با اجازه همگی این چند روز را تهران بودیم
عروسی پسردایی همسر
خیلی جای همه سبز بود و حسابی خوش گذشت
نه اینکه عروسی خاصی باشه بیشتر بودن با جاریها خوب بود
انشاالله که عروس و داماد هم خوشبخت بشن..
عید غدیر به همه شیعیان جهان مبارک مخصوصا سیدهای گل❤😍💐
بعدا نوشت:
و اما توضیحات یا جزئیات
از ریخت و پاش و خرید قبلش و ارایشگاههامون و ساک بستن بگذریم که حسابی خستم کرد هماهنگ کرده بودیم با برادرشوهرها باهم بریم ولی یکی از داداش ها ساقدوش بود و همراه مادرش چهارشنبه رفت همسر هم که میخواست به یک سری از کارهای کارگاهش برسه زودتر راه افتاد و اون دو نفر هم با اختلاف دو سه ساعت بعد ما حرکت کردند
دقیقا 5 دقیقه قبل از حرکت تمام طلاهای همراهم را برداشتم و گذاشتم جای امن تا بتونم تو عروسی از سرویس استفاده کنم حلقه ام را هم دست کردم و میخواستم سرویس را همراه کنم شیطون بهم گفت نکنی؟ بهش میگم چرا؟ میگه به قفلهاش اعتباری نیست باز میشه و گمشون میکنی اونم شهر غریب که معلوم نیست کی پیدا کنه و ...
منم گفتم راست میگی برای همین به حسین گفتم جعبه مخصوص سرویس را بده تا همون جا همراهم کنم و عملا هیچ طلایی همراهم نبود جز حلقه که اونم چون بعد از مدت ها دست کرده بودم اذیتم میکرد ولی باهاش کنار اومدم
نزدیکای ایوانکی دیدم واقعا نمیتونم تحملش کنم تصمیم گرفتم تو ماشین دستم نباشه جعبه را برداشتم که اینم بزارم داخلش دیدم ای داد بیداد ، جعبه خالیه
یادم اومد وقتی جعبه را گرفتم و طلاهای دم دستی را دراوردم که اینها را بزارم داخلش سجاد صدام کرد و یادم رفت طلاها را بزارم داخلش و رو میز جا موندن
زنگ زدم جاری که اگه راه نیفتاده برام یک سرویسی چیزی بیاره خیلی ضایع بود بخوام بدون گوشواره و ... اونم با اون لباس که کاملا مشخص میشه
دیدم جواب نداد
به اون یکی زنگ زدم بازم جواب نداد
بعد 10 دقیقه که زنگ زدم جاریم عذر خواهی کرد گفت داشتیم راه می افتادیم دستام پر بوده بعدشم زنگ زدم اشغال بودی کاری داشتی؟ دیدم دیگه افتادن تو جاده گفتم هیچی مراقب باشید و البته داستان را براش تعریف کردم گفت میام یه فکری میکنیم ناراحت نباش
البته که ناراحت نبودم فقط نگران طلاهای تو خونه بودم یعنی برای آقای دزد تخیلیم چیده بودم طلاهای دم دستی و سرویس و ... کلا بفرما زده بودم بیاد برداره و بره
این گذشت و ناهار رسیدیم
بعد از ناهار خانمهای تهرانی رفتن ارایشگاه ما جاریها موندیم و مادرشوهر و اقایون
خودکفایانه خودمون را بزک کردیم و کلی هم راضی بودیم خدایی خوب شده بودیم برای طلا هم که جاری کوچیکه کل طلاهاش همراهش بود تونستم گردنبد و گوشواره و دستبند ازش بگیرم که عالی هم بود
اما عروسی به حدی فامیل عروس وسط بودن که فرصت نمیدادن کسی بره وسط، بماند که خودمون هم به خاطر حضور داماد و دوربین تمایلی به هنرنمایی نداشتیم![]()
به علی خیلی خوش گذشت ولی دو تا کار خطرناک کرد که کوفتمون کرد
اولیش قبل رفتن به سالن بود که پرید بره سوار ماشین باباش بشه نزدیک بود ماشینی که دنده عقب می اومد و ندیده بودتش بهش بزنه
دومیش بعد از سالن بود که همسر داشت پیاده می شد با داداشاش صحبت کنه به تبعیت از همسر علی هم یهو و بی هوا پیاده شد که اگه متوجه نشده بودم و نگهش نمیداشتم می پرید وسط خیابون...(ممکن خیلی ها فکر کنند من و خانواده ت و نگهداریش کوتاهی میکنیم ولی اصلا اینطور نیست این دو مورد از هزاران شیطنت علی به حدی یهویی بود که فرصت عکس العمل را از ادم میگرفت)
و در کل این بود خاطرات عروسی راه دور
فرداش بعد از ناهار هم برگشتیم که یکی از بهترین اتفاقاتش رانندگی بنده از تهران تا آرادان بود همسر همیشه تو مسیر رفت ماشین بهم می داد ولی برگشت می گفت نمیتونی اما از اونجایی که شب دیر خوابیده بودیم و صبح زود بیدار شده بودیم و ظهر هم ناخوداگاه ادم خوابش میبره با یک تعارف قبول کرد و منم تونستم این جاده را هم امتحان کنم... که بسی شاد شدم و کیف کردم(یکی از بهترین تفریحات من رانندگیه مخصوصا تو جاده و دوست دارم تمام جاده ها را حداقل یک بار رانندگی کنم )