دفترچه خاطرات یک زن


دل نگرانی


صبح زود، خیلی خیلی زود با تماس مامان بیدار شدم و رفتم دنبالشون برای کاری..

ساعت ۱۰ بود برگشتم دیدم سجاد نشسته داره قرآن تمرین میکنه 

دیدم شارژ نیست میگم چته؟ میگه گردنم درد میکنه

گفتم شاید به خاطر بد خوابیدن باشه دیدم میگه گلومم می سوزه

میگم چیزی خوردی؟

گفت: نه.

صبحونه بهش دادم میگه خوب شدم منم خیالم راحت شد

از وقتی مادرشوهرم گفت مریضم ترسیدم چون روز عید خونشون بودیم

می ترسم کرونا باشه 

خلاصه سجاد بهتر شد و گفت خوبم دیگه رفت کلاس قرآن 

محض احتیاط گفتم ماسک همش رو صورتت باشه بعد قرآن هم رفت والیبال

اصلا حالش بد نبود که بگم مریض شده و نزارم بره

برگشت براش شربت آلبالو درست کردم بهش دادم خورد دیدم میگه غذا میلم نمیشه گفتم شاید از خستگی باشه خیلی اوقات بعد ورزش ناهار نمیخوره و دیرتر میخوره

رفتیم برای خواب بعداز ظهر.

حوالی ۶ بود بیدار شدم ولی پسرها خواب بودن

ساعت نزدیک ۷ و نیم دیگه شاکی شدم و صداشون کردم علی بیدار شد ولی سجاد فقط کوتاه بله میگفت و بلند نمیشد

رفتم بالا سرش دیدم کوره آتیش..

داشتم فکر میکردم داروی تب بر بهش بدم یا ببرم دکتر که همسر زنگ زد امشب دارم میرم خونه مامانم

بهش میگم سجاد تب داره ماشین را که میبری خودتم که میری اگه نصفه شب بدتر شد چیکار کنم اونم با وجود علی؟

دیدم پنج دقیقه نکشید اومد دنبال سجاد و بردش دکتر 

حالا دکتر چی داده؟ استامینوفن و قرص سرما خوردگی 

دقیقا تجویز خودم

از دکتر برگشت قرص ها را دادم خورد باباش داشت میرفت دیدم سرفه هم میکنه به باباش میگم به دکتر گفتی میگه نداشت اون موقع تازه شروع شده سرفه هاش..

هیچی الان نه جرات خوابیدن دارم میترسم دوباره تبش بره بالا نه نای بیدار موندن

هم دیشب دیر خوابیدم هم صبح خیلی خیلی زود بیدار شدم عصرم در حد نیم ساعت چرت زدم

چشام می سوزه و شدیدا هم نگرانم 

کاش امشب به جای حسین داداشش می رفت واقعا تنهایی سخته 

♥ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱ ساعت 0:40 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ