امروز گریه کردم
نصف به خاطر تو و نصف دیگرش به خاطر خاطرات تو....
******
خداییش گریه کردم..
دلم خواست برم جایی که کسی نباشه منظورم از کسی اشناهان
دلم میخواد به خودم مرخصی بدم یک هفته از زندگی خودم خارج بشم و بعد با انرژی برگردم
حتی پسرها، حسین، مامان و ... هیچ کسی را نمیخوام کنارم باشن
*****
مادرشوهر مشکوک به کروناست میگه شبی یکی از پسرها بیاد پیشم
خدا به خیر کنه
سفرمون یک هفته عقب افتاد
علی و سجاد سر هیچ موضوعی سازش ندارن
صدای داد و دعواشون همش تو گوشم اکو میشه
جاری کوچیکه عمل کرده و بستری
هیچ کسی شرایطش را نداره بهش سر بزنه
خودمم از صبح تازه فرصت کردم دو مین بنشینم_ اونم منتظرم آب جوش بیاد به روش واتو واتو ماکارونی بپزم و بعد سجاد را ببرم کلای ورزش.._
پرونده های داداشم به اوج بی نظمی و گره های خودش رسیده
امیدوارم زودتر این پرونده ها تمام شن..
همسری خسته تر از همیشه خودش را تو کار غرق کرده نگرانشم
ولی میدونم سال آینده خیلی از این مشکلات تمام شدن
شاید مشکل جدیدی باشه ولی خب آن نیز بگذرد
*******
آشفتگی اوضاع بیشتر از مشکلات بهمم میریزه
سعی داشتم پست منفی ننویسم ولی خب واقعا نیاز داشتم به نوشتن حرفهایی که داشت ذهنم را می خورد الان حس میکنم حرفها از سرم اومدن بیرون و روبروم نشستن
حداقل می بینمشون
**********