دفترچه خاطرات یک زن


مهمونی یلدا...


از کل پدربزرگ و مادربزرگهام فقط مامان بابا مونده

که اونم زیاد حوصله مهمون داری نداره

امسال بابا بهش پیشنهاد داده همه بچه ها و نوه ها را شب یلدا جمع کنه

شام و پذیرایی و دورهمی کلا..

امروز مامان بهم زنگ زده میگه زحمت کارهاش با تو و زنعمو کوچیکت

زنگ زدم زنعمو میگه در جریان نیستم ولی اگه تو کمک کنی من مشکلی ندارم

سریع شام را با چلو کباب از بیرون جمعش کردیم فقط باید سفارش بدیم و تمام

ولی میوه و تنقلات و انداختن سفره میمونه

اونم ایشالا با زنعمو درستش میکنیم

اگه لوس بازی درنیارن و همه بیان

♥ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ ساعت 10:22 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ