دفترچه خاطرات یک زن


خواستگار عجیب


دیروز یک آقا پسری زنگ زده خونه مامانم

اتفاقا خود مامان هم جواب داده

بعد از احوالپرسی آقا فرموده برای امر خیر مزاحم شدم

مامان فکر کرده بود شابد برادر آقا دامادن

پرسیدن برادرتون چند سالشونه؟

گفته خانم جسارتا برا خودم مزاحم شدم

بهشون میگیم بهتر نبود مادرتون تماس می‌گرفتند

میگن به خودم سپردند

مامان راضیش کرده این امر را به بزرگتر ها بسپرند

ولی خب امروز ۵ الی ۶ بار زنگ زد

بار آخر مامان بهم گفت میشه تو صحبت کنی

باهاش صحبت کردم فهمیدم آقا با خانواده اش قهره

ولی خیلی پسر با اعتماد به نفس، با ادب و مهربون بود

خیلی هم سریع باهامون خودمونی می شد

به من میگه شما چه نسبتی با دخترخانم دارید

میگم من خواهرشون هستم

میگه آبجی خانم 😳 من خیلی مهارت دارم اجازه بدید من بیام خودتون متوجه میشید ضرر نمی کنید

خنده ام گرفته بود

حاشیه: داشتم در مورد کارش ازش سوال می کردم یهو بی هوا گفتم شما بیمه هستید متوجه نشد میگه چی؟ ناخودآگاه گفتم دفترچه بیمه دارید

نمیدونم این از کجا اومد تو دهنم ولی به محض گفتنم مامان و سایرین زدند زیر خنده

دیگه مگه می تونستم حرف بزنم منم از خودشون خندم گرفته بود

(به یاد فیلم دردسرهای عظیم افتادیم که مادرزن لطیف گیر داده بود دفترچه بیمه داری؟)

و نهایتا جواب ما به این بمب اعتماد به نفس منفی بود چون واقعا خانواده اهمیت زیادی دارند و خدایی ما نمیتونیم قبول کنیم کسی بدون خانواده بیاد و اقدام به این امر مهم کنه

من که نتونستم بگم جواب منفیه

بهش گفتم اجازه بدید با پدرم و برادرم مشورت کنیم شما شب تماس بگیرید تا جواب نهایی را بدیم

♥ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 20:41 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ