دفترچه خاطرات یک زن


مهمون


دیروز برادرها و مادرم همراه همسر رفتند تهران برای شکایت از قاضی مستبد و ناعادل

ظهر به بابا زنگ زدم زحمت بکشه بیاد دنبالم و علی را هم با خودش بیاره بریم خونمون

وقتی اومدند دیدم ابجیم هم همراهشون هست

همونجا تصمیم گرفتم نگهشون دارم شام هم به مامان و داداش ها بگم بیان اونجا

داداش بزرگه گفت سر دردم و نمیام ولی بقیه را نگه داشتم

همراه بابا کمی خرید و بعد پخت شام و درست کردن سالاد و ...

کلا سخت نگرفتم

خیلی خودمونی

نمیدونید چه حس خوبی دارم مامان و بابام میان خونمون و من میشم میزبانشون

خیلی دوستشون دارم

رفتار مامان طوری اصلا نمیخواد بیاد خونه بچه هاش

فکر میکنه ما را به زحمت میندازه

ولی نمیدونه ماهام نیاز داریم گاهی جبران کنیم زحمتهاشون را

♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 12:16 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ