کلی اتفاق افتاد که مختصر و مفیدش میشه مامان از مشهد برگشت و تمام اتفاقات ختم به خیر شد
اوج کار اداریمون هست و فرصت سر خاروندنم ندارم
دوباره کارها زیاد شد و اخم همکارا رفت تو هم
**************
چهارشنبه یه دانشجو از صبح اومد تو اتاقم تا کارهاش را انجام بده
از اونجا که سامانه ها تغییر کرده و دانشجو محور شده دانشجو باید تمام کارها را خودش انجام بده که با این سامانه جدید که روزی یک جاش می لنگه امکان پذیر نیست
حالا بگذریم طفلک کلی کار انجام داد هر گره کور باز می شد یک گره سخت تر می افتاد جلو دستش تا بالاخره همش تمام شد تا رفتم بهش بگم بزن رو دکمه ذخیره دیدم پنجره را بست و اومد بیرون
دهنم باز موند که این چه کاری بود تمام زحماتت پرید و هیچی که هیچی
واقعا طفلک وا رفت
کلا دلم برا پسرها خیلی میسوزه
مظلوم تر از دختران
هیشکی هم کمکشون نمیکنه حداقل تو واحد ما اینطوریه
خلاصه دیدم پسرک خیلی حالش گرفته شد از طرفی تایم اتراحت و نماز ما بود
بردمش اتاق در را بستم گفتم کل مدارک را بده
نشستم با سیستم خودم براش در عرض یک ربع اطلاعاتش را ثبت کردم و ذخیره و تمااااااااااااام...
حالا این وسط هی میگفت من عذاب وجدان دارم تایم استراحتتون را گرفتم
میگم اشکال نداره
باز عذر خواهی می کرد
یهوو برگشت گفت من برم براتون ناهار بخرم و بیام میگم دارم نمیخوام میگه ندارید زود میگیرم میام
دو تا لقمه نون و کوکو سبزی داشتم اوردم بهش تعارف کردم میگم بیا یکی برا تو یکی برا من فقط بیخیال شو بزار کارم را کنم
باز میگه پس میرم براتون اب میوه میخرم
خندم گرفت از کاراش میگم نیاز نیست فقط دو دقیقه ساکت باش بزار کارت تموم شه برو منم به استراحتم میرسم
بچه ساکت شد و خلاصه کارش اوکی شد فقط ی مدرک میخواستم که قرار شد راس ساعت یک برام بیاره
اون که رفت منم رفتم دنبال پسرها و ساعت 5 دقیقه به یک برگشتم دیدمپشت درب واحد ایستاده
مدرک را ازش گرفتم و گفتم به سلامت کارت تمام شد
کلی تشکر کرد بد دست کرده تو کیفش یک رانی پرتقال بهم داد
میگه نمیدونستم چه طعمی دوست دارید زنگ زدم اتاقتون تشریف نداشتید دیگه پرتقال خریدم
نمیخواستم بگیرم ولی واقعا دیدم از ته دلش این کار را کرده تشکر کردم و بچه با کلی ذوق رفت
به خدا حرف رانی نیست ولی قدردانی از کار خوب ادمها اونها را تشویق میکنه برای کمک کردن به بقیه
نه شبیه همکارام که انقدر کمکشون کردم اگه یک بار نتونم باهام قهر می کنند
*********
در ادامه حرف بالا هفته گذشته یک گزارش گیری سنگین انجام میدادم وسطش اگه هر کار دیگه ای رو سیستم انجام میدادم سیستمم قفل میکرد و مجبور بودم ریست کنمش
از طرفی همکارا و دانشجوها که نمیدونستند مرتب می اومدند تو اتاق و توقع داشتند کارشون انجام بده
با مدیر هماهنگ کردم در اتاق را بستم هر کسی می اومد می گفتم همکارا دیگه راهنماییشون کنند
تا همکار پرتوقع اومد
شاکی شده از پشت پنجره با صدای محکم و لحن عصبانی میگه چرا در قفله؟
بهش توضیح دادم بعد میگه باز کن حالا کار منو انجام بده با بقیه کاری ندارم
منم راستش از لحنش دلخور شدم گفتم فرقی نداره سیستم هنگ میکنه نمیتونم
هیچی از اون روز تا حالا نزدیک 10 روزی میشه قهریم