چهارشنبه خوب بودم با همسرم توافق کردیم برای پنج شنبه که من نرم
شام پختم آوردم خوردیم رفتم سفره را جمع کنم کمرم طوری درد گرفت که جیغ زدم
دردهای وحشتناکی که حتی نمیتونستم اپسیلونی تکون بخورم
با هزار بدبختی اون شب تمام شد صبح با درد خفیف بیدار شدم و کارها را انجام دادم و خوشحال از اینکه درد کمرم جدی نبود
ولی خب باز حوالی ساعت ۱۰ مجدد شبیه شب قبلش شدم
طوریکه آخرش رفتم دکتر و آمپول زدم
همسر و پسرها رفتن سرخاب پدر شوهر و منم از راه دور فاتحه ای نثارشون کردم
حوالی ساعت ۶ ونیم بود راه افتادم سمت خونه دوستم
شبیه زنهای باردار مجبور بودم آروم راه برم و دستم پشتم و تو گودی کمر بود اولین نفر رسیدم و کم کم بچه ها اومدن
خدایی صاحبخونه با وجود دو تا بچه سنگ تمام گذاشته بود دستش درد نکنه
عالی بود خیلی هم گفتیم و خندیدیم ...
ساعت ۹ زنگ زدم دیدم همسر هنوز راه نیفتاده رفتم خونه داداش کوچیکه پیش مامان
و ساعت ۱۱ من و همسر همزمان رسیدیم خونه
امروزم که خواستم جبران دیروز را کنم وقتی حسین گفت بریم بیرون علی رغم میل باطنی قبول کردم
رفتیم سمت فینسک
محله ای خوش آب و هوا که داخل یکی از شهرستان های استان سمنان قرار داره
اگه کسی سمنان اومده باشه و شهمیرزاد را دیده باشه باید بگم از شهمیرزاد به سمت ساری که بریم تقریبا بعد از نیم ساعت به فرعی میرسیم که اسمش پرور هست
حالا روستاهای این منطقه خودشون هر یکی از یکی قشنگ تر هستند
خرید هم کردیم و کنار رودخونه ای تو دره نشستیم تا غروب
پسرها کلی بازی کردند و آخرش غروب برگشتیم
حسین نزدیک به ۱۲ کیلو گیلاس خریده
کسی میدونه به جز مربا دیگه با این ها چیکار کنم ؟؟؟
حاشیه
*سجاد امشب رفته خونه داییش
*یکم تولد پسر داداش کوچیکه بود که متاسفانه پیش ما نبود
* دوم سالگرد پدرشوهر مرحومم بود که واقعا دوست داشتم برم سر خاک ولی نشد
*این دو روز رو مد انرژی مثبت بودم
نتیجه: همش خبرهای خوب شنیدم
دو تا از دوستان همون جمع در شرف مادر شدن هستند از اونجایی که سن هامون بالا رفته راستش خودم نگران بودم
برادران داداشم که باعث و بانی خیلی از مشکلات بود ظاهرا جای دیگه ای هم کتک کاری داشته و بازداشت شده
نمیدونیم دقیقا چطوری شده فقط میدونم خدا خیلی عادل تر از بنده هاش...