دفترچه خاطرات یک زن


نتایج مسابقات پسری


از تیم سه نفره با دو برد به عنوان تیم اول رفتند جزو ۱۶ تیم

برد مقابل یزد و اردبیل

بعد با برد مقابل تیم حومه تهران رفتند جزو ۸ تیم

ولی متاسفانه جلو پارس جنوبی با دو گل اختلاف باختند

فردا دو بازی دیگه دارند برای اینکه ببینند بین ۵ تا ۸ تیم چندم میشن

*****

بعد هر بازی زنگ میزد با وجود خستگی بهم می‌گفت بردیم مامان

و جالب اینکه برام از تاکتیک ها و تکنیک هاشون می‌گفت

و منی که با وجود اینکه خیلی از اصطلاحات را نمی‌فهمیدم قربون صدقه اش میرفتم تا تو ذوقش نخوره

امشب وقتی زنگ نزد حدس زدم ممکنه نبرده باشند

خودم بهش زنگ زدم جواب نداد

بعد ۱۰ دقیقه زنگ زد به حدی داغون بود گریم گرفته بود

ولی به روش نیاوردم انقدر ازش از بازی پرسیدم تا رسیدیم به جاهای قشنگ مثل گل‌هایی که زدن

و خلاصه کاری کردم تا بازی خوب خودشون را جلو بهترین تیم مسابقات یادش بیاد و بفهمه به کم تیمی نباخته

بعدش میگه مامان دو تا بازی دیگه داریم بازم دعام کن

میگم سجاد، مامان تو چه ببری چه ببازی عشق منی، پسر بزرگ منی

من همه جوره عاشقتم

قرار نیست تو فقط تو این سفر خودت را اذیت کنی برای بازی از بودن با دوستات لذت ببر و با حال خوب برگرد انشاالله اون دو تا بازی هم میبری

مطمئنم حالش بهتر شد هر چند کلا گرفته بود

******

سجاد برای من فرق داره 😍😍😍😍

پسرم خود منِ

من سجاد را قبل از اینکه پسرم بدونم دوست صمیمی خودم میدونم

کاش می برد و شادیش کامل می شد❤

♥ نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 0:6 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ