دفترچه خاطرات یک زن


استعلاجی یا خونه تکونی؟


به لطف آمپول دیشب صبح خیلی بهتر بودم

ساعت ۷ بود که با سرو صدای همسر و خرده فرمایشاتشون بیدار شدم

اخلاقم را میدونه اگه بیدار بشم محال دیگه بخوابم با این حال بیدارم کرد

قابل توجه مامان مرسانا جون که درباره بیدار کردن نیمه شب اقایون میگن

خدایی دیدید حق داریم آخه این جور خودخواههایی هستند ..

هیچی دیگه اونها رفتند و منم بعد از چک کردن گوشی که جز اولویت های زندگیمه رفتم سراغ خونه

چون چند تا جمعه نبودم و بعدشم سرم شلوغ بود و خستگی و...

و مخصوصا بیماری باعث شده بود خونه به معنای واقعی کثیف باشه

اول ظرفهای دیروز را که به خاطر لرز نشسته بودم شستم

البته دیروز صبح کلی ظرف شستم ولی خب دست به ظرف کثیف کردنم خوبه

بعد تجهیزات ناهار و بعدش رفتم سراغ خونه

دیدم حسش نیست تمیزی این طوری، کمد دیواری را از طبقه بالا ریختم بیرون

نزدیک به هشت تا نایلون زباله از اون بزرگها فقط اسباب بازی آوردم بیرون

خالی کردم رو زمین

علی نشست به ذوق کردن و بازی کردن باهاشون

خدایی اسباب بازی برای علی نسبت به سجاد زیاد نخریدیم

ولی خب از حق نگذریم سجاد همه را تمیز و در حد نو نگه داشته بود

آوردم و اسباب بازی ها را دسته بندی کردم

عروسک های پولیشی جدا شد اونهایی که کمی مشکل داشتند را نایلون کردم تا بدم به کسی

اسباب بازی های خیلی داغون مستقیم سطل زباله که ۹۰ درصد شاهکار علی آقاست اصلا بلد نیست سالم نگه داشتن را

اونهایی هم که هم می‌شد باهاشون بازی کرد هم کمی کهنه بود را یک نایلون روشن کردم و گذاشتم پایین سطل زباله تا اگه کسی خواست استفاده کنه آلوده نباشن

یک کمی هم نگه داشتم برای برادرزاده کوچیکه تا وقتایی که داداش میره دیدنش با خودش ببره

بعدش بقیه نایلون ها را که دسته بندی بود انتقال دادم بالای کمد دیواری

و از هر کدوم چند تایی پایین نگه داشتم برای علی و مجدد دو سه ماه دیگه جابجا میکنم

بعد از اسباب بازی ها رفتم سراغ ابزار های همسر

از دوران شیرخشک علی نزدیک به ۵ یا ۶ تا از قوطی شیر خشک بود

نمیدونم دقیقا فازمون چی بود که نگه داشتیم اونم نزدیک به ۱۱ سال

ولی به کار اومد ابزارهای سنگین که تو جعبه جا نمیشد را دسته بندی کردن داخل این قوطی ها و مابقی داخل جعبه ابزار تفکیک و جا داده شد. بعد کمد پسرها و کمد وسایل آرایشی خودم و لباس پسرها را مرتب کردم ...

درسته تا ساعت ۵ درگیر بودم ولی نتیجه بهتر از اونی شد که فکر می کردم هم جا باز شد تو کمد ها هم نظم دار و مرتب شدند فردا هم باید برم سراغ کمد لباس‌های خودم

بماند که همین باعث ضعف شدید و درد شدید تو ناحیه قفسه سینه و پشت و دست هام شد میدونم پشتم به خاطر نشستن زیاد درد میگیره ولی سرگیجه و ضعف پاهام اثر گشنگی بود که تا شب ادامه داشت

البته ناهار هم به حدی سرم گرم شد که نپخته و شد شام ولی به پسرها ناهار حاضری دادم و خودم برگشتم سرکارم

****

مشتری مامان زنگ زده کلی تعریف و گفت کل سالاد همون روز اول به فروش رفت باز ۲۵ کیلو دیگه خرید

آخرشم میگه به حاج خانم بگو دیگه به کسی نفروشه من خودم همش را میخرم

ولی خب حاج خانم میگه هم شما هم مشتری های قدیمیم

درست نیست بگم ندارم

نه به خاطر پولش که واقعا اخلاق مامان اینطوریه که به کسی نه نمیگه

پارسال به کل کوچه نفری یک شیشه رب، ترشی داد میگه حق همسایگی...

مامان مهربونم الان باید تو این سن استراحت کنه به لطف گرونی ها و حقوق کم مجبوره کار کنه اونم این کار سخت ... خرد کردن مواد واقعا شونه های آدم را داغون میکنه خدا بهش سلامتی بده

چند خط آخر محض درد ودل بود و لاغیر(و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد😉😁)

چند دقیقه بعد نوشت: میگم چرا نوشتم چند خطر آخر درد و دلی بود

من که کل مطالبم درد و دلیه و دلیلی دیگه ای نداره

پس ویرایش میکنم درد و دلانه مینویسم ...

♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ ساعت 2:31 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ