دفترچه خاطرات یک زن


کمک کنید....


رفتم خونه مامان، ماشین دستم بود

منو فرستاد دو تا خرید

منم رفتم محله قدیمی

خلاصه بماند

برگشتم دیدم دارن ناهار میخورن

منم خوردم و همگی رفتیم کمک مامان برای خرد کردن مواد سالاد

خدا را شکر این بار جمعیتی کمک کردیم زود تموم شد

دلم کباب میشه وقتی میبینم مامان و بابا تنهایی کار می‌کنند

شونه های آدم درد میگیره اونم وحشتناک

دنبال یک دستگاه هستم مواد را نگینی خرد کنه چیزی می‌شناسید معرفی کنید؟؟

😋😋😋😋

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 17:58 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ