دو مورد درباره خواستگاری
اول:
بازی خواستگاری را نصب کردیم شبها من و سجاد میشینیم به بازی
حسابی لذت می بریم و اطلاعات خودمون را به چالش می کشیم
چند شب پیش یهو سجاد برگشت بهم گفت
مامان بریم خواستگاری
همسر دقیقا چشاش اینطوری شد😳😳😳😳
منم گفتم بیا بریم
هیچی تا بیاد و بازی را شروع کنیم حسین آقا زل زده بود ببینه جریان خواستگاری چیه
آخرش انگار یک نفس راحت کشید
قشنگ مشخصه داشت به چی فکر میکرد
حالا هر چی هم آزادی بدیم به بچه ها دیگه ۱۳ سال انصافا برا ازدواج زود
مخصوصا پسرها
دوم:
امروز که رفتم دنبال علی دیدم بابا شاکی از دست علی بهش میگه به مامانت بکم؟
میگم چیکار کرده بابابزرگش عصبانی شده؟
آخه بابا خیلی کم از دست نوه ها ناراحت میشه
دیدم مامان میخنده و بابا بهش چشم غره می ره
مامان تعریف کرد و گفت
صبح علی با بابا رفته تو گلخونه حیاط تا گلها را مرتب کنند
یهووو بی مقدمه علی به بابا گفته:
باباجون، من امروز میخوام دیگه کار را تموم کنم
بابا گفته چه کاری؟
گفته هیچی دیگه امروز میخوام از دوستم فاطمه بپرسم با من ازدواج میکنه؟
😳😳😳😳 و باز بابا که با چشمهای گرد شده نگاهش کرده و بعد عصبانی دعواش کرده گفته علی این حرفها زشته
دیگه دوست ندارم بشنوم
برای تو زودِ
حالا مامان تعریف می کرد و می خندید و منی که مونده بودم بخندم یا از ترس بابا علی را نصیحت کنم یا کلا از صحنه برم بیرون
آخه خدایی چرا تلویزیون همش صحنه خواستگاری نشون میده که این نیم وجبی ها یاد بگیرن