دفترچه خاطرات یک زن


پرستاری


دیروز خییییییییییییییییییییییلی روز اشفته ای بود

روز اخر برا تحویل مدارک وام

از طرفی دادگاه هم داشتم برا مستاجر مامان

و در کنار تمام اینها جاری هم پیام داد مادرشوهر عمل داره و ما بیمارستانیم

وقتی ساعت 8 برا دادگاه رفتم مرخصی بگیرم مدیر با پشت چشم بهم گفت پس این همه کار چی میشه

گفتم اضافه کار می مونم و جمعش میکنم تازه سعی می کنم زود برگردم و تو قالب پاس زیر شش سال جمعش کنم که مرخصی نشه

با این وجود کارم دو ساعت طول کشید که مجبور شدم یک ساعت را مرخصی بگیرم

اما چون کارها زیاد بود تمام زمان نماز و استراحت را هم کار کردم

خلاصه هر طور بود ساعت یک ربع به 4 کارام تموم شد و سریع با همسری رفتیم ملاقات

دیدم اونجا جاری ها برنامه ریزی کردند تا ساعت 12 هر کسی 3 ساعت بمونه و اخرش جاری بزرگه بیاد پیشش بخوابه

خوب منم دیدم حالا که علی خونه مامان هست و سجادم کلاس داره بهتره تایم اول من بمونم

گشنه و خسته با درد شدید کمر موندم مراقب مادرشوهرم

برعکس چون بیهوش شده بود تمام کارهاش از ساعت 5 شروع می شد از خوردن ریز ریز مایعات و خوراکی تا تعویض لباس و کمک تو راه رفتن و دادن داروهای قبلیش مثل فشار و ...

خلاصه هفت و نیم هلااااااااک رسیدم خونه مامان

طفلی یک کم ناهار بهم داد و با علی رفتیم خونه

همسر لطف کرد و شام را خرید من که سیر بودم خودشون خوردند و جمع کردند و من ....

نتونستم بخوبم چون اولا خیلی خسته بودم و تو خستگی زیاد نمیتونم بخوابم بعدشم علی دلش بازی میخواست

دراز کش باهاش بازی کردم و بالاخره ساعت 12 بیهوش شدم

................................

تو کارهای اداری و کلا روتین زندگی دستم زیادی تندِ

این موضوع باعث میشه ناخوداگاه دانشجو بیشتر سمت م بیاد تا کارش زودتر تموم شه

حتی مواقعی که بهشون میگم من نمیتونم و سرم شلوغه بازم میگن منتظر میمونیم

همین باعث شدههمکارام از خدا خواسته هر کی میاد میفرستن پیش من

و اینطوریه که این دو سه روز دارم از پا در میام و از شدت کمردرد بیهوش میشم

♥ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 12:23 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ