از صبح خیلی کار داشتم حوالی ساعت ۴ رفتم خونه مامان
ناهار طبق توصیه عمه خانم و خواست همسر چند روزی هست کمتر میخورم
بعد ناهار دیدم نفسم بالا نمیاد گلوم خشک خشک بود
دندون درد هم که امان نمی داد
مسکن خوردم و خوابیدم
بماند پسرهای من و برادرزاده ام و داداش کوچیکم تو بازی اونقدر سر و صدا کردن که چند بار از خواب پریدم
نزدیک ساعت ۶ بیدار شدم دیدم فیلم سفر جادویی انداختن
از اونجا که عاشق فیلم های طنز قدیمی هستم نشستم تا تهش دیدم
مامان که رفت مسجد منم اومدم خونه
فردا هم که آزمون هست و باید برم
خدا را شکر مراقب هستم و زیاد کاری ندارم
همسر فردا میره سرانزا نمیدونم تا کی برگرده
باید با همکارام برم آزمون و برگردم
وقتایی که ماشین ندارم واقعا برام سخته تردد
مخصوصا که نه کیف باید ببریم نه گوشی، و محل آزمون و محل کارم خارج از شهره. یعنی باید با یک همکار بیام و این حس سربار بودن به آدم میده