صبح زود، خیلی خیلی زود با تماس مامان بیدار شدم و رفتم دنبالشون برای کاری..
ساعت ۱۰ بود برگشتم دیدم سجاد نشسته داره قرآن تمرین میکنه
دیدم شارژ نیست میگم چته؟ میگه گردنم درد میکنه
گفتم شاید به خاطر بد خوابیدن باشه دیدم میگه گلومم می سوزه
میگم چیزی خوردی؟
گفت: نه.
صبحونه بهش دادم میگه خوب شدم منم خیالم راحت شد
از وقتی مادرشوهرم گفت مریضم ترسیدم چون روز عید خونشون بودیم
می ترسم کرونا باشه
خلاصه سجاد بهتر شد و گفت خوبم دیگه رفت کلاس قرآن
محض احتیاط گفتم ماسک همش رو صورتت باشه بعد قرآن هم رفت والیبال
اصلا حالش بد نبود که بگم مریض شده و نزارم بره
برگشت براش شربت آلبالو درست کردم بهش دادم خورد دیدم میگه غذا میلم نمیشه گفتم شاید از خستگی باشه خیلی اوقات بعد ورزش ناهار نمیخوره و دیرتر میخوره
رفتیم برای خواب بعداز ظهر.
حوالی ۶ بود بیدار شدم ولی پسرها خواب بودن
ساعت نزدیک ۷ و نیم دیگه شاکی شدم و صداشون کردم علی بیدار شد ولی سجاد فقط کوتاه بله میگفت و بلند نمیشد
رفتم بالا سرش دیدم کوره آتیش..
داشتم فکر میکردم داروی تب بر بهش بدم یا ببرم دکتر که همسر زنگ زد امشب دارم میرم خونه مامانم
بهش میگم سجاد تب داره ماشین را که میبری خودتم که میری اگه نصفه شب بدتر شد چیکار کنم اونم با وجود علی؟
دیدم پنج دقیقه نکشید اومد دنبال سجاد و بردش دکتر
حالا دکتر چی داده؟ استامینوفن و قرص سرما خوردگی
دقیقا تجویز خودم
از دکتر برگشت قرص ها را دادم خورد باباش داشت میرفت دیدم سرفه هم میکنه به باباش میگم به دکتر گفتی میگه نداشت اون موقع تازه شروع شده سرفه هاش..
هیچی الان نه جرات خوابیدن دارم میترسم دوباره تبش بره بالا نه نای بیدار موندن
هم دیشب دیر خوابیدم هم صبح خیلی خیلی زود بیدار شدم عصرم در حد نیم ساعت چرت زدم
چشام می سوزه و شدیدا هم نگرانم
کاش امشب به جای حسین داداشش می رفت واقعا تنهایی سخته
امروز گریه کردم
نصف به خاطر تو و نصف دیگرش به خاطر خاطرات تو....
******
خداییش گریه کردم..
دلم خواست برم جایی که کسی نباشه منظورم از کسی اشناهان
دلم میخواد به خودم مرخصی بدم یک هفته از زندگی خودم خارج بشم و بعد با انرژی برگردم
حتی پسرها، حسین، مامان و ... هیچ کسی را نمیخوام کنارم باشن
*****
مادرشوهر مشکوک به کروناست میگه شبی یکی از پسرها بیاد پیشم
خدا به خیر کنه
سفرمون یک هفته عقب افتاد
علی و سجاد سر هیچ موضوعی سازش ندارن
صدای داد و دعواشون همش تو گوشم اکو میشه
جاری کوچیکه عمل کرده و بستری
هیچ کسی شرایطش را نداره بهش سر بزنه
خودمم از صبح تازه فرصت کردم دو مین بنشینم_ اونم منتظرم آب جوش بیاد به روش واتو واتو ماکارونی بپزم و بعد سجاد را ببرم کلای ورزش.._
پرونده های داداشم به اوج بی نظمی و گره های خودش رسیده
امیدوارم زودتر این پرونده ها تمام شن..
همسری خسته تر از همیشه خودش را تو کار غرق کرده نگرانشم
ولی میدونم سال آینده خیلی از این مشکلات تمام شدن
شاید مشکل جدیدی باشه ولی خب آن نیز بگذرد
*******
آشفتگی اوضاع بیشتر از مشکلات بهمم میریزه
سعی داشتم پست منفی ننویسم ولی خب واقعا نیاز داشتم به نوشتن حرفهایی که داشت ذهنم را می خورد الان حس میکنم حرفها از سرم اومدن بیرون و روبروم نشستن
حداقل می بینمشون
**********
آقای دکتری که قبلا مدیر ما بودند با ارتقا پست به سمت معاونت رسیدند
و این برای تمامی پرسنل ما خوشایند بود
تجربه خوب قبلی که داشتیم باعث شد به روزهای آینده امیدوار باشیم
متاسفانه مجموعه ما با معاون مدیرمون به مشکلات زیادی برخورده بودیم که دیروز رؤسای ادارت با ایشون صحبت کردند و ایشون هم قول دادند تا با این اقا صحبت کنند و انشاالله داره مشکلات حل میشه
یکی از افرادی که این معاون بهش سخت میگرفت بنده بودم(معاونت که اقای دکتر باشند میشن رئیس مدیر ما که ایشون هم یک معاون دارند که ما همه با این معاون مشکل داشتیم.)
شنیدم تلافی تمام اذیت هاش را دارن سرش در میارن
چقدر دنیا گرده و دقیقا قبول دارم میگن با هر دستی بدی پس میگیری...
بعدا نوشت: آغاز تعطیلات تابستانه بنده از امروز پنج شنبه ۳۰ تیر
امشب اولش با خواهر و مادرم دور دور کردیم بعد با همسر و بچه ها..
اصلا ته قلبم جشن میشه تو عید غدیر بس که به آقام ارادت دارم اگه قبول کنه ازم
فردا داداش به همین مناسبت ولیمه ناهار دعوتمون کرده شب هم برادر همسر دعوت کرد که متاسفانه با خبر شدیم عروس عمه جاری کوچیکم خانمی جووون فوت شدند و نمی تونن بیان که کنسل کرد جاری بزرگه. خدا رحمتشون کنه دور از جون همسن خودم بوده.
فردا انشا الله صبح زود پا میشم و میرم اول خونه همسایه که هم بزرگ ساختمون هستند هم سیده هستند بعدش خونه دوستم دیدن پسرش و همسرش و بعد خونه دوست مامان که خیلی دوستش دارم و خانم بی نظیری هستند
بعدم خونه داداشم و عصر هم مسجد محل جشن دارند و دعوتیم انشاالله .. کلی انرژی خوب برای فردا دارم انشاالله که به همه خوش بگذره
مخاطبین سید عیدی فراموش نشه، من اصلا برام مبلغ عیدی مهم نیست ولی خیلی به دستشون اعتقاد دارم
امروز چند تا از همکارا بهمون عیدی دادن، تو دور دور هم کلی بادکنک و شکلات و پذیرایی گرفتم، سهم داداشم و مامانم هم کنار گذاشتم نیت کردم انشاالله مشکل داداش حل شه و ختم به خیر شه خودم نوکر آقام امام علی میشم و سال بعد انشاالله جبران میکنم
دوستان لطفا غدیر را تبلیغ کنیم که سنگین ترین عید شیعه و اسلام عید غدیر هست...
عیدتون هزار هزار بار مبارک...
عیدی من به شما دعای خیرم برای تک تکتون
با اجازه همگی این چند روز را تهران بودیم
عروسی پسردایی همسر
خیلی جای همه سبز بود و حسابی خوش گذشت
نه اینکه عروسی خاصی باشه بیشتر بودن با جاریها خوب بود
انشاالله که عروس و داماد هم خوشبخت بشن..
عید غدیر به همه شیعیان جهان مبارک مخصوصا سیدهای گل❤😍💐
بعدا نوشت:
و اما توضیحات یا جزئیات
از ریخت و پاش و خرید قبلش و ارایشگاههامون و ساک بستن بگذریم که حسابی خستم کرد هماهنگ کرده بودیم با برادرشوهرها باهم بریم ولی یکی از داداش ها ساقدوش بود و همراه مادرش چهارشنبه رفت همسر هم که میخواست به یک سری از کارهای کارگاهش برسه زودتر راه افتاد و اون دو نفر هم با اختلاف دو سه ساعت بعد ما حرکت کردند
دقیقا 5 دقیقه قبل از حرکت تمام طلاهای همراهم را برداشتم و گذاشتم جای امن تا بتونم تو عروسی از سرویس استفاده کنم حلقه ام را هم دست کردم و میخواستم سرویس را همراه کنم شیطون بهم گفت نکنی؟ بهش میگم چرا؟ میگه به قفلهاش اعتباری نیست باز میشه و گمشون میکنی اونم شهر غریب که معلوم نیست کی پیدا کنه و ...
منم گفتم راست میگی برای همین به حسین گفتم جعبه مخصوص سرویس را بده تا همون جا همراهم کنم و عملا هیچ طلایی همراهم نبود جز حلقه که اونم چون بعد از مدت ها دست کرده بودم اذیتم میکرد ولی باهاش کنار اومدم
نزدیکای ایوانکی دیدم واقعا نمیتونم تحملش کنم تصمیم گرفتم تو ماشین دستم نباشه جعبه را برداشتم که اینم بزارم داخلش دیدم ای داد بیداد ، جعبه خالیه
یادم اومد وقتی جعبه را گرفتم و طلاهای دم دستی را دراوردم که اینها را بزارم داخلش سجاد صدام کرد و یادم رفت طلاها را بزارم داخلش و رو میز جا موندن
زنگ زدم جاری که اگه راه نیفتاده برام یک سرویسی چیزی بیاره خیلی ضایع بود بخوام بدون گوشواره و ... اونم با اون لباس که کاملا مشخص میشه
دیدم جواب نداد
به اون یکی زنگ زدم بازم جواب نداد
بعد 10 دقیقه که زنگ زدم جاریم عذر خواهی کرد گفت داشتیم راه می افتادیم دستام پر بوده بعدشم زنگ زدم اشغال بودی کاری داشتی؟ دیدم دیگه افتادن تو جاده گفتم هیچی مراقب باشید و البته داستان را براش تعریف کردم گفت میام یه فکری میکنیم ناراحت نباش
البته که ناراحت نبودم فقط نگران طلاهای تو خونه بودم یعنی برای آقای دزد تخیلیم چیده بودم طلاهای دم دستی و سرویس و ... کلا بفرما زده بودم بیاد برداره و بره
این گذشت و ناهار رسیدیم
بعد از ناهار خانمهای تهرانی رفتن ارایشگاه ما جاریها موندیم و مادرشوهر و اقایون
خودکفایانه خودمون را بزک کردیم و کلی هم راضی بودیم خدایی خوب شده بودیم برای طلا هم که جاری کوچیکه کل طلاهاش همراهش بود تونستم گردنبد و گوشواره و دستبند ازش بگیرم که عالی هم بود
اما عروسی به حدی فامیل عروس وسط بودن که فرصت نمیدادن کسی بره وسط، بماند که خودمون هم به خاطر حضور داماد و دوربین تمایلی به هنرنمایی نداشتیم![]()
به علی خیلی خوش گذشت ولی دو تا کار خطرناک کرد که کوفتمون کرد
اولیش قبل رفتن به سالن بود که پرید بره سوار ماشین باباش بشه نزدیک بود ماشینی که دنده عقب می اومد و ندیده بودتش بهش بزنه
دومیش بعد از سالن بود که همسر داشت پیاده می شد با داداشاش صحبت کنه به تبعیت از همسر علی هم یهو و بی هوا پیاده شد که اگه متوجه نشده بودم و نگهش نمیداشتم می پرید وسط خیابون...(ممکن خیلی ها فکر کنند من و خانواده ت و نگهداریش کوتاهی میکنیم ولی اصلا اینطور نیست این دو مورد از هزاران شیطنت علی به حدی یهویی بود که فرصت عکس العمل را از ادم میگرفت)
و در کل این بود خاطرات عروسی راه دور
فرداش بعد از ناهار هم برگشتیم که یکی از بهترین اتفاقاتش رانندگی بنده از تهران تا آرادان بود همسر همیشه تو مسیر رفت ماشین بهم می داد ولی برگشت می گفت نمیتونی اما از اونجایی که شب دیر خوابیده بودیم و صبح زود بیدار شده بودیم و ظهر هم ناخوداگاه ادم خوابش میبره با یک تعارف قبول کرد و منم تونستم این جاده را هم امتحان کنم... که بسی شاد شدم و کیف کردم(یکی از بهترین تفریحات من رانندگیه مخصوصا تو جاده و دوست دارم تمام جاده ها را حداقل یک بار رانندگی کنم )
دیروز به خاطر مامان و تغییر روحیه اش خودم داوطلب بیرون رفتن شدم
زنگ زدم با داداش بزرگه هماهنگ کردم و همگی به جز بابا زدیم بیرون
منطقه ای خوش آب و هوا را انتخاب کردیم و بعد از گشتن یک رودخونه عالی هم گیر آوردیم و با مکافات دره را رفتیم پایین (میگم مکافات چون شیب دره شدیدا زیاد بود کفشها مخصوص کوه نبود و بدتر اینکه کلی وسیله داشتیم با دو تا بچه کوچیک، هیشکی هم قبول نمی کرد این مسیر ر ادوبار بیاد پس مجبور بودیم با وسایل و این شرایط مسیر را بریم پایین)
خلاصه نشستیم به بازی و بگو و بخند
مامانم با بچه ها زد تو دل اب و اب بازی
جالب بود که طوری بازی میکرد انگاری خودش هم نهایت 5 ساله است
بعد از ناهار و چای و .... به خاطر خنک شدن زیادی هوا عزم برگشت کردیم
وسایل را تا حد امکان طوری چیدیم نفری یک بسته بیشتر نخواسته باشه برداریم
ولی از اونجا که سجاد دست خالی رفته بود بالا خوب من دو تا تیکه برداشتم تا جور پسرم را بکشم
حسین هم مجبور بود به جز وسیله ای که دستش بود علی را بغل کنه تا ببره بالا
و اینطوری نمیتونست هوای منو داشته باشه
از تنبلی اومدم این وسط میان بر بزنم پشت سر همسر منم از راه کوتاه تر که قطعا شیبش هم بیشتر بود برم
که یهو سنگ زیر پام قل خورد و رفت پایین و من تو هوا موندم و در ادامه محکم خوردم زمین
طوری که در لحظه حس کردم کل بدنم خرد شد
چون رو کلی سنگ اومده بودم پایین
فقط تو اون زمان از خدا خواهش میکردم جاییم نشکسته باشه
هر چند هیچ امیدی به این دعا نداشتم با اون همه دردی که من داشتم شکستگی کمترین چیزی بود که میتونست در انتظارم باشه
همه رفته بودن بالا و کسی متوجه من نبود جز داداش بزرگه و همسر
حسین سریع علی را نشوند رو سنگ و اومد کنارم با هزار مکافات تونستم بلند شم و رو پام بایستم
خدا را شکر پاهام نشکسته بود
ولی درد کل سمت چپ بدنم و پای راستم باعث شد دقیقا شبیه بچه ها بزنم زیر گریه
با تمام این بدبختی ها خودم را رسوندم بالا و سوار ماشین شدیم
سعی کردم به روی خودم نیارم تا مامان متوجه نشه
گذشت تا شب یعنی به هر پهلو میچرخیدم داد میزدم
چرا بدن ماها اینطوریه؟ خب وقتی نه شکسته نه کبود شده نه هیچی چرا باید این همه درد داشته باشم؟
خلاصه که گردش قشنگ دیروزم تمام شد و این حادثه هم ختم به خیر شد
حالایک کوفتگی ریزی هم دارم دیگه ...
حاشیه:
منطقه ای که رفتیم یک منطقه ییلاقی خنک به نام پرور بود که کلی روستای قشنگ داخلش داره
منطقه حفاظت شده ای پر از اهو و بز کوهی
و درختهای میوه مثل البالو، گیلاس، زردالو و گردو
در تمام مسیر رودخونه همراهیمون میکرد گاهی سمت راستمون بود و گاهی سمت چپ
جاده ای پر از پیچ و خم..
کوههایی که اکثرا سنگی هستند با پوشش گیاهی فراوون که خودش باعث قشنگی مسیر میشه
این کوهها بعضی جاها طوری چیده شده بودند حس میکردی خدا برات سایه بون یا اتاق استراحت درست کرده
پیشنهاد میکنم اگه برای گردش به سمنان اومدید حتما برای گردش به این منطقه هم برید البته فقط تو فصل تابستون




عید همگی مبارک
کاش روزی برسه عید قربان تو شهر مکه کنار خونه خدا مشغول قربانی کردن باشیم
به قول قدیمی ها دهه حجاج قسمت شما انشاءالله
امروز از اول صبح همسر سازش را کوک کرد بریم بیرون
حتی سنگک روز جمعه هم تعطیل کرد و اعلام کرد صبحونه را بین راه میخوریم
ولی خب منم از موضع خودم کوتاه نیومدم
((((قانون من اینطوری هست که: پنج شنبه ها اگه کار اداری نداشته باشم خونه را شبیه دسته گل می کنم و جمعه ها را میریم بیرون به در
ولی این هفته من کل پنج شنبه را در گیر بودم
اول بانک، بعد بیمه، خریدهای مامان، کلاس سجاد، پخت ناهار مورد علاقه سجاد(لازانیا لقمه ای) که خیلی وقت گیر بود، مجدد سجاد و کلاسش، ملاقات با فرزند داداشم، بردن علی به خانه بازی که قولش را داده بودم و این وسط کارهای روزانه دیگه...
خلاصه که اصلا نشد خونه تکونی آخر هفته را انجام بدیم ))))
و بدین ترتیب قرار شد خونه مرتب بشه بعد بریم
همه بسیج شدند و ساعت ۳ خونه تمیزتر از اونی که میخواستم شد و منم رضایت دادم بریم بیرون
و خوب کجا بهتر از سرانزا
تقریبا میشه گفت خوب بود
بیشترم منظورم هواش بود
این روستا اگه کمی بهش رسیدگی بشه بی نظیره
فقط مشکل اینجاست کسی بهش اهمیت نمیده
ماهام که میریم اگه کسی با ما باشه سرمون به حرف گرم شه شاید بمونیم وگرنه بعد از یک ساعت میگم بریم
واقعا خسته کننده است بخوای به خاطر هوای خنک جایی که هیچ امکاناتی نداره بمونی..
کاش مسئولین تهران به روستاهای خودشون هم یک کم توجه نشون میدادن

قلعه سرخ

خیلی از اهالی و بومی ها معتقد هستند این قلعه پر از گنج هست
که البته با کشف چندین فقره عتیقه جات و طلاهای قدیمی حرفشون بی راه هم نیست
فعلا به دستور قضایی محوطه اش با دوربین کنترل میشه
و اما این قلعه در سالهای سال پیش به خاطر شرایط جنگ و کشتار مردم توسط اهالی ساخته شده بوده و از هر خونه تونلی زیر زمینی زده بودن به داخل قلعه و در مواقع خطر اهالی خودشون را به قلعه می رسوندند و ایمن می شدن
یکی از این تونل ها چند سال پیش کشف شد که میراث فرهنگی حضور پیدا کرد و راه اون را بستن تا بررسی کنند
بعدا نوشت: این نوشته مربوط به دیروز (جمعه)می باشد فقط به دلایلی امروز پست را تایید کردم
دختر عموی گرام بنده با توکل به خدا امشب رفت پای سفره عقد
خوب تو محضر که به خاطر دلخوری از ما بهمون نگفتند بریم حتی به بابا
ولی جشن دعوت بودیم
البته بدون سجاد
سجاد رفت خونه داداشم و ما بقیه همگی رفتیم
تقریبا میشه گفت تو این جشن بهم خیلی خوش گذشت
ظاهرا من طرف عروس بودم ولی به خدا فامیل داماد بیشتر تحویلم می گرفتند
آقا داماد پسر دختر خاله جاریم بود
و جاری هم با کل خانواده مادریش دعوت بود
حالا این جاری که میگم خودش از قبل هم محلی مامانم اینا بودن و نسبت فامیلی هم باهامون داشتند اصلا باعث و بانی ازدواجش با برادرشوهرم خودم بودم
به حدی خانواده مهربون و دوست داشتنی داره که نگو
خلاصه که خیلی مزه داد اینکه تو یک مجلس هیچ کسی غریبه نباشه
موقع پایکوبی هم بنده و جاری با هم هنرنمایی کردیم
خیلی جالب بود انگار رقص عروس و داماد باشه یهو دیدیم همه نشستن و ما دو نفر تنها وسطیم
تنها چیزی که یک کم مکدرم می کرد عدم حضور سجاد بود
که اونم کل شام و پذیراییم را براش آوردم و خدا را شکر اصلا هم ناراحت نبود
میگفت نشستم ستایش دیدم البته همسر و داداشم تا ۹ شب پیشش بودن و دیر اومدن ما هم که راس ۱۱ خونه بودیم
عروسی هایی که دو طرف فامیل هستن یک سری محاسن داره که غریبه ها ندارن😍
به زنعمو میگم من از منبع موثقی چیزهایی شنیدم که صلاح نمیدونم این همه با سرعت عمل کارهای عقد را انجام بدید
اول تحقیق کنید
میگه از خودشون همه چی را پرسیدم
میگم ار پسره نع از همه بپرسید همسایه فامیل دوست اصلا تحقیق نمیکنید اشکال نداره بزارید نامزدی بیشتر باشه
میگه ول کن زنعمو کلا مردم پشت سر همه بد میگن
به خدا خیلی نگرانم
کاش این همه هول نبودند
گفته بودم دو تا عروسی داریم خدا را شکر تداخلش از بین رفت بنا به دلایلی عموم عروسی دخترش(جشن عقد) را فردا شب برگزار می کنه ولی خب به خاطر فضا و شرایط مهمونها اومده دختر و پسرِ، عموها و عمه ها و دایی ها و خاله ها را با همسر فقط دعوت کرده..
به جز داداشم که پسرش کوچیک هست و کسی را برای نگه داری بچه اش نداره
امشب دیدم بهم پیام داده شما هم علی جون را بیار
خب اگه علی را ببرم سجاد واقعا گناه داره تنها می مونه
از طرفی میدونم برادرزاده من فردا دل علی را میسوزونه
موندم چیکار کنم علی را ببرم یا بزارم کنار سجاد ؟
سجاد خودش میگه علی را ببر من تنها راحت ترم
ولی خب گناهه تا نیمه شب تنهایی بمونه
عموش هم نیست بفرستم بره خونه عموهاش
کاش اصلا علی را دعوت نمیکرد اونوقت منم نمی موندم تو این دو راهی که ببرمش یا نبرمش؟
امروز باید سجاد را می بردیم برای لباس فرم سال بعد
اونم وسط تایم کاری
نه همسر راضی میشد بیاد از وسط کارش نه ماشین را بهم می داد من بیام
میگفت امروز نیاز دارم به ماشین.
از طرفی هم بانک محل کارم پیام داده بود که همسر بیاد فرمهای وامش را امضا کنه تا بتونیم نهایتا آخر هفته وام را واریز کنیم
این وسط مونده بودیم چیکار کنیم
آخرش تصمیم گرفتیم من بمونم پیش علی تا ساعت ۸ که پاس دارم
همسر و سجاد هم برن مدرسه نهایت نیم ساعت قبل از ۸ رفتن دیگه
میبینن اومدن کارشون را راه میندازن دیگه
بعد ساعت ۸ می اومد دنبال من و با هم میرفتیم بانک
ته تهش من نیم ساعت مرخصی می گرفتم اونم نیم ساعت نهایت یک ساعت دیرتر میرفت سر کار به جاش بعدازظهر دیرتر می اومد و جبران می شد
ساعت یک ربع به ۹ زنگ زدم میگم پس کجایی؟ چرا نمیای؟
میگه خیاطی که باید اندازه برای لباس پسرها را یادداشت میکرده دیر اومده تازه اومده دیدیم متر نیاورده
باز رفته متر بیاره بیاد اندازه بگیره میام
خدا را شکر تو این مدت رفته بود بانک و کارهای وام را انجام داده بود .
منم دیدم پیداشون نیست پاشدم قیمه مخصوص خودم را پختم و برنج خیس کردم که دیدم یکی میگه سلام صبح بخیر
بععععله علی آقا بیدار شد و این یعنی مکافات برای رفتن به سر کار
میگم سلام پسرم چرا زود بیدار شدی.
میگه خوابم نمیاد
تصمیم گرفتم با صداقت پیش برم .میگم پسر خوشگلم برو تلویزیون ببین تا داداش بیاد بعد بمونید منم برم سر کار.
شدیدا مخالفت کرد دیدم همسر هم رسید و منتظره
سریع لباس تنش کردم و تصمیم گرفتم ببرم با خودم اداره.به چند دلیل:
۱_ عاشق محل کار من یا باباشه
۲_ کار خاصی ندارم و فعلا تو تایم فرجه و استراحت هستیم
۳_ دیدم تا برسم اداره میشه ۹ و نیم اونطرف هم که ساعت یک و نیم تعطیلیم پس زمانی نمیبره
۴_ که مهم ترین دلیل بود وقت چونه زدن باهاش را نداشتم
و آخرین دلیل هم علاقه شدید همکارام به علی بود
طوریکه چند باز گفتن چرا علی را نمیاری
پس سر راه براش خوراکی هم خریدم و رفتیم.
همون اول راه مدیر دیدتش اومده جلو بوسش کرد کلی قربون صدقه میره و میگه خوب کردی اوردیش
اولش علی با خجالت و حیا سلام و علیک کرد
بعد کم کم خودش راه افتاد اتاق همکارا با بقیه با روی بازتری احوال پرسی کرد و نهایتا دیگه نمیتونستم حریفش بشم بیاد اتاق.
به حدی بهش خوراکی داده بودن که نمیدونست چطوری بیاره اتاق
اومده بهم میگه ظرف بده میخوام
از کشو بهش ظرف درب دار پلاستیکی دادم اومد میبینم پر خوراکی شده
هر کسی یک چیزی بهش داده بود .
چای منم که برداشت و با خوراکی ها خورو
بازی های انلاین،،صحبت های تلفنی با مادربزرگش، تماشای فیلم، شیرین زبونی با همکارا و ... از کارهای امروزش بود
با این حال آخراش دیگه نمیشد کنترلش کرد .
دیدم همش با صدای بلند داد میزنه و بازی میکنه بردمش داخل محوطه و زنگ زدم الهام
میگه من نمیام بیرون بیارش اتاق من
رفتیم ساختمون الهام اینا اونجا هم کلی آقا را تحویل گرفتن
از پسته و مغز بگیر تا شیرینی و حتی یکی بهش یک پاکت قشنگ داد داخلش پر از پوکه خودکار
یعنی بهترین هدیه ای بود که انگار تو عمرش گرفته
دیدم باز اینجام براش عادی شده و داره آتیش میسوزونه خداحافظی کردم و آوردمش تو محوطه تا بازی کنه
کم کم باعث شدیم همکارا به هوای دیدنش اومدن بیرون و جمعمون زیاد شد
خودم تعجب کردم چرا این همه همکارا به علی محبت دارن و میان دیدنش
در حالیکه بقیه هم گاهی بچه هاشون را میارن ولی کسی این همه استقبال نمیکنه ازشون .این معما وقتی حل شد که یکی برگشت گفت
خیلی دلم میخواست پسری که این همه اذیتت کرد و دعاش کردیم را ببینم
همین همکارا گفتن پسرت را آوردی گفتم من رفتم ببینمش
و سریع اومدم
کلی علی را بغل کرد و بوسش کرد
واقعا نمیدونم چطور ممنون این همه محبتشون باشم
اونها چون برای علی دعا کرده بودن مهرش تو دلشون مونده
واقعا همکارام علی را دوست دارند و خدا را شکر میکنند برای سلامتیش..
و منم ممنونم از خدا برای بودن این ادمهای مهربون اطرافم

علی آقا در سمت جدید...
امسال سجاد را کلاس والیبال اسم نویسی کردم اولش نق زد ولی خب بعد خوشش اومد
زبان هم که ۳ ساله داره میره و امکان نداره وسطش بیخیال شم
پس زبان هم ثبت نام کرد
برای کلاس لحن و صوت قرآن اقدام کردم چون مدرک روان خوانی را داشت و کرونا باعث شد نتونه ادامه بده دیدم مربیش میگه سطحش، سطح ۲ و باید تا سطح ۶ بیاد تا کامل بشه و انشاالله استادی بگیره
پس این کلاس هم مجبوره حداقل دو یا ۳ سال بره
ولی باور کنید من به همین ها قانع بودم که مدیر مدرسه خودشون تو کانال مدرسه زد:
دانش آموزانی که نمرات ۱۸ و زیر ۱۸ دارند شرکت تو کلاسهای جبرانی اجباری می باشد
پس سجاد در ۲ کلاس هنر و علوم(شیمی،فیزیک) هم باید شرکت کنه(والا ما ۱۸ می شدیم کلی هم ذوق میکردن خانواده ها بعد برای اینها جبرانی میزارن)
البته اعتراض زده که اگه جوابش بیاد و نمراتش تغییر کنه نیازی به شرکت نیست اما خوب باید فردا ببینم نتیجه اعتراضش چی شده
حالا بین این همه کلاس گاهی التماس میکنه فوتبال یا فوتسال هم برم
بهش میگم من مشکلی ندارم فقط بین کلاسهات میتونی تایم خالی پیدا کنی؟؟؟؟
اگه به من بود باید شنا و تست کنکور هم میرفت که دیدم قیافه اش واقعا طوری هست حرفش را بزنم گریه می افته برای همین بیخیال شدم
حاشیه
به خدا من اگه جای سجاد می بودم پر می کشیدم برای این کلاسها..
امشب همسر هوس گردش به سرش زد
عصر زنگ زده شام را ببریم بیرون بخوریم
گفتم چشم
براشون جاتون خالی ساندویچ مرغ درست کردم و رفتیم بیرون
سر پیدا کردن مکان مشکل داشتیم
من اصرار که بریم محلی که وسایل بازی داشته باشه تا علی هم لذت ببره
حسین و سجاد دوست داشتن برن جای دنج و خلوت
بعد از نیم ساعت من موفق شدم با کمک علی و التماس هاش قانعشون کنم بریم پارکی که هر دو شرایط را داره
خداییش به محض ورود علی پر کشید سمت وسایل بازی تا اخرش
و همسر هم بعد از خوردن شام لم داد و از طریق تلوبیون سریال ستایش را تماشا کردن
منم که از صبح زود بیدارم و فردا هم مجدد برای کنکور باید زود بیدار بشم خمیازه کشیدم تا سریال تمام شد و برگشتیم
حتی فرصت نشد میوه بخوریم فقط شام و چای و فیلم
از حق نگذریم هوای بیرون خنک و خوب بود
کاش میشد همون بیرون خوابید 😊
شب همگی بخیر
به خاطر تقلب در کنکور پارسال امسال اومدن تعداد دفترچه ها را زیاد کردن همین طور هر دفترچه پاسخنامه جداگانه داره
بعد رابط واقعا کارش سخت شده باید حداقل ۴ یا ۵ بار بره مخزن و برگرده و هر بار دفترچه و پاسخنامه ها چک بشه امضا داشته باشه سورت باشه غایب ها جداگانه سورت شه
اونوقت با این همه دستمزدها کمافی السابق تغییر نکرده
اما بماند با همه اینها خیلی دوست دارم کنکورها را
مخصوصا کنکور کارشناسی که بچه ها دارن محیط جدیدی را تجربه میکنند خیلی جو قشنگ و جالبی داره
وقتی صداشون میکنم دخترای گلم حس میکنم آرامش پیدا میکنن و استرسشون کم میشه
با وجود جدیت لبخند میزنم تا ترس ازشون دور شه
الهی که همه موفق باشند
هوا بس ناجوانمردانه گرم است..........
دلم میخواد با لباس بپرم تو حوض اب
دوبار تاسیسات اومده دستگاهها را چک کرده میگه نهایت قدرت این دستگاهها همینه
آقا کسی تو مناطق غرب و سرد کشور هست جابجایی داشته باشه با یک ادم تو دل کویر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حاشیه
داشتیم میرفتیم شاهرود
مسیر رفت عالی بود
شوخی و خنده
برگشت اولش بحث بود و در ادامه سکوت
با زنها مهربون تر باشیم
گنااااااااااااااااااااااه دارن...
اصل مطلب:
15 ساله ازدواج کردم
همیشه قناعت را سرلوحه کردم
جدیدا دارم فکر میکنم شاید اشتباه کردم
شاید باید منم همسر را عادت میدادم به خرج کردن
همکار اومده میگه تایم تعطیلات تابستونی اعلام شد
رفتم با لبخند ژکوند به مدیر میگم از چه تاریخی نیستیم خدمتتون؟
میگه کاری نکن نامه بزنم بیای؟
کم نیاوردم میگم بزنید
فوقش اضافه کاری توپ گیرم میاد
میگه بروووووووو
میگم حالا از چه تاریخی زیارتتون نمیکنیم؟
میگه از اول مرداد تا 26 مرداد(با توجه به تعطیلی پنج شنبه و جمعه میشه: 30 تیر تا 28)
تقریبا یک ماه
به حدی ذوق کردم که واکنشم شبیه والیبالیستها بود بعد از گرفتن امتیاز
خودمم خندم گرفت
مدیر میگه انقدر اینجا زجر میکشی
خداییش زجر نیست خودم کارم را دوست دارم
حالا درسته گاهی اذیت میکنند ما را
ولی بدون کار هم نمیتونم زندگی کنم
تعطیلات هم در همین حد نوروز و تابستون خوبه
اگه تعطیلات زمستونه هم میداشتیم نور علی نور بود![]()
برای همین با خنده گفتم نه بین خوب و خوب تر دارم انتخاب میکنم
میرم پیش بچه ها، سفر، استراحت، تازه صبحها تا 8 میخوابم
میگه 8؟ بخواب تا 12 ...!!!
میدونم نمیتونم
شما ها چی ؟ تو تعطیلات تا چه ساعتی میخوابید؟اصلا کار بهتره یا تعطیلات؟
میگم این پست را میشه حتی پست آموزشی هم اسمش را گذاشت..
دیروز حسین آقا برای ماشین اسپری براق کننده خرید
استفاده کرد و با ذوق نشونم داد
منم به به و چه چه که همسری چه کرده و آفرین ماشین خوشگل شده و از این حرفها
بعدشم گذاشتم رو داشبورد
امروز ماشین دست حسین بود میبره شرکت و از تنبلی همون جلو در پارک میکنه و داخل نمیبره
آفتاب اینجام وحشتناک داغ
میزنه به شیشه و شیشه هم در حکم ذره بین باعث میشه اسپرس ورم میکنه و منفجر میشه
حسین آقا که میان سوار ماشین بشن متوجه میشه تو ماشین یک چیزی شبیه پر کبوتر پر شده
باز هم متوجه شیشه ماشین که خرد شده بوده نمیشه
وارسی میکنه از همون بیرون و فکر میکنه دزد زده.
در حین وارسی متوجه اسپری مچاله شده میشه و حدس میزنه داستان چیه
به دنبال خسارت کل ماشین را میگرده و نهایتا چشمش به شیشه میخوره
خلاصه که امروز این بی احتیاطی ضرر قشنگی بهمون زد
ولی درس گرفتیم تو گرمای خرما پزون دیگه هیچ اسپری و وسیله منفجره ای را پشت شیشه نزاریم..


امشب با جاریها رفتیم بیرون
زنونه البته با بچه هامون
بدون شوهر و مادرشوهر..
صحبت کردیم بهشون میگم مربا گیلاس دارم میپزم
جاری میگه وقت داری میگم وقتی نمیگیره چند لحظه است
بعد باز صحبت کردیم تا رسیدیم به کارهای خونه ..
میگم از وقتی همه چی گرون شده تو خونه تند تند کیک میپزم رانی درست میکنم بستنی درست میکنم تا هم تغذیه سالم را رعایت کنیم هم بالاخره تو هزینه ها کمک بشه
باز جاری گفت وقت میکنی میگم بابا چند دقیقه است کلا
حرف غذا شد بچه ها و شوهر من تو کل دو فامیل به بدغذایی معروف هستن
میگم سجاد هوس لازانیا لقمه ای کرده پیله است فردا بپزم باز جاری گفت حوصله داری..!!!
میگم کاری نداره گناهه
که به خنده گفت ما هر کاری میگیم تو میگی چند دقیقه است کلا فکر کنم رو دور تند گذاشتن تو رو ..
خندیدم
خدایی هم داریم سخت میگیرم خیلی از کارها وقتی تکرار بشن به حدی راحت میشن که ظرف چند دقیقه میشه انجامش داد ...
دوست داشتم خامه کشی رو کیک هم بلد می بودم اونوقت تمام کیک های تولد را خودم میپختم بدون منت
بیرون خیلی گرون در میاد به خوشمزگی خونه هم نمیشه
صبح به محض رسیدن کارهای اداریم را به روزرسانی کردم و تقریبا دیگه کاری نداشتم مگر اینکه کسی حضوری بیاد یا تماس بگیره
خب ایام امتحانات و بعدش کارم کلا کم میشه
تصمیم گرفتم وقتم به غیبت و بطالت نگذره نشستم کتاب میخونم
به حدی غرق شدم که متوجه نشدم یک ربع دیگه ساعت اداری تموم میشه
فکر کنم مرداد ماه تعطیلمون کنند همیشه دو روز مونده به مرداد تصمیم گرفته شده را اعلام میکنند
فعلا از سه شنبه فقط ساعت کاریمون کم میشه به مدت دو ساعت...
خب با توجه به داشتن کودک زیر شش سال نیم ساعت هم زودتر از بقیه میرم یا میام (با توجه به اینکه ماشین دست همسری هست و اونم نمیتونه کارش را زود تعطیل کنه صبحها 8 میام و ظهر یک و نیم میرم )
مجبورم این مدت را با الهام برم
خدا کنه حسین زودتر ماشین بخره واقعا سخت شده رفت و امد برام
چهارشنبه خوب بودم با همسرم توافق کردیم برای پنج شنبه که من نرم
شام پختم آوردم خوردیم رفتم سفره را جمع کنم کمرم طوری درد گرفت که جیغ زدم
دردهای وحشتناکی که حتی نمیتونستم اپسیلونی تکون بخورم
با هزار بدبختی اون شب تمام شد صبح با درد خفیف بیدار شدم و کارها را انجام دادم و خوشحال از اینکه درد کمرم جدی نبود
ولی خب باز حوالی ساعت ۱۰ مجدد شبیه شب قبلش شدم
طوریکه آخرش رفتم دکتر و آمپول زدم
همسر و پسرها رفتن سرخاب پدر شوهر و منم از راه دور فاتحه ای نثارشون کردم
حوالی ساعت ۶ ونیم بود راه افتادم سمت خونه دوستم
شبیه زنهای باردار مجبور بودم آروم راه برم و دستم پشتم و تو گودی کمر بود اولین نفر رسیدم و کم کم بچه ها اومدن
خدایی صاحبخونه با وجود دو تا بچه سنگ تمام گذاشته بود دستش درد نکنه
عالی بود خیلی هم گفتیم و خندیدیم ...
ساعت ۹ زنگ زدم دیدم همسر هنوز راه نیفتاده رفتم خونه داداش کوچیکه پیش مامان
و ساعت ۱۱ من و همسر همزمان رسیدیم خونه
امروزم که خواستم جبران دیروز را کنم وقتی حسین گفت بریم بیرون علی رغم میل باطنی قبول کردم
رفتیم سمت فینسک
محله ای خوش آب و هوا که داخل یکی از شهرستان های استان سمنان قرار داره
اگه کسی سمنان اومده باشه و شهمیرزاد را دیده باشه باید بگم از شهمیرزاد به سمت ساری که بریم تقریبا بعد از نیم ساعت به فرعی میرسیم که اسمش پرور هست
حالا روستاهای این منطقه خودشون هر یکی از یکی قشنگ تر هستند
خرید هم کردیم و کنار رودخونه ای تو دره نشستیم تا غروب
پسرها کلی بازی کردند و آخرش غروب برگشتیم
حسین نزدیک به ۱۲ کیلو گیلاس خریده
کسی میدونه به جز مربا دیگه با این ها چیکار کنم ؟؟؟
حاشیه
*سجاد امشب رفته خونه داییش
*یکم تولد پسر داداش کوچیکه بود که متاسفانه پیش ما نبود
* دوم سالگرد پدرشوهر مرحومم بود که واقعا دوست داشتم برم سر خاک ولی نشد
*این دو روز رو مد انرژی مثبت بودم
نتیجه: همش خبرهای خوب شنیدم
دو تا از دوستان همون جمع در شرف مادر شدن هستند از اونجایی که سن هامون بالا رفته راستش خودم نگران بودم
برادران داداشم که باعث و بانی خیلی از مشکلات بود ظاهرا جای دیگه ای هم کتک کاری داشته و بازداشت شده
نمیدونیم دقیقا چطوری شده فقط میدونم خدا خیلی عادل تر از بنده هاش...
همسر و پسرها را فرستادم بیرون
سریع شامم پختم و بالاخره طلسم شکست و اومدم اینجا
راستش این چند روز هم تو اداره به خاطرات تغییر و تحولات و جابجایی ها سرمون شلوغ بود هم خونه
الهام رفت منم سریع جاش را با صندلی پر کردم تا مدیر نقشه ای برای اتاق دلبرم نکشه
میزم را هم قشنگ و مرتب چیدم و یک سری وسایل هم که الهام نباید میبرد مجبور شدم تحویل گرفتم و ازشون نهایت استفاده را بردم
به مادر اون دانشجوی مرحوم هم زنگ زدم
طفلک حال خوبی نداشت
گریه می کرد
ولی خب چون زمان محدود بود مجبور بودم وگرنه خودشون ضرر می کردند
گفتم شما اگه بینه شخص ثالث را کامل دریافت کرده باشید این بیمه شامل شما نمیشه اما اگه کمتر گرفته باشید ۳۰ تومن هم بیمه دانشجویی میدن خدمتتون
دیدم مادرش میگه خانم هم جوونم رفت هم مالمون حال مال فدای سرش بچه ام رفت..
جریان از این قرار بوده ماشین اصلا بیمه شخص ثالث نداشته متاسفانه
و آقا پسر هم با سرعت بالا میرفته که ماشین منحرف شده خورده به بلوک سیمانی وسط جدول
دلم آتیش گرفت
خلاصه این بنده های خدا کلا همین ۳۰ تومن را میتونند بگیرن و بیمه دیگه ای نداشتند
بگذریم
این چند روز که نبودم با مامان داشتیم نواقص جهیزیه زن داداشم را جور میکردیم تا ببره
واااای که چقدر قیمت ها وحشتناک بود
طفلی مامان پول ۳ تا وام را داد تا این نواقصی که خیلی هاش حتی وجود خارجی نداشتند را بخره
هنوزم گیر هستیم و لیست ادامه داره
و اما فردا...
فردا یک مهمونی خیلی مهم دعوتم
دوستان دوره دبیرستان حدود ۶ نفریم سالی یک بار به یک مناسبت میریم خونه یکی
این بار به مناسبت مادر شدن دوستمون داریم میریم
حدود یک ماهی هست برنامه ریزی کردیم و پول جمع کردیم و هدیه خریدیم
و برنامه را برای فردا حوالی ساعت ۶ فیکس کردیم
دیشب همسر میگه فردا بریم سرانزا؟
میگم نه دعوتم
میگه عه!!! ۷ اّمین سالگرد بابامه
میگم عزیزم آدم ها برای وقتشون برنامه ریزی دارند. شما که تصمیم داشتید برید حداقل ۳ روز زودتر بگو شاید میتونستم با دوستام برنامه را تغییر بدیم و عقب بندازیم
ولی الان واقعا نمیشه طفلی دوستمون کلی خرید کرده بقیه برنامه هاشون را هماهنگ کردن .از طرفی تعداد هم اونقدر زیاد نیست بگم حالا من نمیرم سالی یک بار ما هم را میبینم باید بهم زودتر اطلاع میدادی.
حالا شمام که برنامه خاصی ندارید جمعه بریم .دیدم میگه نه همه هماهنگ کردن
دلم سوخت چطور همه هماهنگ بودن که من در جریان نبودم .گفتم چاره ای نیست پسبدون من برو .
اولش ناراحت شد گفتم اگه هیچی نگم ممکن قهر کنه
رفتم با آرامش بهش میگم حسین جان میخوای نرم
بعد سریع گفتم با وجود اینکه خیلی دوست داشتم بچه دوستم و دوستام را بعد این همه مدت ببینم ولی اگه ناراحت میشی نمیرم
دیدم میگه اشکال نداره برو ..
میگم پس یک لطف دیگه هم میکنی؟ ماشینم نبر شما وبچه ها با داداشات برین😃
میگه ماشینم ببر
و اینگونه شد بدون خون و خونریزی و قهر من تونستم قانعش کنم برای هر کاری باید از قبل برنامه ریزی کرد و نظر بقیه هم مهمه😉😉😉
حاشیه
نون خشک اینجا پیدا نمیشه
البته نون خشک محلی هست که پسرها دوست ندارن
از طرفی خوراک مورد علاقه ما تو تابستون آب دوغ خیار هست
حالا چیکار کنم؟؟؟؟
حاشیه
امروز مادر همکار بعد از ۳ بار احیا و کلا ناامیدی از زندگی مرخص شد
البته باید حالشون بهتر بشه تا عمل قلب را انجام بدن ولی خدا را شکر آنژی قلب باعث شد مقداری بهبود پیدا کنند و مرخص بشن
ممنون از دعاهای تک تک شما عزیزان