پنج شنبه شب مادر شوهر همه را دعوت کرده بود خونشون
برعکس همیشه جمع سرد بود دیر اومدن و بعدشم بحث داغ روز سر مرگ دخترک کرد...
من واقعا ابن بار نمیتونم طرفداری کنم از هیچ گروهی چون حرف هر دو بخشی درست و بخشی نادرست داره
برا همین ساکت بودم و گوش می دادم فقط
سجاد در حین بازی متوجه علی نشد و دست علی را لگد کرد و متاسفانه انگشت علی هم ورم کرد هم کبود شد که خدا را شکر شکستگی نبود و امروز صبح تقریبا می شد گفت حالش خوب بود و اثری نمونده بود
جمعه هم به جز برادرشوهر کوچیک همراه با بقیه رفتیم سرانزا
جاری دومیم همراه با خانواده اش اومده بود و زن داداش و خواهر و برادر و پدر و مادرش همراهشون بودند
جاری اولی هم که پدرش اونجا خونه داره و تقریبا تمام خواهر و برادراش جمع بودند
حسین و برادرها که رفتن سر ساختمون من و مادرشوهر تنها بودیم با خانواده جاری دومیم
خب راستش به خاطر باباش و برادرهاش معذب بودم
از اونجا که جاری بزرگم از اقوام بودن و خانواده شون هم با ما خودمونی تر بودند به بهونه نذری مادرش منم رفتم خونه پدر جاری بزرگه و مادرشوهرم موند پیش این خانواده(خودش دوست نداشت بیاد)
خیلی خوش گذشت تقریبا کل تایم به بگو و بخند گذشت علی با برادرزاده جاریم بازی کرد و خودش را در حد خفه شدن خسته کرد و سجاد هم با پسرعموها
تایم ناهارم از اونجا که هر دو خانواده ابگوشت داشتن من و حسین و علی ناهار را با خانواده جاری بزرگ خوردیم و مادرشوهر و پسرها و علی با اون خانواده
عصر هم شله زردهای نذری را پخش کردیم و بالاخره رفتم پیش حسین سر ساختمون
خیلی خونه با نمک شده فکر کنم تا اخر ماه کارهای بنایی داخلی ساختمون تموم بشه و فقط میمونه حیاط و ریز پاش ها
البته دیگه پولی نمیمونه برای مابقی .. کابینت و شیرالات و خرج های دیگه خونه باشه برا سال بعد
شبم رفتیم لباس فرم سجاد را گرفتم دادم اتوشویی کفش براش خریدیم لوازم التحریری که کم داشت را هم تهیه کردیم و اخرش دو تا داداش را به زور فرستادم حمام
واااااااااااااااااااااای که صبح سجاد را دیدم غش کردم واسش
خیلی اتوکشیده و شیک از زیر ران ردش کردم
کلیییییی خوراکی بهش دادم ضعف نکنه اخه تا ساعت 3 هر روز کلاس داره
علی هم حسادت ریزی داشت که با مهارت خنثی کردیمش
دلم تنگ شده برای اول مهر
استرس تقسیم بندی کلاسامون، ذوق کیف و کفش و وسایل نو دیدن همکلاسی های قدیمی
نمیدونم چرا بچه ها انقدر از مدرسه بد میگن من یکی عاشقش بودم و هستم