همراه همسر رفتم شاهرود البته این بار کمی متفاوت تر
به جز خودش خودمم کار داشتم
نیمه شب هلاک برگشتیم خونه
ولی علی لذت برد و من هم لذت بردم از همراهی علی...
به همسر میگم مهر فرزند فرق داره
بقیه بچه ها وقتی بزرگ تر میشن مهرشون تو دلت کمرنگ تر و حتی محو میشه ولی فرزند روز به روز مهرش شدیدتر و عمیق تر میشه
و همون لحظه خدا را شکر کردم بابت این دو تا هدیه بزرگ.......
حاشیه:
از لحاظ چهره شباهت زیادی به عمه کوچیکم دارم که خودش باعث ایجاد کدورت بین ما شده و خب مهر و عاطفه بینمون در حد صفر شده البته همش به من مربوط نمیشه به بی احساسی عمه خانم همه ربط داره
از لحاظ خلق و خو و رفتار دقیقا مشابه عمه بزرگ خدابیامرزم هستم که به جز من همه فامیل عاشقش بودن و بی نهایت با محبت بود
عمع بزرگم خیلی بچه دوست داشت ولی قسمتش نبود و همین هم مسیر زندگیش را عوض کرد و تقدیر ناخوشایندی براش رقم زد
همیش نگرانم بود و به مامان سفارش می کرد مراقب من باشه و مرتب می گفت عمه سریع برای بچه اقدام کن تا سنت پایینه بتونی درمان کنی از مجردی نگران من بود چون تو کل نوه ها فقط من استایل و هیکل و ژن را از خانواده پدری ارث برده بودم
بعداز تولد سجاد خیلی خوشحال بود که من بهش نرفتم اما بعد از سجاد تا 10 سال دیگه قسمت نشد دوباره مادر بشم و نگرانی های عمه به منم سرایت کرد
علی را با نذر و نیاز و از حضرت علی دارم اصلا اسمش هم نذر وجودش شد
حالا دیشب تو تاریکی جاده، وقتی علی تو بغلم خواب بود داشتم به حضورش، تولدش، مشکلاتش و همه چیز فکر می کردم و یهو به همسر میگم چیکار کردم خدا منو لایق علی دونست؟؟؟؟
و هنوزم نمیدونم علی پاداش کدوم کار خیر من شده؟