صبح می خواستم برای همسر تعریف کنم دیشب چه شب بدی را گذروندم
بارها از خوابی که نه خواب بود و نه بیداری پرت می شدم تو واقعیت و تمام بدنم شروع به لرزش می کرد
حالم را نمی فهمیدم
کلی گریه کردم تا اخرش تو گریه خوابم برد ولی بازم نیمه شب چند بار بیدار شدم درسته دیگه لرزش نداشتم ولی قلبم سنگین بود
.......
بیخیال تعریف کردن شدم
ادم باید دردهاش را برای کسی بگه که بدونه کمکش می کنه یا حداقل نگرانش میشه نه برای
کسانیکه هیچ اهمیتی بهت نمیدن
این واکنش های سرد خودش دردی میشه رو دردهای بی درمونت