امشب علی شام نخورد هر وقت مریض میشه کم اشتها میشه
عصر باباش براش شیر و کیک خریده بود گیر داد بخورم منم دیدم شام نخوره دلم سوخت گفتم بخور
وسطاش بهانه آورد شیرم کم شده من حواسم نبوده داداشم خورده ...
معلوم بود بهانه میاره و کلافه است
آنقدر نق زد تا باباش سرش داد زد بعد گریه هاش شروع شد
میشاسمش دیگه وقتی حالش بد نباید سربه سرش گذاشت
آخرشم دیدم حالش بد شد و سریع رفت سمت سرویس بهداشتی
دنبالش رفتم دیدم گلاب به روتون بالا آورد
ولی دلش سبک نشد
کمکش کردم شونه هاش را ماساژ دادم ولی فایده نداشت
آخرشم لباسهاش را عوض کردم و اومد کنارم دراز کشید و خوابید
ساعت دارو هاش شد همین بهش دادم دوباره دیدم ...
این بار هم انگار سبک نشد
همش سرفه میکنه و کلافه است انگار یک چیزی رو دلش هست که نمیتونه از دستش راحت شه
دلم نگرفت بفرستم رو تخت خودش آوردمش کنار خودم خوابوندم منم بالا سرش مراقبشم
....
خیلی می ترسم تو خواب بالا بیاره و خدایی نکرده بریزه تو ریه هاش
فعلا بیدارم ببینم چی میشه
بچم تو خواب فقط ناله میکنه