دفترچه خاطرات یک زن


هوای عالی، حس خوب


امروز با همسر رفتیم سرانزا

نقاش داشت سقف را رنگ میزد من و حسین و علی رفتیم طبقه بالا

میخواستم اتاق ها را جارو بزنم دیدم حسین میگه نه بزار خاک ها باشه رنگ رو سرامیک نریزه

منم گفتم چشم

ولی بیخیال تراس نشدم و مجبورشون کردم کمک کنند

خیلی خیلی کثیف بود کارتن های مختلف که خیس شده بودند

ضایعات فلزی از شیروونی و ... پاکت های گچ و لوله های سیمانی بخاری و آت و آشغال های خوراکی های مختلفی که بنا و گچ کار و شیروونی کار ... رو زمین ریخته بودند

گچ های خشک شده رو موزائیک ها

خلاصه یک ساعت و نیمی درگیر بودیم ولی آخرش خیلی خوب شد

حسین که هیچ وقت ابراز تشکر نمی‌کرد به حدی به وجد اومد که یک بار هم نه بلکه دو بار گفت خیلی عالی شد دستت درد نکنه

***

علی خیلی تو غذا خوردن اذیت میکنه و کلی هم لاغر شده رفتیم فیروزکوه همسر به کارهاش برسه منم رفتم برای علی جوجه خریدیم

خدا را شکر کمی خورد شام هم براش از قورمه سبزی سحر کشیدم و با حوصله و به شرط بازی کردن باهاش تونستم بهش بدم بخوره

متاسفانه سه تا مرد خونه من تو غذا خوردن شدیدا بد غذا هستند و بدتر اینکه سلیقه های غذایی متفاوتی هم دارند

خدا به داد خودم برسه با ابن سه تا عزیز😉

♥ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 2:45 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ