دفترچه خاطرات یک زن


روانشناس یا روان پزشک؟


دیروز یکی دیگه از حکم های داداشم بر علیه اش اومد

از طرفی فردا هم دادگاه داره

ناراحتی اون جواب و استرس دادگاه فردا حسابی بهمش ریخت و با مامان و بابا بحثش شد

برای اینکه اروم بشه بردمش پیش همکارم که روانشناس هست تا مشاوه بشه

از اونجایی که کل وقتش پر بود معرفی نامه داد به دوستش که بریم پیشش

ولی خوب چون اون طرف روان پزشک بود داداشم قبول نکرد بره پیشش

ترسید براش دردسر بشه

دیشب بردمش خونه خودمون صبح دیدم خیلی اروم تر شده ولی با این وجود ازش خواستم بمونه خونه و نره تا عصر با هم بریم خونه مامان

دلم براش میسوزه

واقعا زندگیش جهنم به معنای واقعی شده

دلم برا مامان و بابا هم میسوزه

از طرفی ناراحتی برای پسرشون از طرفی ازارهای خود داداشم که وقتی میبینه دستش به زنش نمیرسه حرصش را سر این بنده خداها خالی میکنه

خدا خودش زودتر تمومش کنه این داستان را

♥ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 8:42 توسط اف.شین(F.sh) :

Design By : Bia2skin.ir

آمارگیر وبلاگ