رفتم خونه مامان، ماشین دستم بود
منو فرستاد دو تا خرید
منم رفتم محله قدیمی
خلاصه بماند
برگشتم دیدم دارن ناهار میخورن
منم خوردم و همگی رفتیم کمک مامان برای خرد کردن مواد سالاد
خدا را شکر این بار جمعیتی کمک کردیم زود تموم شد
دلم کباب میشه وقتی میبینم مامان و بابا تنهایی کار میکنند
شونه های آدم درد میگیره اونم وحشتناک
دنبال یک دستگاه هستم مواد را نگینی خرد کنه چیزی میشناسید معرفی کنید؟؟


😋😋😋😋