دفترچه خاطرات یک زن


همراهی و تفکر


همراه همسر رفتم شاهرود البته این بار کمی متفاوت تر

به جز خودش خودمم کار داشتم

نیمه شب هلاک برگشتیم خونه

ولی علی لذت برد و من هم لذت بردم از همراهی علی...

به همسر میگم مهر فرزند فرق داره

بقیه بچه ها وقتی بزرگ تر میشن مهرشون تو دلت کمرنگ تر و حتی محو میشه ولی فرزند روز به روز مهرش شدیدتر و عمیق تر میشه

و همون لحظه خدا را شکر کردم بابت این دو تا هدیه بزرگ.......

حاشیه:

از لحاظ چهره شباهت زیادی به عمه کوچیکم دارم که خودش باعث ایجاد کدورت بین ما شده و خب مهر و عاطفه بینمون در حد صفر شده البته همش به من مربوط نمیشه به بی احساسی عمه خانم همه ربط داره

از لحاظ خلق و خو و رفتار دقیقا مشابه عمه بزرگ خدابیامرزم هستم که به جز من همه فامیل عاشقش بودن و بی نهایت با محبت بود

عمع بزرگم خیلی بچه دوست داشت ولی قسمتش نبود و همین هم مسیر زندگیش را عوض کرد و تقدیر ناخوشایندی براش رقم زد

همیش نگرانم بود و به مامان سفارش می کرد مراقب من باشه و مرتب می گفت عمه سریع برای بچه اقدام کن تا سنت پایینه بتونی درمان کنی از مجردی نگران من بود چون تو کل نوه ها فقط من استایل و هیکل و ژن را از خانواده پدری ارث برده بودم

بعداز تولد سجاد خیلی خوشحال بود که من بهش نرفتم اما بعد از سجاد تا 10 سال دیگه قسمت نشد دوباره مادر بشم و نگرانی های عمه به منم سرایت کرد

علی را با نذر و نیاز و از حضرت علی دارم اصلا اسمش هم نذر وجودش شد

حالا دیشب تو تاریکی جاده، وقتی علی تو بغلم خواب بود داشتم به حضورش، تولدش، مشکلاتش و همه چیز فکر می کردم و یهو به همسر میگم چیکار کردم خدا منو لایق علی دونست؟؟؟؟

و هنوزم نمیدونم علی پاداش کدوم کار خیر من شده؟

♥ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 8:35 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ