دفترچه خاطرات یک زن


مامان و بابای مهربون


بی‌حال من و علی دراز کشیده بودیم که زنگ خونه را زدند

مامان و بابا با کلی خرید اومدن

هر چی که صبح تلفنی بهش گفته بودم تو خونه نداریم را خریده بود

و برای علی هم خوراکی آورد آخه دو روزی میشه هیچی نخورده

خودم صبح براش فرنی پختم ولی کلا تونستم دو تا قاشق بهش بدم

دید میگم علی غذا نمیخوره برامون سوپ درست کرد

پسرهای من عاشق سوپ های مامانم هستند

خلاصه که نیم ساعتی بود از این رو به اون رو شدیم

آخرش هم کلی سفارش کرد و رفت

صبح واقعا دلم گرفته بود حس اینکه هیشکی حواسش بهم نیست

نه همکارا نه خانواده شوهرم نه خانواده خودم ...

البته مامان مستثناست چون به جز دیداری که هر روز هم رو می‌بینیم حداقل ۴ الی ۵ بار هم بهم زنگ میزنه

خدایا شکرت برای بودنشون🥰

♥ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 11:9 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ