دفترچه خاطرات یک زن


بعد چند روز


 

همسر و پسرها را فرستادم بیرون 

سریع شامم پختم و بالاخره طلسم شکست و اومدم اینجا

راستش این چند روز هم تو اداره به خاطرات تغییر و تحولات و جابجایی ها سرمون شلوغ بود هم خونه

الهام رفت منم سریع جاش را با صندلی پر کردم تا مدیر نقشه ای برای اتاق دلبرم نکشه

میزم را هم قشنگ و مرتب چیدم و یک سری وسایل هم که الهام نباید می‌برد مجبور شدم تحویل گرفتم و ازشون نهایت استفاده را بردم

به مادر اون دانشجوی مرحوم هم زنگ زدم 

طفلک حال خوبی نداشت

گریه می کرد 

ولی خب چون زمان محدود بود مجبور بودم وگرنه خودشون ضرر می کردند

گفتم شما اگه بینه شخص ثالث را کامل دریافت کرده باشید این بیمه شامل شما نمیشه اما اگه کمتر گرفته باشید ۳۰ تومن هم بیمه دانشجویی میدن خدمتتون

دیدم مادرش میگه خانم هم جوونم رفت هم مالمون حال مال فدای سرش بچه ام رفت..

جریان از این قرار بوده ماشین اصلا بیمه شخص ثالث نداشته متاسفانه

و آقا پسر هم با سرعت بالا می‌رفته که ماشین منحرف شده خورده به بلوک سیمانی وسط جدول

دلم آتیش گرفت 

خلاصه این بنده های خدا کلا همین ۳۰ تومن را میتونند بگیرن و بیمه دیگه ای نداشتند 

بگذریم

این چند روز که نبودم با مامان داشتیم نواقص جهیزیه زن داداشم را جور میکردیم تا ببره 

واااای که چقدر قیمت ها وحشتناک بود 

طفلی مامان پول ۳ تا وام را داد تا این نواقصی که خیلی هاش حتی وجود خارجی نداشتند را بخره

هنوزم گیر هستیم و لیست ادامه داره 

و اما فردا...

فردا یک مهمونی خیلی مهم دعوتم 

دوستان دوره دبیرستان حدود ۶ نفریم سالی یک بار به یک مناسبت میریم خونه یکی 

این بار به مناسبت مادر شدن دوستمون داریم میریم 

حدود یک ماهی هست برنامه ریزی کردیم و پول جمع کردیم و هدیه خریدیم 

و برنامه را برای فردا حوالی ساعت ۶ فیکس کردیم 

دیشب همسر میگه فردا بریم سرانزا؟

میگم نه دعوتم 

میگه عه!!! ۷ اّمین سالگرد بابامه

میگم عزیزم آدم ها برای وقتشون برنامه ریزی دارند. شما که تصمیم داشتید برید حداقل ۳ روز زودتر بگو شاید میتونستم با دوستام برنامه را تغییر بدیم و عقب بندازیم

ولی الان واقعا نمیشه طفلی دوستمون کلی خرید کرده بقیه برنامه هاشون را هماهنگ کردن .از طرفی تعداد هم اونقدر زیاد نیست بگم حالا من نمیرم سالی یک بار ما هم را می‌بینم باید بهم زودتر اطلاع میدادی.

حالا شمام که برنامه خاصی ندارید جمعه بریم .دیدم میگه نه همه هماهنگ کردن

دلم سوخت چطور همه هماهنگ بودن که من در جریان نبودم .گفتم چاره ای نیست پس‌بدون من برو .

اولش ناراحت شد گفتم اگه هیچی نگم ممکن قهر کنه

رفتم با آرامش بهش میگم حسین جان میخوای نرم 

بعد سریع گفتم با وجود اینکه خیلی دوست داشتم بچه دوستم و دوستام را بعد این همه مدت ببینم ولی اگه ناراحت میشی نمیرم 

دیدم میگه اشکال نداره برو ..

میگم پس یک لطف دیگه هم میکنی؟ ماشینم نبر شما وبچه ها با داداشات برین😃

میگه ماشینم ببر 

و اینگونه شد بدون خون و خونریزی و قهر من تونستم قانعش کنم برای هر کاری باید از قبل برنامه ریزی کرد و نظر بقیه هم مهمه😉😉😉

 

حاشیه

نون خشک اینجا پیدا نمیشه 

البته نون خشک محلی هست که پسرها دوست ندارن 

از طرفی خوراک مورد علاقه ما تو تابستون آب دوغ خیار هست

حالا چیکار کنم؟؟؟؟

 

حاشیه

امروز مادر همکار بعد از ۳ بار احیا و کلا ناامیدی از زندگی مرخص شد 

البته باید حالشون بهتر بشه تا عمل قلب را انجام بدن ولی خدا را شکر آنژی قلب باعث شد مقداری بهبود پیدا کنند و مرخص بشن

ممنون از دعاهای تک تک شما عزیزان

♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر ۱۴۰۱ ساعت 20:41 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ