دفترچه خاطرات یک زن


جمعه


دیروز همسر رفت سرانزا و من و بچه هام رفتیم خونه مامان

کمک کردم وسایل برگشتی از زندگی داداشم را تو انباری ها جابجا کردیم و بعدشم ناهار کتلت گذاشتم

عصر همسری تماس گرفت و اعلام کرد نمیاد

من موندم و کلی کار نکرده و بچه هایی که بیشتر تمایل داشتند خونه مامان بمونیم تا بریم خونه

دیدم برم خونه صبح زود بدون وسیله باید علی را بیدار کنم بیارم خونه مامان

سجاد را ببرم برسونم مدرسه و بعدش خودم برم سرکار

از اونجا که محیط کاریم هم خارج از شهر هست خیلی سخت بود

برا همین همراه بابا رفتیم وسایل فردا را برداشتیم

خریدهای سجاد را انجام دادیم(لیست لوازم التحریر که 90 درصد برای کلاس هنر بود)

برگشتیم خونه مامان

دو تا کیک برا مامان پختم

شام هم خودم تهیه کردم مامان کلی دعام کرد خدایی خیلی کمکش کردم ولی خودم به محض خوندن نماز و خوردن شام چشام رو هم رفت و بیهوش شدم شاید اولین باری بود که ساعت 10 شب نشده من خوابیدم

ولی خب سختی های خودش هم داشت

سر و صدای بچه ها سیستم سرمایش و گرمایش که خونه مامان خیلی ضایع عمل میکنه

از گرما میپزی به محض روشن کردن کولر منجمد میشی و حد وسط نداره

خلاصه که ساعت 4 و نیم به دستور مامان بیدار شدیم و عمرا اگه کسی بتونه دوباره بعد ازاین ساعت بخوابه

و منی که هنوز خوابم می اومد و نخوابیدم و الان سرم خفیف درد میکنه

خونه بابا خیلی خوبه ولی هیچ جای دنیا خونه خودت نمیشه

♥ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 9:43 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ