دفترچه خاطرات یک زن


روز نظافت


از صبح بیدار شدم مشغول نظافت خونه شدم تا ساعت ۵

علی از دوستاش سرما گرفته و تب داره

خدا را شکر خیلی بهتر شده نسبت به صبح ولی خب دو سه روزی قطعا درگیرشم

امشب جای همه خالی سبزی پلو سمنانی پختم

تو چشمهای حسین تحسین موج می زد

مگه میشه سمنانی باشی و از سبزی پلوهاش خوشت نیاد؟؟

علی نه سوپ خورد نه پلو

از اشتها افتاده زیاد بهش اصرار نکردم چون میدونم اذیت میشه

غروب بهش یک کم غذا دادم

...

دیروز حسین فیروزکوه بود

امروز تهران

فردا میره فیروز کوه

و شنبه مجددا تهران کار داره

باید داخل همین هفته یک روزم بره دامغان و شاهرود و یک روزم بره گرمسار

نمیدونم کی تموم میشه ؟؟؟

بهش هیچی نمیگم ولی خوب خیلی سخته

روزها که نیست

میادم از خستگی بیهوش میشه

امشب وقتی علی را بردیم دکتر بعدش دوست داشتم دور بزنیم

ولی به حدی خسته بود دلم نیومد

برگشتیم خونه شام خورد و خوابید..

....

میدونم این شب هم تموم میشه

و نور میاد

♥ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 0:7 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ