دفترچه خاطرات یک زن


علی زورگو


ظهر تو مسیر اومدن به خونه علی زد زیر گریه بریم خونه بازی

حالا من و باباش هر چی میگیم بابا به خدا تعطیل

کو گوش شنوا؟

به حدی داد زد و گریه کرد باباش بردش تا خانه بازی و برگردوند تا بهش ثابت کنه تعطیل

بعد اومده خونه تو گریه خوابش برده و قرار شد عصر ببرمش

الان یک ساعت آماده بالا سرش نشستم اصلا بیدار نمیشه هر چی میگم بریم میگه نه تعطیل

میگم باز شده میگه من خودم دیدم تعطیل باشه عصر بریم

کی حاضر به یک قلدر حالی کنه عصر تمام شده و الان غروب؟؟؟

بعدا نوشت:

بالاخره ساعت ۸ رفتیم و تا ۹ و نیم بودیم تا آقا آخرش دل کند

♥ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ ساعت 19:0 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ