و شب دلباختگان مونده
یک کتابم دست مامان و یکی دست یک همکار و یکی دیگه دست همکار دیگه ام هست..
نه اینکه بگم بد نگهداری می کنند نه اصلا اتفاقا عالی نگه می دارند ولی خب چون من امانت گرفتم تا به دستم برنگردند اعصابم خرد میشه
نمیدونم چرا انقدر با آرامش دارند می خونند وقتی می دونند دست خودمم کتاب به شکل امانی بود
فعلا نمیخوام کتاب جدید شروع کنم ولی قرار شده رامسس را همه جا با خودم داشته باشم به محض پیدا شدن فرصت(صف انتظار مطب، تایم نماز اداره و ...) بتونم بخونمش
یادمه سینوهه را خیلی دوست داشتم رو جلد کتاب نوشته ادامه سینوهه
اگه همون قلم و همون روایات باشه قطعا باید جذاب دربیاد فعلا در حد ۳۰ صفحه خوندم هنوز چیز زیادی متوجه نشدم از داستان
البته شاید به خاطر اینکه سینوهه را من ۱۶ سال پیش خوندم و فقط کلیاتی ازش یه یاد دارم..
تو کتابهای دانیل استیل قطعا کتاب بعدی عشق و جواهر را میخونم چوم میدونم عالی بود ولی فعلا به کتابی نیاز دارم که روح ربا داشته باشه تا با خوندنش به آرامش برسم حتی تکراری
۲۹ آبان بهمون حقوق دادند الان تو کارتم ۱۷ هزار تومن بیشتر نیست
داستان حقوق ما دقیقا شبیه رفتن مدرسه تو ابتدایی بود که یک هفته می رفتیم به عشق جمعه و نهایتا جمعه شبیه برق و باد می گذشت..