دفترچه خاطرات یک زن


یلدای ساکت


خانواده همسر هیچ کدوم امشب نیستند قرار بود من و همسر و بچه ها بریم پیش مادرشوهرم زنگ زدم گفتم ما سرماخوردیم بهتره نیایم

اونم دید مریضیم گفت باشه یک دفعه با بقیه جشن می گیریم(هفته آینده)

حق داره اگه مریض بشه کسی نیست بهش برسه

از طرفی بابا امشب خونه مادربزرگم هست و مامانشون هم میرن اونجا

سجاد شنبه امتحان زیست داره و همش داخل اتاقش هست فقط می مونیم من و علی و همسر..

لبو میپزم با پفیلای خونگی، سیب خشک و کمی هم تنقلات دیگه

خودمون دور همی هستیم امشب میتونم یک دقیقه بیشتر کتاب بخونم😉

آخر شب به نیت شما یک فال حافظ میگیرم و اینجا میزارم

نیت یادتون نره

یلداتون مبارک عزیزای دلم😍

لباتون خندون دلاتون شاد ۰❤

♥ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲ ساعت 13:44 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ