این روزها خیلی تکراری و کسل کننده شده
همش شبیه هم
سر کار، خونه، پخت و پز و کار خونه و خواب
و باز تکرار
حتی تو دورهمی قوم شوهرم هیچ اتفاق جالبی نیفتاد
این بار سرانزا هم تکراری بود
فقط اینکه سجادم باما اومد
...............
مامان ناخوش شده میگه شاید کرونا باشه چندروزی هست فقط تلفنی باهاش حرف زدم دلم واسش تنگ شده
حالا که مریض شده دلم میخواد بغلش کنم
**********************
خدا بخواد میخوام ماشین و طلاها را بفروشم برای محل کار اقامون
و بدین شکل من دیگه هیچ سرمایه ای ندارم جز بچه هام و وجود نازنین خودم
البته تا اخر سال ماشین میخریم ولی قطعا سختی های خودش را داره نداشتن وسیله برای همسری که همش در حال تردد بین شهرهاست
--------------------------------
این روزها اداره حسابی سرمون شلوغه
از طرفی دوره جدید صندوق هم شروع شده و مشکلات خودش را داره
ولی نمیدونم چرا هیچ چیزی اون حس خوب را برام نداره
دیگه نه کتاب حالم را خوب میکنه نه نوشتن
انگار اطرافم یک خلا بزرگ هست ولی پیداش نمیکنم
اگه می شد فهمید این خلا چیه شاید می شد پرش کرد
حدس هایی میزنم ولی خدا کنه اشتباه باشه