دفترچه خاطرات یک زن


سرما خوردگی


تا ظهر که خونه مامان بودم حالم خوب بود

اومدم خونه حس‌کردم خیلی گرم شده

کولر را روشن کردم

به محض روشن کردن به خودم لرزیدم

با اینکه سریع خاموشش کردم ولی از همون لحظه لرز گرفتم و لحظه به لحظه حالم بدتر شد

الان کاملا خودم را تو پتو پیچیدم با یک جعبه دستمال کاغذی نشستم و حالم شدیدا بد شده

به همسر التماس میکنم ببرتم دکتر استعلاجی بگیرم چون خودم را میشناسم تا صبح کلا می افتم و عمرا بتونم برم سرکار

لعنتی از لحظه نشون دادنش تا انداختنم کلا دو ساعت هم بیشتر طول نکشید

مامان زنگ زد فکر کرد شوخی میکنم اصلا باور نمی‌کرد

♥ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 20:58 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ