دفترچه خاطرات یک زن


جمعه نشاط انگیز


دیشب خوابم نبرد چون دیروز کل تایم فوتبال را من خوابیده بودم🛌

خونه را مرتب کردم ظرفها را شستم تو اینستا چرخیدم ولی بیشتر کتاب خوندم

تا موقع اذان، نماز خوندیم و رفتیم که بخوابیم

به همسر میگم نمیری کوه(هماهنگ کرده بود با دوستش بره کوه)⛰

میگه نه دوستم پیام داده دیشب دیر خوابیدم نمیتونم بیام

یهووووو گفتم پس بیا بریم پیاده روی

حالا ساعت تازه ۶ شده بود🕕

میگه بیخیال بخواب روز جمعه ای

رفتم تو نقطه ضعفش

میگم: اگه دوستت بود میرفتی برا من خوابت میاد

آقام غیرتی شد و گفت بریم

واااای چه هوایی⛅

انقدر خوب بود انگار اول بهارِ🏕

بهش میگم اگه میشه اول مسیر سربالایی بریم چون انرژیمون بیشتره

آخراش که انرژی میاد پایین مسیر برگشت و سرپایینی رو میایم

قبول کرد

دقیقا یک ساعت پیاده روی تقریبا تند رفتیم 🚶‍♀️👫🚶کلی حرف زدیم چقدر مزه دال آخرشم یک سنگک خریدیم و اومدیم خونه

جاتون سبز

چای☕ و پنیر 🧀و خیار🥒 و گوجه🍅 با نون داغ🥖😋😋😋

البته که من سهمم کلا به اندازه یک کف دست بیشتر نبود ولی تو چای حسابی تلافی کردم

تو مسیر برگشت همسایه ما را دید میگه چقدر خوبه زن و شوهری میرید پیاده روی..

حسین آقا میگه بیخیال روز جمعه از خواب بیدارت کنند بری پیاده روی کجاش خوبه

بعدشم میگه دوست دارید من بعد با هم برید و منی که واقعا دوست دارم با خودش برم پیاده روی

چون خیلی وقته دو نفره با هم بیرون نرفتیم و حرف نزدیم...❤😍

♥ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ ساعت 13:12 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ