نشستم پیش مدیرم حرف میزدیم
رسیدیم به برخورد و بازتاب رفتارهای اداری همکارامون
میگه به نظرم خانمها باعث میشن طرف مقابلشون به خودش اجازه بده چطوری باهاشون حرف بزنه
من قبول نداشتم
میگم نه بعضی ها مریض هستند هر چی هم موقر و خانم باشی بازم به عنوان طعمه بهت نگاه می کنند
نمونه اش آقای فلانی که من سال به سال پا تو اتاقش نمیزارم
اگه صدام هم کنه جلو در اتاق وایمیستم و سعی میکنم از همون جا گوش بدم ببینم چیکار داره باهام یا عمرا بدم داخل و در را ببندم
میگه خوب همون آقا هم حتما چیزی دیده که اینطوری میکنه
بهش میگم برادر من، رفتار من با ایشون مشابه رفتار من با شما بوده
حالا شما به عنوان یک مرد سبک سری تو رفتارم دیدی؟ اگه دیدید بگید تا رفتارم را اصلاح کنم چون باور کنید عمدی نبوده
میگه خداییش نه،
گفتم پس چرا باید یکی شبیه ایشون به خودش اجازه بده هر شوخی با خانمها کنه
میگه اونم شما خانمها مقصرید
کدوم دفعه اومدید برید حراست
میگم نمیشه که حراست مدرک میخواد بعدم ایشون شوخی دو پهلو میکنه تا فردا روزی بگه نه من منظورم این نبود
من شخصا ترجیح میدم به جای حراست تا جایی که مقدور هست رفت و آمدم را کم کنم(حتی با وجود اینکه از من سمتشون بالاتره من سلام هم نمیکنم بهش )
اینجا بود که مدیرم احسنتی نثارم کرد میگه اگه همه خانمها این طوری باشند قطعا ایشون دیگه جرات این برخورد ها را نداره
ولی حیف بعضی ها خودشون هم بدشون نمیاد
😡
خانمهایی که سهوا به اقایون اجازه میدید باهاتون شبیه دستمال کاغذی برخورد کنند این نظر خود اقایون هست نسبت به جنس ما
با اون هایی که بیمارن کاری ندارم ولی کاش خودتون برا شخصیتتون ارزش قائل بشید اونها فکر می کنند شما هم دلتون میخواد
****
حاشیه
یک روز آقای فلانی منو صدا زد اتاقش خدا را شکر الهام و یکی دیگه از بچه ها تو اتاقش بودند
بهم میگه نامه نگاری اداری بلد نیستی 😳
میگم چطور؟ میگه نامه ای که زدی زیاد اداری نیست
بعد پرینت نامه را گذاشت رو میزم و ظاهرا ایراد گرفت ازش(خدا شاهده همش بنی اسرائیلی بود) بعد بهم میگه برا واحد ما افت داره این مدل نامه نگاری اداری
از فردا هر روز بیا اتاقم خودم یادت میدم(دقیقا عین همین جمله)
منم خیلی راحت گفتم واقعا جای تاسف داره حق دارید چشم
فقط اینکه من میگم شما که زحمت می کشید بیاین این دوره را برای همه همکارا بزارید باور کنید من بین اونها از همه نامه نگاری بهتره هنوز اونها که در همین حد هم بلد نیستند و همیشه نامه هاشون را من براشون مینویسم
دیدم الهام و اون خانم ریز ریز میخندن(از دشمنی من باهاش بخبر بودن)
بعد گفت نه نمیشه که .. مگه کلاسه؟ شما یاد بگیر به بقیه یاد بده
دیدم ول کن نیست بی رودرواسی بهش گفتم من هر روز بیام برام حرف در میاد
یهووو دیدم اون دو تا بیشعور زدن زید خنده و آقا هم از عصبانیت قرمز شد و الان شر شه
سریع ادامه حرف را گرفتم و گفتم فردا میگن هر روز میره اتاق فلانی زیر آب همکارا را میزنه
وبعد دیدم مثل آب رو آتیش کمی آروم شد و گفت برو شماها اصلا لیاقت ندارید بهتون محبت کنم حیف من که اومدم تو این واحد(همیشه از خودش بیش از حد تعریف میکنه )
خلاصه این آغاز دشمنی بین من و ایشون شد .. و این داستان ادامه دارد