دیروز یک اتفاقی افتاد ته دلم یکم از همسر ناراحت شدم...
البته بماند که خودش کاملا بی تقصیر بود
ولی جریان مربوط به خودش می شد
دیشبم که شام آوردم طبق معمول غر زدند و جای تشکر ایراد گرفتن چرا این غذا را پختی و فلان غذا را درست نکردی
و این شد دومین دلخوری خاموش ازش
شبم که اولین نفر رفت و خوابید و من موندم و علی و بیخوابی هامون
دلم تنهایی می خواست انقدر نشستم تا علی خوابید
تقریبا ساعت ۲ بود کار خاصی نداشتم شاید خوابم هم می اومد ولی دوست نداشتم بخوابم
دلم میخواست تنها باشم و چون شرایطش جور بود نشستم به فکر
کم کم بهم ریختم
دیدم داغونم
شبیه چند شب پیش قرآن آوردم و چند آیه ای خوندم همراه با معنی شاید دوباره آرامش بگیرم ..
بعد رفتم خوابیدم ولی خب چون همسر بیدار شد و چشمش به ساعت افتاد دید نزدیک ۵ صبح شده
بهم گفت کلا بیدار بودی
گفتم آره
گفت چیکار می کردی؟
زدم زیر گریه
دلم پر بود دلیلی هم نداشتم
خلاصه باهام حرف زد و آخرش تونستم ساعت نزدیک به ۵ و نیم بخوابم
صبح دیدم بیدارم نکرده و خودش سجاد را برده
آماده شدم و علی را هم آماده کردم تا برگرده
بهم لطف کرده بود تا این طوری بیشتر بخوابم
امروزم همش زنگ میزنه و حالم را میپرسه
خودم فهمیدم بهم ریختم دویاره
زنگ زدم مشاوره محل کارمون به همکارم میگم بهترین مشاورت را برآن وقت بگیر
میگه تو چه زمینه ای؟ خانوادگی؟
میگم بزن وسواس فکری
همش نشستم فکر میکنم هیچ کس من رو دوست نداره و همه ازم بدشون میاد و ....
باید خودم را درمان کنم وگرنه سردرد میگیرم از حرفهای خودم