دفترچه خاطرات یک زن


استراحت دسته جمعی


چهارشنبه صبح حس‌کردم قفسه سینه ام میسوزه

تا ظهر دیدم کلا حس و حال ندارم

گذاشتم پای روزه

ولی قشنگ موقع افطار دیگه نا نداشتم

تب و لرز و بدن درد شدید

حسین که اومد دیدم از من بدتره

علی هم که یک هفته بود درگیر بود و خب ما از اون گرفتیم

خدا را شکر سجاد فقط در حد یک سرمای خفیف درگیر شد

به حدی چهارشنبه حالمون بد بود حتی نفهمیدم کی خوابم برد بقیه چیکار کردند فقط یادمه شامی که به بدبختی پخته بودم را براشون کشیدم و رفتم خوابیدم

ساعت نزدیک یک شب بود که با جیغ های وحشتناک علی بیدار شدیم

ظاهرا هنوز بیدار بود و بازی می‌کرد که یهو برق میره اونم که دیده تنهاست شروع کرده به جیغ زدن

بردمش کنارم و ارومش کردم

پنج شنبه از لرز خبری نبود ولی حسابی سینه و ریه هامون چرک کرده بود

آخرش شب رفتیم دکتر

به حسین آمپول داد به من علی شربت و قرص

خدا را شکر امروز که بهتریم ولی واقعا به این استراحت نیاز داشتیم

...

♥ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 14:15 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ