صبح با حال نزار رفتم اداره
میدونستم بگم نمیتونم مدیر اخماش میره تو هم و فکر میکنه فیلمه
همیشه همینه
هر کسی نیاد قابل توجیه جز من
برا همین رفتم
پا از در واحد گذاشتم بیرون یخ زدم ولی خب چاره نبود علی نگاهش سرد شده یخی شده اصلا چشاش خیلی تو ذوق میزنه
ولی صبح نگام کرد اصلا دوست نداشتم این حالتش را
یهو بغض کرد بغلش کردم اونقدر نوازشش کردن تا آروم شد رفتم
حالم خراب بود خراب تر شد وقتی رسیدم اداره سریع سیستم را روشن کردم کارام را انجام بدم برگردم خونه
ولی دیدم کلا سیستم قطعه از تهران
زنگ زدم میگم خانم فلانی جان من فقط برا همین اومدم سرکار وگرنه رو به موتم
میگه اشتباه کردی مدیرت ی نیرو نداره بزاره جات چرا عادتش میدی
میگم بیخیال بحث فقط بهم بگو کی درست میشه
میگه عصر درست میشه تا یک هفته هم باز هست
برو استراحت کن دختر، دیونه فردا هر طوری بشی مدیرت نگات نمیکنه
منم به اطلاع رسوندم و به بابا زنگ زدم اومد دنبالم
حالا دکترم همونجا رفتم و استعلاجی هم گرفتم
دکترم دید حالم خراب نه اون گفت نه من عقلم رسید بگم دو روز بنویس
موندم با ابن حال خراب که همش بدتر هم میشه فردا چطوری برم
من و علی تو خونه همش خوابیم
بماند با همین لرز روزی یک باز ساعت ۸ شب میرم جلو سینک کل ظرفها را میشورم شام و ناهار فردا را بار میزارم آشپزخونه را دسته گل میکنم بعد دوباره میام کله پا میشم
ولی علی فقط خوابه نزدیک دو روزه غذاش در مجموع به ۱۰ قاشق نرسیده
میترسم و نگرانشم ... نمیدونم اثر داروهاشه یا بیماریش
چرا انقدر زیاد میخوابه
حالا خواب خوبه چرا کلا اشتها نداره؟؟؟؟؟
خدا کنه زودتر خوب شه حال بد اون منو بیشتر اذیت میکنه تا حال خودم
دکتر میگه ترکیب چندانفولانزاست