دفترچه خاطرات یک زن


فروشندگی


دو سه هفته پیش رب گوجه خردیم با واسطه از تهران

دیدم عجب ربی هست خیلی کیفیت داره و طعم و رنگ و مزه اش عالیه

میگفتند خونگی هست

حالا به ظاهرش میخوره ولی خب من بعید میدونم

منم که اهل تعریف و تمجید از اجناسی که میخرم دیدم یهو من موندم و سفارش 100 کیلو رب برای اقوام و همکارا

دیروز اون بنده خدا زنگ زد که رب ها رسید رفتم خرید کردم لیست را دادم دستش که بهم جدا جدا بده تا مجبور نشم باز خودم ببرم وزن کنم و ...

فروشنده بهم میگه ابجی من جات باشم این همه میخری و چونه میزنی حداقل یک چیزی برا خودت رو بکش

میگم برا کی؟ فامیل یا دوستام؟

غریبه نیستند که همه اشنان

خلاصه یه تخفیف توپ ازش گرفتم

اومدیم خونه همسر میگه تو ببر بهشون بده من فوتبال ببینم

لیست را نگاه کردم می بینم یکی ته شهر یکی غرب یکی شرق خلاصه تا اخر فوتبال درگیر بودم بعد گفتم نه باید به حرف فروشنده گوش می دادم، والا پول بنزینم را حداقل در بیارم


از شوخی بگذریم اخلاق خوب یا بدی که دارم زیادی برای مردم تبلیغ میکنم

یعنی ببینم جنسی که میگیرم کیفیت داره و قیمتش هم خوبه براشون تبلیغ میکنم

و این کار باعث شده بقیه فکرای دیگه ای کنند

برام مهم نیست

مهم دعایی هست که فروشنده و خریدار بهم میدن

حالا اونایی که تهرانی هستند خواستید بگید شماره این اقا را بهتون میدم فکر کنم سفارشات را تا درب منزل هم بیارن

♥ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:1 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ