باز هم گردش یک روزه داشتیم
با داداشم و خانمش و پسرش
من و همسر و علی
ولی خب این بار زیاد جالب نبود
بد هم نبود، هوا عالی، جاده قشنگ و رویایی، درختای هفتاد رنگ و مناظر فوق العاده دل انگیز
ولی خب به خاطر فوتبال همه جا خالی از ادم بود
البته همین هم باعث میشد مناظر بکرتر به نظر بیان
اما خب مثل اون موقع ها که مامان باهامون بود شاد نبودیم
غرغرهای برادرزادم و گریه هاش هم عصبیم می کرد (کلا صدای بلند منو عصبی میکنه)
********************
طبق قولم دارم هر روز قرص تیروئید میخورم
نمیدونم از اثرات قرص هست یا به هم ریختن همورمونهام تو انتهای هر دوره
صبح بغض داشتم بغض شدید
خیلی سعی کردم عادی باشم حسین متوجه نشه
علی را رسوندم با مامان سلام و علیک کوتاهی کردم و با حسین راهی محل کارم شدم
وسطای راه خواست دستم را بگیره(متوجه سکوت غیرعادیم شده بود)
به محض اینکه دستش به دستم خورد اون بغض لعنتی تو گلوم حرکت کرد
حالا نه بالا میره نه پایین داشتم خفه میشدم
شبیه ماهی دهنم را باز میکردم تا خلاص شم از این وضعیت ولی نمیشد
حسین متوجه شد ولی خب کاری نمی تونست کنه
یهووووووووو اشکم اومد و راه نفسم باز شد
نمیگم علت این بغض را نمیدونم ولی خب همچین علت خاصی هم نداشت
که این واکنش براش طبیعی باشه
