دیروز علی باهام اومد محل کارم
کلی خوراکی براش خریدم تا آروم بشینه
بماند کلی خوراکی و غذا هم همکارا براش آوردند
جز دو نفر از همکارا که بهانه کردند علی سر و صدا میکنه و ارامششون را بهم میریزه
بقیه خیلی ازش استقبال کردند
طوریکه امروز مدیرم میگفت کاش باز میاوردیش
البته اینم بگم به خاطر تغییر نرم افزار همه تقریبا بیکاریم
خود علی که آخرش تو ماشین که نشست بهم گفت مامان دستت درد نکنه خیلی خوش گذشت
میگم از کدوم همکارم بیشتر خوشت اومد
میگه همه، از دم خوب بودن
از اصطلاحاتش خندم گرفت
امروز صبح کلی گریه کرد بازم منو ببر
ولی یکی که خودم کلم خوشم نمیاد بچه ببرم اداره دیروزم مجبوری بردمش
دوم همون دو نفر باعث شدند اصلا قبول نکنم ببرمش
اینم لجباز کلی گریه کرد
ظهر زودتر رفتم مدرسه سجاد نمره ریاضیشون را معلمش کلا اشتباه وارد کرده بود و مدیر اعلام کرده بود هر کسی دید نمره اش مشکل داره بیاد مدرسه
منم رفتم برا ویرایش کارنامه بعدش هم دیگه نرفتم اداره علی را برداشتم و همراه سجاد اومدیم خونه آماده شیم برای عروسی شب
امشب عروسی دختر عموی من میشه
دوشنبه هم تولد داشتیم
و سجادی که گره کرواتش را باز کرد و منم خوب نمیتونم ببندم
باید تو گوگل سرچ کنم تا بتونم درستش کنم
همیشه،سعی می کردم طوری درش بیارم که باز نشه ولی خب سجاد راحت باز کرد
فکر می کرد اگه گره را باز کنه بیخیال زدن کروات میشم
دوشنبه هم رفتیم تولد و این تولد آغاز تولدها تو فامیل شوهر بود
تا آخر اردیبهشت کلی تولد داریم
خودمم آخری میشم برای خردادماه
ولی جشن ها مخصوص بچه هاست نه بزرگ تر ها...
حوصله عروسی و تولد و مهمونی ندارم
تو این چند سال اخیر من پیر شدم .هم جسما،هم روحاً
...
دلم میخواد زودتر صبح شه من یک چشم سیر بخوابم